شعر ، ادبیات ، اندیشه

نثر فارسی ( علی اکبر دهخدا) چرند و پرند

 

چرند و پرند

 

علی اکبر دهخدا

 

 

 


اگرچه دردسر مي دهم، اما چه مي توان كرد نُشخوار آدميزاد حرف است. آدم حرف هم كه نزند دلش مي پوسد. ما يك رفيق داريم اسمش دَمدَمي است. اين دمدمي حالا بيشتر از يك سال بود موي دماغ ما شده بود34 كه كبلايي ! تو كه هم از اين روزنامه نويس ها پيرتري هم دنيا
ديده تري هم تجربه ات زيادتر است، الحمدلله به هندوستان هم كه رفته اي پس چرا يك روزنامه نمي نويسي؟! مي گفتم: عزيزم دمدمي! اولاً همين تو كه الآن با من ادعاي دوستي مي كني آن وقت دشمن من خواهي شد. ثانياً از اينها گذشته حالا آمديم روزنامه بنويسيم بگو ببينم چه بنويسيم؟ يك قدري سرش را پايين مي انداخت بعد از مدتي فكر سرش را بلند كرده مي گفت: چه مي دانم از همين حرفها كه ديگران مي نويسند: معايب بزرگان را بنويس؛ به ملت، دوست و دشمنش را بشناسان. مي گفتم: عزيزم! والله بِالله اين جا ايران است اين كارها عاقبت ندارد.
مي گفت: پس يقين تو هم مستبد هستي. پس حكماً تو هم بله! ...
وقتي اين حرف را مي شنيدم مي ماندم معطل، براي اينكه مي فهميدم همين يك كلمـﮥ تو هم بله! ... چقدر آب برمي دارد.
باري چه دردسر بدهم آن قدر گفت گفت گفت تا ما را به اين كار واداشت. حالا كه مي بيند آن رويِ كار بالاست و دست و پايش را گم كرده تمام آن حرفها يادش رفته.
تا يك فرّاش قرمزپوش مي بيند دلش مي تپد، تا به يك ژاندارم چشمش مي افتد رنگش مي پرد، هي مي گويد: امان از همنشين بد، آخر من هم به آتش تو خواهم سوخت. مي گويم: عزيزم! من كه يك دخو بيشتر نبودم چهار تا باغستان داشتيم باغبانها آبياري مي كردند انگورش را به شهر مي بردند كشمشش را مي خشكاندند. في الحقيقه من در كنج باغستان افتاده بودم تويِ ناز و نعمت همان طور كه شاعر عَلَيهِ الرَّحمَه گفته:

نه بيل مي زدم نه پايه
انگور مي خوردم در سايه

در واقع تو اين كار را روي دست من گذاشتي. به قول طهراني ها تو مرا روبند كردي ، تو دستِ مرا توي حنا گذاشتي . حالا ديگر تو چرا شماتت مي كني؟!

مي گويد: نه، نه، رشد زيادي مايـﮥ جوانمرگي است.
مي بينم راستي راستي هم كه دمدمي است.

خوب عزيزم دمدمي! بگو ببينم تا حالا من چه گفته ام كه تو را آن قدر ترس برداشته است. مي گويد: قباحت دارد ، مردم كه مغز خر نخورده اند. تا تو بگويي «ف» من مي فهمم «فرح زاد» است. اين پيكره اي كه تو گرفته اي معلوم است آخرش چه ها خواهي نوشت. تو بلكه فردا دلت خواست بنويسي: پارتي هاي بزرگان ما از روي هواخواهي روس و انگليس تعيين مي شود. تو بلكه خواستي بنويسي ... در قزاقخانه صاحب منصباني كه براي خيانتِ به وطن حاضر نشوند مسموم (در اين جا زبانش تپق مي زند لُكنت پيدا مي كند و مي گويد) نمي دانم چه چيز و چه چيز، آن وقت من چه خاكي به سرم بريزم و چه طور خودم را پيش مردم به دوستيِ تو معرفي بكنم. خير خير ممكن نيست. من عيال دارم، من اولاد دارم. من جوانم. من در دنيا هنوز اميدها دارم.
مي گويم: عزيزم! اولاً دزدِ نگرفته پادشاه است . ثانياً من تا وقتي كه مطلبي را ننوشته ام كسي قدرت دارد به من بگويد: تو! ... بگذار من هر چه دلم مي خواهد در دلم خيال بكنم هر وقت نوشتم آن وقت هر چه دلت مي خواهد بگو. من اگر مي خواستم هر چه مي دانم بنويسم تا حالا خيلي چيزها مي نوشتم مثلاً مي نوشتم: الان دو ماه است كه يك صاحب منصب قزاق كه تن به وطن فروشي نداده، بيچاره از خانه اش فراري است و يك صاحب منصب خائن با بيست نفر قزاق مأمور كشتن او هستند.
مثلاً مي نوشتم: اگر در حساب نشانـﮥ «ب» بانك انگليس تفتيش بشود بيش از بيست كرور از قروضِ دولت ايران را مي توان پيدا كرد.
مثلاً مي نوشتم: اقبال السلطنه در ماكو و پسر رحيم خان در نواحي آذربايجان و حاجي آقا محسن در عراق و قوام در شيراز و ارفع السلطنه در طوالش به زبان حال مي گويند چه كنيم؟ اَلخَلِيلُ يَأمُرُنِي وَاَلجَلِيل يَنهَانِي .
مثلاً مي نوشتم: نقشه اي را كه مسيو «دوبروك» مهندس بلژيكي از راه تبريز، كه با پنج ماه زحمت و چندين هزار تومان مصارف از كيسـﮥ دولت بدبخت كشيد، يك روز از روي ميز يك نفر وزير پر درآورده به آسمان رفت و هنوز مهندس بلژيكي بيچاره هر وقت زحماتِ خودش در سر آن نقشه يادش مي افتد چشم هايش پر از اشك مي شود.
وقتي حرف ها به اين جا مي رسد دستپاچه مي شود مي گويد: نگو نگو، حرفش را هم نزن، اين ديوارها موش دارد موشها هم گوش دارند .
مي گويم: چشم! هر چه شما دستورالعمل بدهيد اطاعت مي كنم. آخر هر چه باشد من از تو پيرترم يك پيرهن از تو بيشتر پاره كرده ام من خودم مي دانم چه مطالب را بايد نوشت چه مطالب را ننوشت.
آيا من تا به حال هيچ نوشته ام چرا روز شنبـﮥ 26 ماهِ گذشته وقتي كه نمايندﮤ وزير داخله آمد و آن حرف هاي تند و سخت را گفت يك نفر جواب او را نداد ؟
آيا من نوشته ام كه: كاغذسازي در ساير ممالك از جنايات بزرگ محسوب مي شود، در ايران چرا مورد تحسين و تمجيد شده؟
آيا من نوشته ام كه: چرا از هفتاد شاگرد بيچاره مهاجرِ مدرسـﮥ آمريكايي مي توان گذشت و از يك نفر مدير نمي توان گذشت؟
اينها كه از سراير مملكت است. اينها تمام حرفهايي است كه همه جا نمي توان گفت، من ريشم را كه توي آسياب سفيد نكرده ام ، جانم را از صحرا پيدا نكرده ام، تو آسوده باش هيچ وقت از اين حرفها نخواهم نوشت.
به من چه كه وكلاي بلد را براي فَرطِ بصيرت در اعمال شهرِ خودشان مي خواهند محض تأسيس انجمن ايالتي مراجعت بدهند.
به من چه كه نصرالدولـﮥ پسر قوام در محضر بزرگان طهران رجز مي خواند كه منم خورندﮤ خونِ مسلمين. منم بَرندﮤ عرضِ اسلام . منم كه آن دَه يكِ خاكِ ايالتِ فارس را به قهر و غلبه
گرفته ام. منم كه هفتاد و پنج نفر زن و مرد قشقايي را به ضرب گلولـﮥ توپ و تفنگ هلاك كردم. به من چه كه بعد از گفتن اين حرفها بزرگان طهران هورا مي كشند و زنده باد قوام مي گويند ...
وقتي كه اين حرفها را مي شنود خوشوقت مي شود و دست به گردنِ من انداخته روي مرا مي بوسد مي گويد: من از قديم به عقلِ تو اعتقاد داشتم، بارك الله! بارك الله! هميشه همين طور باش. بعد باكمال خوشحالي به من دست داده، خداحافظ كرده، مي رود.


 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:44  توسط علی کوچکی   | 

نثر فارسی ( نیما یوشیج ) شعر و شاعری

 

شعر و شاعری

 

نیما یوشیج 

 

 

 

 

عزيزم! شاعر بودن، خواستن در توانستن و توانستن در خواستن است. اين هر دو خاصيت را بياد زندگي او به او داده باشد. به عبارت ديگر مي گويم بتواند بخواهد و بخواهد كه بتواند. اولي با خود اوست و دومي كه خواستن توانايي خود اوست و بايد به خود تلقين كند هزار مرتبه بيانگيزد هوش خود را و ذوق خود را، هنگامي كه در آثار ديگران نظر دارد. اگر اين نباشد در پوست خود فرو رفته خودي بسيار خطرناك در او وجود پيدا مي كند كه در راه كمال و هنر خود كور مي ماند. هيچكس را چنانكه هست نمي شناسند. مقصود من اين نيست كه خوبي را بشناسد بلكه خوب و بد، هر سليقه و ذوق مخالف خود را بايد بتواند تميز دهد و لطف كار هر كس را در سبكي كه دارد بفهمد. حرفهايي كه مي زنند (بيخود گفته اند، آنها قديمي شده، اينها كهنه شده است در اين اشعار چيزي يافت نمي شود) هر كدام به جا و بيجا است. بجا است زيرا كه با طبيعت او وفق
نمي دهد و نابجا براي اين كه بايد معتقد باشد كه طبايع ديگر نيز هست و او از آنها به وجود آمده. هيچ بد و خوبي نيست كه در ساختمان او دست نداشته است. شما فرض كنيد اگر ديوان فرخي و عنصري را مي خوانيد كه سراسر لفظ است و از حيث صنعت نسبت به نظامي خيلي ابتدايي است، هر كدام از اينها زيبايي خود را دارا هستند و نمي شود انكار كرد. در صورتي كه شما به اين درك برسيد چه بسا كه بهره مي يابيد. و تغيير نظر چه بسا كه مي دهيد از ممرّي كه خيال
نمي كرديد و كوچكتر مددي براي شما چه بسا كه ممكن است بزرگتر راهي را بگشايد و در قدرت خالقـﮥ شما تأثير داشته باشد. من ديوان جمال الدين را زياد مي خوانم و خاقاني را دوست دارم، و هيچ وقت نمي سنجم كه به اندازﮤ ديوان حافظ مملوّ از معاني هست يا نه. همين طور اگر همـﮥ شاهنامه را بخوانم استادي نظامي را در نظر نمي آورم. و اگر تغزلات ساده (مملوّ از عاشقي هاي عادي) سعدي را مي خوانم فكر نمي كنم عشق حافظ چقدر شاعرانه است و او زمينـﮥ چگونه نظامي است كه فهميده مي شود ولي به زبان نمي آيد. زيرا وقت هست كه شما در صنعت نگاه مي كنيد و بهاي هر چيز عليحده است. هر چيز را بايد در حد خود بتوانيد بشناسيد. من به قدري مي توانم خود را فرود بياورم كه از يك ترانـﮥ روستايي همانقدر كيف ببرم كه يك نفر روستايي با ذوق و احساسات سادﮤ خود كيف مي برد.
از اينجا است كه خواهيد ديد سرچشمه هاي ذوق بشري چقدر وسيع و متفاوت است و چه مملو از اسرار خود و چقدر بزرگ ترها مديون كوچك ترها هستند و اين شخصيت هاي اينقدر تعريفي و سربلند با چه شخصيت هاي آنقدر گمنام و ناچيز سر و كار دارند.


 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:41  توسط علی کوچکی   |