X
تبلیغات
شعر ، ادبیات ، اندیشه

شعر ، ادبیات ، اندیشه

پيام مدير وبلاگ

 

           مطالب اين سايت به همراه مطالب جديد به آدرس زير انتقال يافته است

 

روي آدرس كليك كنيد

 

 

http://rahgozar47.mihanblog.com

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 10:18  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( فريدون مشيري ) کوچه

 

كــوچـــه

 

                                                       

  

  بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم، 

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. 

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد 

باغ صد خاطره خنديد، 

عطر صد خاطره پيچيد: 

 

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم 

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. 

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. 

من همه، محو تماشاي نگاهت. 

 

آسمان صاف و شب آرام 

بخت خندان و زمان رام 

خوشة ماه فروريخته در آب 

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب  

شب و صحرا و گل و سنگ 

همه دل داده به آواز شباهنگ 

 

يادم آيد، تو به من گفتي: 

-        ” از اين عشق حذر كن! 

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن، 

آب، آيينة عشق گذران است، 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، 

باش فردا، كه دلت با دگران است! 

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، 

نتوانم! 

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت 

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... 

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم. 

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم، 

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، 

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

فريدون مشيري

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 18:45  توسط علی کوچکی   | 

مناجات ( گفتم ........گفتی )


مناجات



گفتم: خسته‌ام

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
     .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم
     .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
     .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
     .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
     .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
     .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله

گفتی: ان الله یحب المتوکلین
     .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!

ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم

گفتی: فانی قریب
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
     ..:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم!  ...  توبه می‌کنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفتی: الیس الله بکاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 17:52  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( متفرقه ) عاشق اصفهانی . ممکن نشد دمی ........


ممکن نشد دمی ...



ای ناصبــور دل  به  خدا  می سپـارمت           وز  کــوی  یار  میــروم  و می گـذارمت

کو طالــعی  که تنگ ، در آغوشت آورد           یا طاقــتی  که دست  ز  دامن  بدارمت؟

ترسـم ز عادتی  که مرا با جفای توست           یار کسان شوی و همان دوست  دارمت

کردم هزار چـــاره  ،   پی اضـطراب دل           ممــکن نشد  دمی ،  که  بخاطر نیارمت

دستی که کوته از همه جا کرده روزگار           دانم نمی شـود  ، که به  گـردن درآرمت

                                                             

عاشق اصفهانی


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 17:39  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( ملک الشعرا بهار )


دل رمیده



يا  که  به راه آرم اين صــــيد  دل رمــــيده را                يا به رهت  سپارم اين  جان  بلب رسيده را

يا  ز  لبت کنم طلب ،  قيــمت خون خويشـــتن               يا به تو واگذارم اين  جسم بخون تپيده را !!

يا که غـبـــار پا ت را  ،  نور دو ديـده  ميـکنم               يا به دو ديده مي نـهم پای تو  نور ديده را !

کودک اشک من شود ، خاک نشــين ز ناز تو              خاک نشين  چرا کنی  ، کودک  ناز  ديده را؟

گر ز نظر نهان شوم،چون تو ، به ره گذرکنی               کی ز نظرنهان کنم، اشک  به ره چکيده را؟

گر دوجهان هوس بود ، بی توچه دسترس بود              باغ  ارم  قفـــس بود ،  طايـر  پـر بــُريده را

بوا لعجـبی شنــيده ام ،   چـيــز  نديده ديــده ام              اين  که  فروغ   ديده ام ،  ديده  کند  نديده را

خيز ،  بهار  خون جگر ،  جانب  بوستان  گذر              تا  ز هــَـزار  بشنوی ،   قصـه  نا شـنيده را

                                                                                     

ملک الشعرا بهار


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 17:32  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( محمد علی بهمنی) خسته


خسته


 از زندگی از این هـمه تکرار خــسته ام                      از های و هوی کوچه و بازار خـسته ام

 دلگــیرم از ســــتاره و آزرده ام ز مــاه                        امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم                  آوخ … کزین حصار دل آزار خـسته ام

 بیــزارم از خموشی تقـــویم روی مــــیز                       و ز دنگ دنگ ســاعت دیـوار خـسته ام

     از او که گفت یار تو هــــستم ولی نــبود                     از خود که بی شـکیبم و بی یار خسته ام

 تنهـــا و دل گرفــته و بیـــزار و  بی امـید                          از حال من مپرس که بســـیار خسته ام

                                                                                            

محمد علی بهمنی


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 17:25  توسط علی کوچکی   | 

موسیقی ( نوشتار ) محمد رضا شجریان


محمد رضا شجریان

زندگی

محمدرضا شجریان، اول مهر ۱۳۱۹ در مشهد زاده شد. خواندن را از کودکی با همان لحن کودکانه آغاز کرد. از کودکی با توجه به استعداد و صدای خوبش تحت تعلیم پدر که خود قاری قرآن بود مشغول به پرورش صدای خویش شد و در سال ۱۳۳۱، برای نخستین بار، صدای تلاوت قرآن او از رادیو خراسان پخش می‌شود.

وی در سال ۱۳۳۸ به دانشسرای مقدماتی در مشهد رفت و از همان سال برای نخستین بار با یک معلم موسیقی آشنا شد.[۳]

وی پس از دریافت دیپلم دانشسرای عالی، به استخدام آموزش و پرورش در آمد و به تدریس مشغول شد و در این زمان با سنتور آشنا شد. در سال ۱۳۳۷ به رادیو خراسان رفت و در رشته آواز مشغول فعالیت شد. سپس برای اجرای برنامه‌های گلها به تهران نزد استاد داوود پیرنیا دعوت شد و در بیش از یکصد برنامه گلها و برگ سبز شرکت کرد. شجریان در سال ۱۳۴۰ ازدواج کرد که حاصل آن سه دختر و یک پسر (همایون) بود.[۳] او در سال ۱۳۴۶ به تهران رفت و با احمد عبادی آشنا شد و از سال ۱۳۴۶ در کلاس اسماعیل مهرتاش شرکت نمود. همچنین برای آموختن خوشنویسی در انجمن خوشنویسان نزد استاد ابراهیم بوذری رفت. او از سال ۱۳۴۷، خوشنویسی را نزد استاد حسن میرخانی ادامه داد. وی در سال ۱۳۴۹، درجهٔ ممتاز را در خوشنویسی بدست آورد.[۳]

شجریان تا سال ۱۳۵۰ با نام مستعار سیاوش بیدکانی با رادیو همکاری می‌کرد، ولی بعد از آن از نام خود استفاده کرد.[۳] در ۱۳۵۰ با فرامرز پایور آشنا شد و یادگیری سنتور و ردیف‌های آوازی را نزد وی دنبال کرد.[۳] در سال ۱۳۵۱ در برنامهٔ گلها با استاد نورعلی خان برومند آشنا شد و به آموختن شیوهٔ آوازی طاهرزاده نزد او پرداخت. از سال ۱۳۵۲ نزد عبدالله دوامی کلیه ردیف‌های موسیقی و شیوه‌های تصنیف‌خوانی را فرا گرفت. در همین سال به همراه گروهی از هنرمندان چون محمدرضا لطفی، ناصر فرهنگ‌فر، حسین علیزاده، جلال ذوالفنون و داوود گنجه‌ای، مرکز حفظ و اشاعه موسیقی را به سرپرستی استاد داریوش صفوت بنا نهاد.

وی شیوه‌های آوازی اقبال السلطان، تاج اصفهانی، میرزا ظلی، ادیب خوانساری، قوامی و بنان را روی صفحات و نوارها به دقت دنبال کرد. از سال ۱۳۵۴، تدریس هنرجویان را در رشته آواز در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران آغاز کرد و در سال ۱۳۵۸ با تعطیلی این رشته کار تدریس خود را پایان داد. در سال ۱۳۵۵ به همراه هوشنگ ابتهاج و برخی هنرمندان دیگر از رادیو کناره‌گیری کرد.[۳] شجریان در سال ۱۳۵۶ شرکت دل‌آواز را بنیان‌گذاری کرد. همچنین در سال ۱۳۵۷ در مسابقه تلاوت قرآن کشوری رتبه اول را به دست آورد.[۳]

در ۱۳۵۷ چندین سرود میهنی اجرا کرد و همکاری خود را با سازمان‌های دولتی ادامه نداد و در خانه به تحقیق و تدوین ردیف‌های آوازی پرداخته و به آموزش شاگردان قدیمی‌اش همت گماشت. در فاصله سال‌های دههٔ شصت، شجریان همکاری گسترده‌ای را با پرویز مشکاتیان آغاز کرد که حاصل آن آلبوم‌هایی چون بیداد همایون، آستان جانان، سرّ عشق (ماهور)، نوا و دستان بود. در این سال‌ها به همراه گروه عارف کنسرت‌هایی را در خارج از ایران اجرا کرد.[۳]

پس از سال ۱۳۶۸ به همراه داریوش پیرنیاکان و جمشید عندلیبی به اجرای کنسرت در آمریکا و اروپا پرداخت. این گروه در سال بعد، کنسرت‌هایی را برای جمع‌آوری کمک مردم دنیا به زلزله‌زدگان رودبار انجام داد. آلبوم‌های دل مجنون، سرو چمان، یاد ایام و آسمان عشق با همکاری گروه آوا و نیز دلشدگان با آهنگسازی حسین علیزاده در این سال‌ها منتشر شدند. در سال ۱۳۷۴، شجریان کنسرت‌هایی در شهرهای اصفهان، شیراز، ساری، کرمان و سنندج برگزار کرد و در همین سال، آلبوم چشمه نوش را با محمدرضا لطفی و مدتی بعد، در خیال را با همکاری مجید درخشانی منتشر کرد. وی در سال ۱۳۷۷، آلبوم شب، سکوت، کویر را با آهنگسازی کیهان کلهر منتشر کرد.

شجریان در سال ۱۳۷۸ جایزه پیکاسو را از طرف سازمان یونسکو دریافت کرد.[۴] از سال ۱۳۷۹ با حسین علیزاده، کیهان کلهر و پسرش همایون به اجرای کنسرت پرداخت که حاصل آن، آلبوم‌های زمستان است، بی تو به سر نمی‌شود، فریاد، ساز خاموش و سرود مهر بود. در سال ۱۳۸۲، به همراه همین گروه برای کمک به زلزله‌زدگان بم کنسرتی در تهران با نام هم‌نوا با بم اجرا کرد.

از سال ۱۳۸۶، شجریان به همکاری با گروه آوا پرداخت و کنسرت‌هایی در تهران، اصفهان، اروپا، آمریکا و کانادا اجرا کرد. در همین سال و در مراسم درگذشت مادرش، پس از ۳۰ سال، دعای ربنا را دوباره خواند.[۵] شجریان اکنون به همراه پسرش همایون شجریان به ترویج و اشاعه موسیقی اصیل و سنتی ایرانی می‌پردازد. پس از برگزاری کنسرت شجریا

ن در ونکوور کانادا، گلوب اند میل، شجریان را افسانهٔ موسیقی شرق معرفی کرد.[۶]

کنسرت‌ها

شجریان کنسرت‌های زیادی برگزار کرده‌است، که کنسرت راست‌پنجگاه به همراه محمدرضا لطفی و ناصر فرهنگ‌فر از مهم‌ترین آنها به شمار می‌رود. از کارهای دیگرش، همکاری با گروه عارف و شیدا و همچنین چاووش بود که آثاری به یادماندنی موسیقی ایران را شامل می‌شوند. کنسرت هم نوا با بم نیز از جمله کنسرت‌های به یاد ماندنی استاد شجریان می‌باشد که در آن کنسرت، سبک جدیدی از آواز مرغ سحر را با هم‌خوانی فرزندش اجرا نمود. پس از آن با اجرای کنسرت‌های بسیار به همراه استادان دیگر به شناساندن موسیقی ایران در جهان کارهای بسیاری انجام داد که هنوز هم ادامه دارد. به همراه پرویز مشکاتیان، محمدرضا لطفی، حسین علیزاده، محمد موسوی، داریوش پیرنیاکان، حسن کسایی و دیگر استادان، کارهای بسیاری ضبط کرده‌است. وی در بهار ۱۳۸۶ به همراه مجید درخشانی، سعید فرج‌پوری، محمد فیروزی و فرزندش همایون شجریان، کنسرت‌هایی در چند کشور اروپایی انجام داد. این کنسرت، در تابستان و پاییز ۱۳۸۶ در تهران و اصفهان نیز اجرا شد.

استادان آواز

اسماعیل مهرتاش، عبدالله دوامی، نورعلی برومند از جمله استادانی بودند که محمدرضا شجریان ردیفها، گوشه‌ها، و دوره‌های آوازی موسیقی ایرانی را نزد آنها تمرین کرد.

وی همچنین نوازندگی سنتور را نزد جلال اخباری و استاد فرامرز پایور آموخت

همکاری با رادیو و تلویزیون

برای اولین بار در سن ۱۲ سالگی به تلاوت قرآن در رادیو محلی پرداخت و در سال ۱۳۳۷، ۱۸ ساله بود که مشغول به همکاری با رادیو خراسان شد. سال ۱۳۴۶ به تهران آمد و در اواخر دهه ۴۰ و تا سال ۵۶ با «رادیو ایران» همکاری کرد. به دلیل مخالفت خانواده با نام مستعار «سیاوش بیدگانی» در برنامه «برگ سبز» و «گلهای تازه» اجراهای بسیاری توسط کنسرت رادیو به همراه محمدرضا لطفی، جلیل شهناز، حسن ناهید، ناصر فرهنگ‌فر و دیگر نوازندگان آن دوره اجرا کرد. در سال‌های آخر حکومت محمدرضا شاه پهلوی، شاه ایران، همکاری خود را به گفته خود به دلیل «پخش آهنگ‌های مبتذل» با رادیو و تلویزیون قطع کرد. پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران و متعاقب آن انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹ و قطع برنامه‌های موسیقی، همکاری او نیز با رادیو قطع شد.

در سال‌های اخیر و پس از اصلاحات، رادیو فرهنگ، در برنامه نیستان برخی از کارهای قدیمی و جدید او را پخش می‌کند، همچنین شبکه چهار جمهوری اسلامی در برنامه‌ای تحت عنوان آوای ایرانی، با استفاده از «گنجینه گلهای تازه رادیو ایران» آواز شجریان را همراه با تصاویری از خوشنویسی، نگارگری و دیگر هنرهای ایرانی پخش می‌کند.

در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت جایزه پیکاسو و دیپلم افتخار از طرف سازمان یونسکو در پاریس شد. این جایزه هر پنج سال به هنرمندی که برای شناساندن فرهنگ و هنر کشورش می‌کوشد اهدا می‌شود. پیش از وی، این جایزه را نصرت فاتح‌علی‌خان خواننده قوالی از پاکستان دریافت کرده بود. استاد در سال 2006 نشان موتزارت را از سازمان يونسكودريافت كردند.استاد شجريان 2 سال به خاطر كاست هاي فرياد و بي تو به سر نمي شود نامزد جايزه گرمي يا اسكار موسقي شد. جايزه گرمي معتبرترين جايزه موسقي در امريكا ميباشد.او تنها خواننده ايران است كه نامزد جايزه گرمي شده است.هرساله 5 كاست از بخش موسقي كلاسيك براي نامزدي اين جايزه معرفي ميگردند.

محتوای کاری

بیشتر آوازها و تصنیف‌های اجرا شده گزیده‌ای بوده از اشعار شاعران بزرگ ایران چون سعدی، حافظ، مولوی، باباطاهر، خیام، عطار و برخی تصنیف‌های قدیمی با مضامین عاشقانه، و اجتماعی. وی همچنین، در برخی کنسرت‌ها و کارهای جدیدتر خود از «شعر نو» شاعرانی چون فریدون مشیری، نیما یوشیج، سهراب سپهری، شفیعی کدکنی، مهدی اخوان‌ثالث و هوشنگ ابتهاج استفاده کرده‌است. از جمله کارهای مشترک او گزیده‌ای است از رباعیات خیام با صدای شجریان و رباعی‌خوانی احمد شاملو. همچنین، وی تعدادی از دعاهای قرآنی را در اثر مشهور به ربّنا خوانده‌است که در هنگام افطارهای ماه رمضان از صدا و سیمای ایران پخش می‌شد.

خوشنویسی

محمدرضا شجریان علاوه بر استعدادش در آوازخوانی، علاقه زیادی به خوشنویسی ایرانی دارد و از او به عنوان یکی از خوشنویسان معاصر یاد می‌شود. او از سال ۱۳۴۴ به فراگیری نستعلیق نزد استادان ابراهیم بوذری، و حسین میرخانی پرداخت. او در حال حاضر دارای درجه ممتاز در خط نستعلیق می‌باشد و سبک ویژه خود را در خوشنویسی دنبال می‌کند.

آثار


کنسرت‌ها

شاگردان

منبع ویکی پدیا


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 13:26  توسط علی کوچکی   | 

موسیقی ( نوشتار ) علی تجویدی


استاد علی تجویدی


استاد علی تجویدی بیوگرافی عکسهای زیبا و معرفی آثار

استاد علی تجویدی، متولد 1289 خیابان ری تهران.زندگی هنری او رابا قلم خودش بخوانیم مقدمات را نزد پدرم و هادی تجویدی (برادرم) آموختم. در 12سالگی دستگاههای ایرانی را می شناختم. مرحوم ابوالحسن صبا چون نزد پدرم نقاشی کارمی کرد به منزل ما رفت و آمد داشت و از همان موقع با ایشان اشنا شدم. اولین سازی کهآموختم تار بود ضمنآ موقعی که در دبیرستان تحصیل می کردم به گروه پیش آهنگی واردشدم و فلوت آموختم و با نت آشنایی پیدا کردم. در 16 سالگی به کلاس حسین یاحقی رفتمو پس از 6 ماه نزد ایشان به آموختن ویولن مشغول شدم و سپس به کلاس مرحوم صبا رفتم و 6 سال نزد این استاد به فراگرفتن موسیقی و نوازندگی ویولن پرداختم، در ضمن سه تار وضرب را هم نزد ایشان یاد گرفتم و برای پیشرفت تکنیک ویولن بنا به توصیه ایشان 3 سالنزد یک استاد خارجی کار کردم و نیز به وسیله یکی از دوستانم با حضرت حاج آقا محمدایرانی و جناب رکن الدین مختاری و سایر موسیقی دانان ایرانی از جمله نورعلی برومندو مرحوم طاهر زاده و مرحوم قهرمانی آشنا شدم. در حقیقت دستگاههای کامل ایرانی وتصانیف مرحوم شیدا را نزد این بزرگواران اموختم. و چون ذوق آهنگسازی داشتم بنا بهتوصیه آقای رکن الدین مختاری به ساختن آهنگ پرداختم و برای آشنایی بیشتر به فن آهنگسازی و همچنین ارکستراسیون و هامونی مدتی مثل یک طلبه نزد چند استاد به تحصیلپرداختم و در کلاس کنسرواتور آزاد موسیقی نام نویسی کردم. از 27 سال پیش در رادیومشغول کار نوازندگی، آهنگسازی، عضویت کمیسیون موسیقی و سرپرستی و رهبری ارکسترهستم. و آهنگهایی به صورت ترانه ساخته ام که بیشتر در برنامه گلها اجرا شده است. اشعار آنها را اغلب آقای رهی معیری و بیژن ترقی و معینی کرمانشاهی ساخته اند. شعرچند ترانه را هم خودم ساخته ام.((
تجویدی هنرمندی است محقّق،متجسّس و پژوهشگر، آهنگهای وی را می توان بعد از شیدا و عارف قزوینی بهترینآهنگهایی دانست که بر اساس موسیقی سنتی استوار است. تجویدی به مبانی هارمونی(علمهماهنگی) واقف و بنابراین از دید آهنگسازی، برتر و بالاتر از بسیاری از همگنانمعاصر خود است. بیش از 70 آهنگ زیبا و موزون برای برنامه گلها ساخته است و ثمرهفعالیتهای بعد از انقلاب وی انتشار دو جلد کتاب و ساختن آهنگهای زیادی روی اشعارآقای بیژن ترقی می باشد. او می گویدمن به یاد ندارم که آهنگی ساخته باشم کهانگیزه نداشته باشد. آهنگ بدون انگیزه هیچ وقت تاثیرگذار نخواهد بود.((
نام علیتجویدی در "دایرة المعارف رجال قرن بیستم" که توسط موسسّه (American Biographical Institute) ABIدر سال 1998 میلادی منتشرشد،ذکر گردیده است.این کتاب مخصوصآ مورد استفاده اشخاصی قرار می گیرد که از آن بهعنوان مرجع و مآخذ بزرگان امروز جهان استفاده می کنند،این نشان میدهد که علی تجویدیدر ردیف موسیقی دانان طراز اول دنیا قرار دارد و باید قدر او را بیشتر از اینبدانیم، ولی جای بسی افسوس که در رسانه های داخلی هیچ خبری از او نمی شنویم و هماکنون این مرد بزرگ در بستر بیماری به سر می برد و یادی از او نمی شود. به نظر مناگر استاد تجویدی فقط بیایند جلوی دوربین تلویزیون و خاطرات خود با استاد صبا وبنان و دلکش و دیگر بزرگان را برای ما تعریف کنند، از شنیدن آنها سیر نخواهیم شد. اما چرا این امر صورت نمی گیرد قضاوت را به خودتان واگذار می کنم. واقعآ بد دردیاست که جوانان ما فکر می کنند تمام موسیقی ایرانی در وجود همان آقایی که همیشه درتلویزیون آواز می خواند خلاصه می شود.
علی تجویدی از شاگردان استاد صبا و همنواز با بهترین موسیقی دانان ایران نظیر مرتضی خان محجوبی ، حسین تهرانی ، حسن کسایی ، لطف الله مجد و جلیل شهناز و ازهمکاران صدیق زنده یاد پیرنیا و از پایه گذاران و همکاران دایمی برنامه گلها ، که آثارش جاویدان در فرهنگ موسیقی ما برای همیشه درخشان باقی خواهد ماند . وی هفتاد آهنگ زیبا و دلنشین و موزون برای برنامه گلها ساخته است که اکثر آهنگهایش بر روی اشعار رهی معیری و معینی کرمانشاهی ساخته شده است . استاد تجویدی علاوه بر ویولن ، تبحر زیادی در نواختن سازهای دیگری مانند تار و سه تار را دارند .
علی تجویدی از جمله هنرمندانی بود که در سالهای ابتدایی پس از پیروزی انقلاب ایران، بنا به گفته خودش سازش را شکستند و دو دهه و نیم بعد در مراسمی از وی به عنوان چهره ماندگار موسیقی تجلیل به عمل آوردند.

تجویدی بیش از سه دهه بود که با گسترش انواع موسیقی ناشایست و با آن که در میهن خود خانه و کاشانه دارد، چون دیگر بزرگان موسیقی، در غم غربت و غریبی به سر می برد. ویلن و سه تار می زد، با صدایی خسته می خواند، آهنگ می ساخت و ناشنیدنی ها در موسیقی ایران، شنیدنی می کرد. وی در سال 1378 از طرف دایرالمعارفی معتبر در آمریکا و اروپا به عنوان برترین های قرن بیستم به جهانیان معرفی شد، اما خبر آن در داخل کشور چندان منتشر نگردید!
بیژن ترقی شاعر و ترانه سرای نامی که این روزها در کسالت و بیماری به سر می برد برای استاد تجویدی ، یار و همراه همیشگی اش شعری سروده که در زمان حیات استاد و هنگامی که او در بستر بیماری بود برایش خوانده بود.
آن آتش خاموش را بردار و آهنگی بزن
برتار و پود جان ما چنگی بزن چنگی بزن
این زندگانی عاقبت پایان پذیرد رومتاب
آهنگ پرشور وشری بهر دل تنگی بزن
دنیا پراز جنگست باز ای نغمه ساز جاودان
آهنگ صلحی ساز کن آتش به هرجنگی بزن
رنگ شراب الله راپنهان مکن از عاشقان
برچهره مبهوت ما رتگی بزن رنگی بزن
ای جان ما جانان ما ای دردتو برجان ما
برخیز و باز آهنگی از مرغ شباهنگی بزن
جان می دمد در پیکرم بانگ نوای چنگ و نی
براین دروغ آینه سنگی بزن سنگی بزن
این خسته جانی تا به کی بی همزبانی تا به کی
دستی برآن شیرین نواپایی براورنگی بزن
بنواز آن دردانه را شور و نشاط خانه را
با یاد آن بگذشته ها پرسوز آهنگی بزن


استاد علی تجویدی در تاریخ 24 اسفند 1384 بر اثر ایست قلبی در منزل شخصی خویش در گذشت.

اگرچه هنوز در نسل تجویدی و حتی نسلهای بعد از آن، این دست نوازندگان بطور جدی نوازنده ویولون کلاسیک نشدند؛ و چندین نسل بعد، نوازندگانی مانند رحمت الله بدیعی و شجاع الدین لشکرلو ظهور کردند که به طور جدی توانایی اجرای سولیستی ویولون ایرانی و کلاسیک غربی را توامان داشتند. (لازم به ذکر است به همین خاطرشجاع الدین لشکرلو نوازنده مورد علاقه مرحوم تجویدی بود). اصولا نوازندگان یا آهنگسازان آن دوره در بند آن نبودند که در غرب فلان آهنگساز یا نوازنده چه می کند یا خود را بسنجند که مثلا فلان کس در ارکستراسیون کارهای بهتری دارد و باید به آن برسیم. شاید بتوان گفت اولین آهنگسازانی که چنین دغدغه هایی داشتند پرویز محمود و حسین ناصحی بودند که توانستند خود را با استانداردهای آهنگسازی جهانی مطابق کنند ولی پیگیری و ترویج جدی و عملی این جریان توسط استادانی مانند استوار، دهلوی، مسعودیه و پژمان در نسلهای بعد بود. آهنگسازانی مانند تجویدی یا وفادار که در آنزمان به تحصیل موسیقی غربی می پرداختند در واقع هدفشان رسیدن به توانی بود که قدرت بیان بهتر احساسات و حالتهای درونی شان را داشته باشند و در این فکر نبودند که مثلا یک سونات یا سمفونی بسازند. مرحوم تجویدی مدتی زیر نظر روح الله خالقی و سپس هوشنگ استوار (آهنگساز بزرگ ایران) به تحصیل علوم چند صدایی و آهنگسازی پرداخت مدتی هم نزد ضیاء مختاری به تحصیل ارکستراسیون پرداخت و به این ترتیب از آن پس بسیاری از آثارش را خود برای ارکستر تنظیم میکرد. (پیش از آن آثاری از تجویدی موجود است که با ارکسترهای کوچکی که در دهه 30 معمول بود بهره برده، ترکیب این ارکستر غیر معمول و تا حدی عجیب است؛ سازهای این ارکستر بیشتر ویولون، فلوت، کلارینت، درام و تنبک است)

تجویدی در اجرای تکنوازیها و جواب آوازهایش با ویولون حالتهای مخصوص به خود داشت که دارای طمانینه و متانت خاصی که از شخصیت بزرگ او می آمد بود؛ سکوتها و قطع های مطبوع میان آوازهایش، تومانینه ای که در موسیقی نوازندگان و خوانندگان اصفهانی سراغ داریم را تداعی میکرد.نوازندگی ویولون او بدون هیچ گونه حالت لمپنی و سبکی ای بود که در نوازندگی ویولون در زمان او بسیار مرسوم بود. سبکی که از ویولون مرحوم حسین یاحقی ایده گرفته و با سبکهای ویولون جیبسی و گاهی عربی مخلوط شده بود و باب دهان فیلمهای فارسی با آوازهای آنچنانی آنروزگار بود. ساز تجویدی همواره جایگاهش با این دست نوازندگان متمایز و بسیار شخیص و دور از غلو های زننده این دسته از نوازندگان بود. تجویدی از محضر استادان زیادی در موسیقی، چه غربی و چه ایرانی بهره برد که گاه این اساتید از لحاظ سنی از او کوچکتر بودند و تجویدی هم در آن زمان شهرتی داشت، ولی بدون توجه به جایگاهش در محضر اساتید حاضر میشد و می آموخت. تجویدی به جز ویولون با سه تار هم آشنایی داشت و گاه سه تار هم به دست میگرفت و زمزمه ای میکرد. چند سال پیش نیز آلبومی با سه تار و صدای استاد منتشر شد که اگرچه نشاندهنده توانایی های تکنیکی او نیست، ولی برای شنیدن موسیقی ناب او فرصتی شیرین است. سه تار نوازی او با اینکه زیر نظر استاد صبا پیشرفته، چندان از سبک او پیروی نمیکند و همچون نوازندگی ویولونش که نه شبیه به استادش حسین خان یاحقی است نه استاد دیگرش صبا، مخصوص اوست. علی تجویدی پس از انقلاب سالها فقط در خلوت خود و گاهی در مجلسهای بزرگداشت اساتید موسیقی، دست به ساز میبرد و فعالیت مهمی نداشت، تا اینکه به همت شاگرد قدیمی خود، فرهاد فخرالدینی با هدف راه اندازی ارکستر ملی باز شروع به کار کرد که آثار گرانبهای دیگری تقدیم به موسیقی ایران کرد. استاد علی تجویدی پیر موسیقی ایران و همنواز بزرگترین چهره های موسیقی ایران همچون طاهرزاده، جلیل شهناز، ابوالحسن صبا، سعادتمند قمی، ادیب، حسن کسایی، مرتضی محجوبی،محمدرضا شجریان و ... همچنین جزو اولین هنرمندانی بود که زمان تاسیس رادیو بصورت زنده به اجرای موسیقی میپرداخت و از آنزمان تا انتشار آثارش روی CD سالها در راه اعتلای موسیقی تلاش کرد. تالیفات او به همراه آثار صوتیش نشاندهنده مردی خستگی ناپذیر و سختکوش است که سالها کمر به خدمت موسیقی ایران بسته.

آثار مشهور استاد :
استاد تجویدی را " به نظر بنده " و البته بسیاری از استادن مورد تایید می توان بهترین تصنیف ساز تاریخ ایران نامید چون اگر درباره زیباترین تصنیف ها ی ایران از مردم نظر سنجی کنید پس از بررسی متوجه خواهید شد آهنگساز بیشتر آنها استاد تجویدی می باشد برای اثبات این موضوع به فهرستی 40 تصنیفی که توانستم از آثار استاد گرد آوری کنم دقت کنید، در این فهرست به ترتیب نام تصنیف ، دستگاه ، ترانه سرا ، خواننده تا آنجایی که اطلاع داشتم گنجانیده شده است .
• وفا با تو ای مه روا نبود – شور- رهی معیری - حمیرا
• دیدی که رسوا شد دلم – دشتی - رهی معیری - مرضیه
• برتربت حافظ – نیر سینا - دلکش
• کو یاری تا به دیارم برساند - چهارگاه - معینی کرمانشاهی - دلکش
• عاشق شیدا من واله و رسوا من – اصفهان – پرویز خطیبی – کوروس سرهنگ زاده
• چه خوش سوزی ای عشق – دشتی - معینی کرمانشاهی
• عشق خود حاشا مکن – سه گاه - معینی کرمانشاهی - مرضیه
• از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان – شوشتری - معینی کرمانشاهی - مرضیه
• می گذرم ز برای تو از جان می گذرم - چهارگاه – بیژن ترقی - دلکش
• آشفته حالی - شور - معینی کرمانشاهی - دلکش
• آتشین روی و سیمین تنی - همایون – رهی معیری - مرضیه
• رفتم و بار سفر بستم – دشتی - نواب صفا - هایده
• خاطره یک شب – چهارگاه - معینی کرمانشاهی
• سنگ خارا – بیات کرد - معینی کرمانشاهی - مرضیه
• آمد آمد با دلجویی – اصفهان - معینی کرمانشاهی - دلکش
• کودکی – مرکب خوانی - معینی کرمانشاهی - دلکش
• پشیمانم شدم - معینی کرمانشاهی - دلکش
• آتشی ز کاروان به جا مانده - شور – بیژن ترقی - دلکش
• قسمت من - سه گاه - معینی کرمانشاهی - دلکش
• سفر کرده - چهارگاه - معینی کرمانشاهی - دلکش
• بازگشته - اصفهان - معینی کرمانشاهی – دلکش ( سفر کرده و بازگشته مکمل یک سرگشت در دو ترانه جداگانه هستند – معینی کرمانشاهی )
• بگو که هستی بگو – شور- بیژن ترقی - دلکش
• بدرقه - افشاری – بیژن ترقی - دلکش
• بسوزان نامه هایم را بسوزان – عبدالله الفت – سیمیم غانم
• ای بهار من – چهارگاه – منیر طه
• مرا عاشقی شیدا - سه گاه – منیر طه – بنان
• چه می شد رها بودم - شوشتری – معینی کرمانشاهی
• آرزو گم کرده – دشتی – رهی معیری
• سرگردان – اصفهان – بیژن ترقی
• بگذشته – اصفهان – معینی کرمانشاهی – دلکش
• از ما گذشت – چهارگاه –شهرآشوب – دلکش
• سوز و ساز – سه گاه – منیر طه
• هستی سوز – ابوعطا – نواب صفا - دلکش
• صبرم عطا کن – سه گاه – بیژن ترقی - حمیرا
• شبهای من – سه گاه – نیر سینا
• یادت می آید – همایون – معینی کرمانشاهی - دلکش
• جدایی – دشتی - معینی کرمانشاهی - دلکش
• به پاس محبت – ماهور - معینی کرمانشاهی – دلکش

• پشیمانم – همایون – بیژ ن ترقی – حمیرا

                                                             

                  منبع.پیسی سیتی


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 13:11  توسط علی کوچکی   | 

منتخب اشعار سعدي (ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود )

 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود

 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود
 
من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود
 
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود
 
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود
 
او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود
 
با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رود
 
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رود
 
 
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رود
 
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود
 
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود
 
 
 
سعدي . با تلخيص
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 10:21  توسط علی کوچکی   | 

سخن بزرگان دين ( پيامبر اكرم ص)

 

بهترين بندگان

 

رسول اكرم (ص) فرمود:

 

بهترين شما کسی است که ديدارش شما را به ياد خدا افکند.   

بهتر از همه کسی است  که گفتارش علم شما را بيفزايد.  

 بهترين شما کسی است که شما را به کار خير دعوت کند.  

 بهترين شما کسی است که از عيب خالی باشد.  

 بهترين شما کسی است که از گناه کناره گيرد.   

بهترين برادران کسی است که با شما در کارهای اخروی مساعدت کند.   

 بهترين برادران شما کسی است که عيوبتان را تذکر دهد. 

بهترين بندگان کسانی هستند که برای انجام عبادات مراقب خورشيد وماه اند( يعنی در انتظار وقت نماز

وروزه اند).  

بهترين برادران کسی است که تو را در عبادت کمک واز معصيت باز دارد ودستور تحصيل رضای پروردگار

دهد.   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 9:59  توسط علی کوچکی   | 

موسیقی ( نوشتار ) محمد رضا لطفی


محمد رضا لطفی




Lotfi.JPG
اطلاعات هنرمند
تولد ۱۷ دی ۱۳۲۵، گرگان
اصل/ملیت ایرانی
سبک‌ها موسیقی سنتی ایرانی
مدت فعالیت از ۱۳۴۵ تا کنون

محمدرضا لطفی (زاده۱۷ دی ۱۳۲۵ در گرگان[۱]) نوازندهٔ سرشناس تار، ردیف‌دان و موسیقی‌دان ایرانی است.

زندگی

محمدرضا لطفی در سال ۱۳۲۵ در شهر گرگان به دنيا آمد. وي به مدت پنج سال در هنرستان موسيقی به آموختن موسيقی پرداخت و موسيقی را نزد استادانی چون علی اكبر شهنازی، حبيب الله صالحی فراگرفت. پس از پايان هنرستان به دانشكده موسيقی راه يافت و به تكميل آموخته‌هايش پرداخت. در اين زمان از استادانی مانند نورعلی برومند، عبدالله دوامي،سعيد هرمزی نيز بهره جست. محمدرضا لطفی در سال ۱۳۴۳ جايزه نخست موسيقی‌دانان جوان را نيز كسب كرد. در جشنواره موسيقی جشن هنر ۱۳۵۴در شيراز به همراه محمدرضا شجريان و ناصر فرهنگ‌فر به اجرای راست پنجگاه پرداخت كه بسيار مورد توجه قرار گرفت. در اجرای رديف آوازی توسط عبدالله دوامی با ساز تار وی را همراهی كرد. در سال ۱۳۵۳ به عضويت گروه علمی دانشكده موسيقی درآمد و در همين سال همكاری خود را با راديو آغاز كرد. به مدت يك سال و نيم به عنوان مدير گروه موسيقی دانشكده موسيقی هنرهای زيبای تهران به كار مشغول شد و پس از آن از اين سمت استعفا كرد. در سال ۱۳۵۴ گروه شيدا را راه اندازی كرد و به همراه گروه عارف به سرپرستی حسين عليزاده به بازخوانی و اجرای دوباره آثار گذشتگان پرداخت. كانون موسيقی چاووش را با همكاری هنرمندانی مثل حسين عليزاده، پرويز مشكاتيان، علی اکبر شكارچی و ... راه‌اندازی كرد و در طی يک فعاليت چشمگير آثاری از اين گروه به جای ماند كه به گفته بسياری از اساتيد از بهترين كارهای موسيقی ايران به شمار می‌روند. پس از انحلال چاووش بعد از سفرهای زيادی که برای کنسرت به ايتاليا، فرانسه و آلمان کرد، در سال ۱۳۶۵ به آمريکا رفت. علاوه بر کنسرت‌های متعدد در سراسر آمريکا، مرکز فرهنگی هنری شيدا را در واشنگتن تاسيس کرده است.[۲]

از خوانندگانی که دراین سالها با او همکاری کرده‌اند می‌توان به محمدرضا شجریان، شهرام ناظری ،هنگامه اخوان و محمد معتمدی[۳] اشاره کرد. وی همچنین استاد دوره کارشناسی ارشد رشته نوازندگی موسیقی ایرانی در دانشکده موسیقی دانشگاه هنر میباشد.[۴]

[ویرایش] آثار



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 13:18  توسط علی کوچکی   | 

موسیقی ( نوشتار ) استاد بنان


استاد بنان



غلامحسین بنان، (اردیبهشت ۱۲۹۰ قلهک تهران - ۸ اسفند ۱۳۶۴) خواننده ایرانی است که از سالهای ۱۳۲۱ تا دهه ۵۰ در زمینه موسیقی ملی ایران فعالیت داشت. او عضو شورای موسیقی رادیو، استاد آواز هنرستان موسیقی تهران و بنیان‌گذار انجمن موسیقی ایران بوده‌است.

غلامحسین بنان
Gh-banan.jpg
تولد اردیبهشت ۱۲۹۰
قلهک تهران
مرگ ۸ اسفند ۱۳۶۴ (۷۴ سال)
تهران
زمینه فعالیت خواننده

دوران کودکی

پدرش کریم خان بنان الدوله نوری و مادرش دختر شاهزاده رکن‌الدوله (برادر ناصرالدین شاه) بود. از شش سالگی به خوانندگی و نوازندگی ارگ و پیانو پرداخت و در این راه از راهنمایی های مادرش که پیانو را بسیار خوب می نواخت بهره‌ها گرفت، اولین استاد او پدرش بود و دومین استاد، مرحوم میرزا طاهر ضیاءذاکرین رثایی و سومین استادش مرحوم ناصر سیف بوده‌اند.

 فعالیت حرفه‌ای

از سال ۱۳۲۱ صدای غلامحسین بنان، همراه با همکاری عده‌ای از هنرمندان دیگر از رادیو تهران به گوش مردم ایران رسید و دیری نگذشت که نام بنان زبانزد همه شد. روح‌الله خالقی او را در ارکستر انجمن موسیقی شرکت داد و با ارکستر شماره یک نیز همکاری را شروع کرد و از بدو شروع برنامه همیشه جاوید «گلهای رنگارنگ» بنا به دعوت استاد داود پیرنیا همکاری داشت.بنان در طول فعالیت هنری خود، حدود 350 اهنگ را اجرا کرد و انچه که امتیاز مسلم صدای او را پدید می اورد، زیر و بم ها و تحریرات صدای او است که مخصوص به خودش می‌باشد. بنان نه تنها در اواز قدیمی و کلاسیک ایران استاد بود، بلکه در نغمات جدید و مدرن ایران نیز تسلط کامل داشت. تصنیف زیبا و روح پرور «الهه ناز» او بهترین معرف این ادعا می‌باشد. بنان را می‌توان به حق بزرگترین اجرا کننده آهنگ های سبک وزیری-خالقی دانست. او همچنین در کنار ادیب خوانساری از بهترین اجرا کنندگان آثار صبا و محجوبی محسوب می‌شود. استعداد شگرف او در مرکب خوانی و تلفیق شعر و موسیقی بارها ستایش موسیقی دانان معاصرش را بر انگیخته است.

ارکستر رادیو،رهبر:روح الله خالقی،خواننده:بنان،با شرکت پرویز یاحقی، علی تجویدی، مرتضی محجوبی


در سال ۱۳۳۲ به پیشنهاد شادروان خالقی به اداره کل هنرهای زیبای کشور منتقل شد و به سمت استاد آواز هنرستان موسیقی ملی به کار مشغول گردید و در سال ۱۳۳۴ ریئس شورای موسیقی رادیو شد. غلامحسین بنان از ابتدا در برنامه‌های گلهای جاویدان و گلهای رنگارنگ و برگ سبز شرکت داشته و برنامه‌های متعدد و گوناگون دیگری که از این خواننده بزرگ و هنرمند به یادگار مانده است.

در این برنامه ها، استادان تراز اول موسیقی سنتی چون روح الله خالقی، ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، احمد عبادی، حسین تهرانی، علی تجویدی،و ... با او همکاری داشته‌اند. وی در سال ۱۳۳۶ در اثر یک سانحه رانندگی در جاده کرج یک چشم خود را از دست داد.

محل دفن او در امامزاده طاهر کرج است. کتاب "از نور تا نوا" به کوشش دکتر داریوش صبور در مورد زندگی این خواننده بزرگ موسیقی سنتی ایران منتشر شده است.

 ترانه‌های ماندگار

از ماندگارترین ترانه‌های بنان می‌توان به: آهنگ آذربایجان،آمدی جانم به قربانت،یار رمیده،الهه ناز،می ناب،خاموش،مراعاشقی شیدا،من روز ازل، نوای نی و سرود همیشه جاوید ای ایران اشاره کرد. مجموعه آثار استادبنان به نام"رویای هستی" به کوشش شهرام آقایی پور درسال1381 درتهران منتشر شدده است.

 آواز های ماندگار

آواز ماهور با غزل سعدی به مطلع " همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی" و آواز دیلمان با شعر سعدی به مطلع " چنان در قید مهرت پایبندم که گوئی آهوی سر در کمندم" و همچنین آواز اصفهان بر روی غزل " آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود" از کار های ماندگار استاد هستند.

 کارنامه هنری

گلهای جاویدان
  • گلهای جاویدان بدون شماره در «شور»
  • گلهای جاویدان بدون شماره در «سه گاه»
  • گلهای جاویدان بدون شماره در «همایون» با سنتور رضا ورزنده
  • گلهای جاویدان شماره ۹۲ در «بیات ترک و ابو عطا»
  • گلهای جاویدان شماره ۹۳ در «شور» با ویولون استاد مهدی خالدی
  • گلهای جاویدان شماره ۹۸ در «ابو عطا» با تار لطف اله مجد
  • گلهای جاویدان شماره ۱۱۸ در «ماهور» با ویولون استاد علی تجویدی و سنتور رضا ورزنده
  • گلهای جاویدان ۱۱۸مکرر در «ابو عطا» با ویولون استاد مهدی خالدی
  • گلهای جاویدان ۱۲۴ در «بیات ترک»
  • گلهای جاویدان شماره ۱۲۸ در«شوشتری»
  • گلهای جاویدان شماره ۱۲۹ ، گلهای جاویدان ۱۳۰
  • گلهای جاویدان ۱۳۱ در «سه گاه»، گلهای جاویدان شماره ۱۳۲ در «دشتی»
  • گلهای جاویدان شماره ۱۳۶
  • گلهای جاویدان شماره ۱۳۷ در «چهار گاه» با پیانو استادمرتضی محجوبی و استاد علی تجویدی
  • گلهای جاویدان شماره ۱۳۸
  • گلهای جاویدان شماره ۱۳۹ در «سه گاه» با استاد جلیل شهناز
  • گلهای جاویدان شماره ۱۴۳ در «شور»
  • گلهای جاویدان شماره ۱۴۵ در «شور» با سنتور رضا ورزنده
گلهای رنگارنگ
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۰۳ در «دشتی»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۰۹ در «سه گاه»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۲۶ در «دشتی»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۳۴ در «افشاری»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۳۶ در «سه گاه»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۴۰ الف در «افشاری»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۴۰ ب در «افشاری»
  • گلهای رنگارنگ شماره ب مکرر
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۴۹ در «دشتی»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۷۱ در «شور»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۷۲ در «شور»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۷۴ در «سه گاه»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۷۶ در «دشتی»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۱۹۰ در «سه گاه»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۰۱ در «ابو عطا»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۰۵ در «افشاری»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۱۰ در «بو سیلک»
  • گلهای رنگارنگ ۲۱۰ ب مکرر در «بوسیلک»
  • گلهای رنگارنگ ۲۱۱ در «سه گاه»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۲۸ در «افشاری»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۳۳۰در «دشتی»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۳۲ در «دشتی»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۳۴ در «دشتی و ماهور»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۳۷ در «ماهور»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۴۲ در «شور»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۴۵ در«همایون»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۴۹ در «شور»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۵۰ در «دشتی»
  • گلهای رنگارنگ بختیاری (محلی) ، شماره ۲۵۱
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۵۲ در «همایون»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۵۴ در «اصفهان»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۵۶ در «شور»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۵۷ در «ماهور»
  • گلهای رنگارنگ شماره ۲۶۵ در «اصفهان»
برگ سبز
  • برگ سبز شماره ۲۷ در «سه گاه»
  • برگ سبز شماره ۳۱در «افشاری»
  • برگ سبز شماره ۴۶ در «سه گاه»
  • برگ سبز شماره ۶۳ در «اصفهان»
  • برگ سبز شماره ۸۳ در «سه گاه»
  • برگ سبز شماره ۱۰۷ در «اصفهان»
  • برگ سبز شماره ۱۴۵ در «همایون»

و برنامه‌های متعدد و گوناگون دیگری که از این خواننده بزرگ و هنرمند به یادگار مانده‌است .

                                        

                                          منبع ویکی پدیا


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 13:13  توسط علی کوچکی   | 

شعر طنز( سعید بیابانکی ) شهرتان را من نمکدان می‌کنم

 

طنز

 

شهرتان را من نمکدان می‌کنم

 

 

گر به شورا راه یابد پای من
هرچه ویرانی است عمران می‌کنم

 

می‌روم هر شب به میدان‌های شهر
هر چه ساعت بود میزان می‌کنم

 

مشکلات شهرتان را رتق و فتق
پشت میز و پشت فرمان می‌کنم

 

کوچه‌های تنگ را هر شب فراخ
هرچه بن بست است، دالان می‌کنم

 

چاله‌های شهر را چاه عمیق
هرچه دالان را خیابان می‌کنم

 

هرکه شورا شد فقط این کرد و رفت
من اگر شورا شوم آن می‌کنم

 

مردها را اهل تجدید فراش
لطف‌ها در حق نسوان می‌کنم

 

تا کش آید پوز اعضای اوپک
نفت را فالفور ارزان می‌کنم

 

مرده‌ها را می‌کنم ساماندهی
شهرتان را باغ رضوان می‌کنم

 

شاعران شهر را در خانه‌ام
هفته‌ای یک بار مهمان می‌کنم

 

کارگردان‌های با احساس را
می‌برم مهمان مامان می‌کنم

 

تا که پر رونق شود گردشگری
اصفهان را ارمنستان می‌کنم

 

می‌شوم هر شب سوار بلدوزر
هر چه ناصافی است ویران می‌کنم

 

شهر تا راحت شود از چشم هیز
دیدنی‌ها را فراوان می‌کنم

 

می‌نویسم طنز بر دیوار و در
شهرتان را من نمکدان می‌کنم

 

تا که کار خلق فورا حل شود
کارمندان را دو چندان می‌کنم

 

هی تراکم می‌فروشم را به را
یاری انبوه سازان می‌کنم

 

شهرداری را همه رایانه‌ای
کارها را سهل و آسان می‌کنم

 

گر رقیبانم به من فرصت دهند
چاره‌ی کمبود سیمان می‌کنم

 

می‌کنم هی کارهای خوب خوب
دشمنانم را پشیمان می‌کنم

 

هفته‌ای یک شب کلیسا می‌روم
ارمنی‌ها را مسلمان می‌کنم

 

می‌فروشم کل اسراییل را
پول آن را خرج لبنان می‌کنم

 

یک سخنرانی به نفع مسلمین
در بلندی‌های جولان می‌کنم

 

مثل اقشار ضعیف اجتماع
نوش جان سویای سبحان می‌کنم

 

هم‌صدایی هم‌دلی هم‌زیستی
با سرای سالمندان می کنم ...
 

 

 

سعید بیابانکی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 15:36  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( سعید بیابانکی ) کسی نبود لایق غم دل من

 

    کسی نبود لایق غم دل من

بهار بود و دلم فصل بى ترانگى‌اش 
و درد در تن من گرم موریانگی‌اش


کسی نبود کسی لایق غم دل من
کسی که دل بسپارم به بیکرانگی‌اش

در انتظار قدومش انار دیده‌ی من
رسیده است به جشن هزاردانگی‌اش


مرا به خلوت صندوق‌خانه‌اش ببرید
رسیده است گمانم شراب خانگی‌اش

شبیه رد قدم‌های موج بر ساحل
به جای مانده بر این شانه‌ها زنانگی‌اش


نه من نه او نه شما... شاعر این زمانه کسی است
که تکه پاره شود بغض‌های خانگی‌اش... 

 

             سعید بیابانکی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 15:31  توسط علی کوچکی   | 

شعر (سعید بیابانکی ) زندانی است روی‌تو در بند موی‌تو

 

زندانی است روی‌تو در بند موی‌تو



چشم تو را اگرچه خمار آفریده‌اند
آمیزه‌ای ز شور و شرار آفریده‌اند
 
از سرخی لبان تو ای خون آتشین
نار آفریده‌اند و انار آفریده‌اند

یک قطره بوی زلف ترت را چکانده‌اند
در عطردان ذوق و بهار آفریده‌اند

زندانی است روی تو در بند موی تو
ماهی اسیر در شب تار آفریده‌اند

مانند تو که پاک ترینی فقط یکی
مانند ما هزار هزار آفریده‌اند

دستم نمی‌رسد به تو ای باغ دوردست
از بس حصار پشت حصار آفریده‌اند

این است نسبت تو و این روزگار یأس
آیینه‌ای میان غبار آفریده‌اند

 

سعید بیابانکی

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 15:26  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( سعدي ) ماه فرو ماند از جمال محمد

 

مبعث فخر جهان امکان محمد مصطفی ( ص) بر رهروان راستیننش مبارک باد  

 

ماه فروماند از جمال محمد

 

ماه فروماند از جمال محمد

  سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمد
وعده‌ی دیدار هر کسی به قیامت لیله‌ی اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی آمده مجموع در ظلال محمد
عرصه‌ی گیتی مجال همت او نیست روز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتباد نور نتابد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش خواب نمی‌گیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 13:30  توسط علی کوچکی   | 

موسیقی ( نوشتار ) ابو الحسن صبا


 ابو الحسن صبا


ابوالحسن صبا ، استاد برجستهٔ موسیقی ایرانی، آهنگ‌ساز و نوازندهٔ سرشناس ایرانی بود که در سال ۱۲۸۱ چشم به جهان گشود.

او از برجسته‌ترین چهره‌های موسیقی ایران در هفتاد سال گذشته است . صبا پس از سال‌ها کوشش و پرورش شاگردان فراوان در شب جمعه ۲۹ آذر سال ۱۳۳۶ دیده از جهان فروبست و در قبرستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد

ابوالحسن صبا
Saba.jpg
اطلاعات هنرمند
تولد ۱۲۸۱ یا ۴ فروردین ۱۲۸۲
ظهیرالاسلام تهران
اصل/ملیت پرچم ایران ایران
مرگ ۲۹ آذر ۱۳۳۶ (سن:۵۵ سال)
تهران
فعالیت(ها) نوازنده
ساز(ها) ویولون

فعالیت هنری

ابوالحسن صبا فرزند کمال‌السلطنه به سال ۱۲۸۱ خورشیدی در خانواده‌ای آشنا به موسیقی و اهل ادب دیده به جهان گشود.

نخستین پویه‌های موسیقی را از پدرش فرا گرفت. او نزد میرزا عبدالله فراهانی و درویش خان تار ، نزد حسین اسماعیل‌زاده کمانچه ، نزد حسین هنگ‌آفرین ویولن ، نزد علی اکبر شاهی سنتور و نزد حاجی خان ضرب را آموخت.

صبا به نواختن همه سازهای موسیقی ردیف چیرگی پیدا کرد و تمام سازهای ایرانی را در حد استادی می‌نواخت و ویولن و سه‌تار را به عنوان سازهای تخصصی خود برگزید.

سپس در مدرسه عالی موسیقی به شاگردی علی‌نقی وزیری درآمد و تکنواز ارکستر او شد.

ابوالحسن صبا، چهل سال تمام ساز نواخت، تعلیم داد، در ارکسترها شرکت کرد، کتاب نوشت و درتمام جریان‌های موسیقی ایران تأثیر مستقیم و مثبت داشت. وی در تمام رشته‌های موسیقی ایران و حتی سایر هنرها همچون ساختن ساز و نقاشی و ادبیات مهارت داشت و دانشنامه‌ای جامع از علم و عمل موسیقی ایرانی بود.

مکتب نوین موسیقی ایرانی که از درویش خان آغاز شده بود با صبا به اوج رسید وشاگردان صبا نیز پیرو راه او شدند.

شاگردان صبا

حسین تهرانی، حسن کسایی، داریوش صفوت، فرامرز پایور، غلامحسین بنان، لطف‌الله مفخم پایان، علی تجویدی، جهانگیر کامیان، همایون خرم، رحمت‌الله بدیعی، ساسان سپنتا، ابراهیم قنبری مهر، مهدی خالدی، عباس شاهپوری، مهدی مفتاح، محمدعلی بهارلو، حبیب‌الله بدیعی، محمد طغانيان دهكردي، سعید قراچورلو، و شهریار و بابک رادمنش از شاگردان صبا بودند.

آثار

از صبا صفحات بسیاری حاوی تکنوازی‌ها و همنوازی‌های او منتشر شده‌است که مهارت فوق‌العاده او را در نواختن ویولن نشان می‌دهد. همچینین نوارهای خصوصی بسیاری پر کرده که مرجع هنرجویان و گویای تسلط فوق‌العاده او در نواختن سه‌تار است.

از استاد صبا، سه دوره آموزش ویولن، چهار دوره تعلیم سنتور، یک دوره تعلیم تار و سه‌تار منتشرشده و باقی آثار او هنوز منتشر نشده‌اند.

شعر، سرود با آهنگ‌سازی حسین ملک است نیز از اوست. صبا نخستین موسیقی‌دان ایرانی است که موزه‌ای ویژه از او (منزل شخصی صبا) تأسیس شده و به نام خود او در خیابان ظهیرالسلام تهران واقع است.

روی هم رفته کارهای به‌جا مانده از استاد ابوالحسن صبا را می‌توان اینگونه دسته بندی کرد:

کارهای مستقل

  1. کتاب دوره اول، دوم، سوم ویلون
  2. کتاب دوره اول و دوم، سوم، چهارم سنتور.
  3. کتاب دوره اول سه تار

کارهای غیرمستقل

  1. سلوی ای وطن کتاب دستور ویلون وزیری
  2. چهار مضراب سه گاه، کتاب دستور ویلون وزیری
  3. رنگ بیات ترک، کتاب ۲۳ قطعه ضربی‏
  4. پیش درآمد ترک، ۱۸ قطعه پیش درآمد‏
  5. نوید بهار، کتاب اول ویلون
  6. چهار مضراب ساده در ماهور، کتاب اول ویلون
  7. دستور ضرب
  8. ردیف کامل آوازهای ایرانی
  9. چهر مضراب نوا

کارهای الهام گرفته از موسیقی محلی

  1. دیلمان (دشتی)‏
  2. امیری یا مازندرانی (دشتی)‏
  3. زرد ملیجه (دشتی)‏
  4. به زندان (شوشتری)‏
  5. در قفس (دشتی)‏
  6. رقص چوبی (دشتی)‏
  7. کوهستانی (دشتی

                                             منبع : ویکی پدیا‏



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 13:7  توسط علی کوچکی   | 

آیا می دانید ؟ ( اطلاعات عمومی ) قوانین جهان

 

 آیا می دانید ؟  (اطلاعات عمومی) 

 

 

قوانین بعضی از قوانین جهان

 

۱. جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.

 
 
2.تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای 15 برای تقلب به زندان فرستاده می شوند.
 
3.داشتن رابطه جنسی با حیوانات برای مردان لبنانی در صورتی مجاز است که حیوان مورد نظر ماده باشد! در صورتیکه فردی در حال  رابطه جنسی  با حیوان مذکر دستگیر شود مجازاتش مرگ است.
 
 
4.مشاهده فیلم های کاراته  ای تا سال 79 در عراق ممنوع بود.
 
 
5.در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.
 
 
6.در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.
 
 
7.در تایلند همه در سینما مجبورند هنگام پخش سرود ملی قبل از شروع  فیلم قیام کنند.
 
 
8.در دانمارک روشن کردن ماشین قبل از چک مردن اینکه بچه ای زیر آن خوابیده است یا نه، ممنوع است.
 
9.در تایلند انداختن آدامس جویده شده تان 500 دلار جریمه دارد و قبل از خارج شدن از خانه حتما باید لباس زیر پوشیده باشید.
 
10.در سال 1888 در بریتانیا قانونی تصویب شده که دوچرخه سواران را موظف می کرد تا زمان ردشدن ماشین از کنارشان، زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به صدا درآورند.
 
 
11.در قرن 16 و 17 میلادی نوشیدن قهوه در ترکیه ممنوع بود و اگر کسی در حین خوردن قهوه دستگیر می شدن، به اعدام محکوم می شد.
 
 
12.در فنلاند زمانی پخش کارتون دونالد داک به علت شلوار نپوشیدن شخصیت اصلیت سریال ممنوع بود.
 
 
13. تا سال 1984، بلژیکی ها مجبور بودند نام فرزندشان را از یک لیست 1500 نفری در روزهای ناپلئون بطور تصادفی انتخاب کنند.
 
 
14.در برمه دسترسی به اینترنت غیر قانونی است. اگر فردی با اتهام داشتن مودم دستگیر شود، به زندان محکوم می شود.
 
 
15.اتریش اولین کشوری بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد. 
 
 
۱۶.در زمان حکومت طالبان در افعانستان، پوشیدن جوراب سفید برای زنان به علت تحریک آمیز بودن آن برای مردان ممنوع بود. در ضمن ماموران پلیس دستور داشتند پنجره خانه ها را با رنگ سیاه بپوشانند تا زنان حاضر در خانه ها دیده نشوند.
 
 
۱۷.در ایالت میسوری بخش سنت لوئیس، هنوز هم نجات دادن زنان با لباس خواب، برای ماموران آتش نشانی ممنوع است.
 
 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 10:58  توسط علی کوچکی   | 

نثر فارسی ( علی اکبر دهخدا) چرند و پرند

 

چرند و پرند

 

علی اکبر دهخدا

 

 

 


اگرچه دردسر مي دهم، اما چه مي توان كرد نُشخوار آدميزاد حرف است. آدم حرف هم كه نزند دلش مي پوسد. ما يك رفيق داريم اسمش دَمدَمي است. اين دمدمي حالا بيشتر از يك سال بود موي دماغ ما شده بود34 كه كبلايي ! تو كه هم از اين روزنامه نويس ها پيرتري هم دنيا
ديده تري هم تجربه ات زيادتر است، الحمدلله به هندوستان هم كه رفته اي پس چرا يك روزنامه نمي نويسي؟! مي گفتم: عزيزم دمدمي! اولاً همين تو كه الآن با من ادعاي دوستي مي كني آن وقت دشمن من خواهي شد. ثانياً از اينها گذشته حالا آمديم روزنامه بنويسيم بگو ببينم چه بنويسيم؟ يك قدري سرش را پايين مي انداخت بعد از مدتي فكر سرش را بلند كرده مي گفت: چه مي دانم از همين حرفها كه ديگران مي نويسند: معايب بزرگان را بنويس؛ به ملت، دوست و دشمنش را بشناسان. مي گفتم: عزيزم! والله بِالله اين جا ايران است اين كارها عاقبت ندارد.
مي گفت: پس يقين تو هم مستبد هستي. پس حكماً تو هم بله! ...
وقتي اين حرف را مي شنيدم مي ماندم معطل، براي اينكه مي فهميدم همين يك كلمـﮥ تو هم بله! ... چقدر آب برمي دارد.
باري چه دردسر بدهم آن قدر گفت گفت گفت تا ما را به اين كار واداشت. حالا كه مي بيند آن رويِ كار بالاست و دست و پايش را گم كرده تمام آن حرفها يادش رفته.
تا يك فرّاش قرمزپوش مي بيند دلش مي تپد، تا به يك ژاندارم چشمش مي افتد رنگش مي پرد، هي مي گويد: امان از همنشين بد، آخر من هم به آتش تو خواهم سوخت. مي گويم: عزيزم! من كه يك دخو بيشتر نبودم چهار تا باغستان داشتيم باغبانها آبياري مي كردند انگورش را به شهر مي بردند كشمشش را مي خشكاندند. في الحقيقه من در كنج باغستان افتاده بودم تويِ ناز و نعمت همان طور كه شاعر عَلَيهِ الرَّحمَه گفته:

نه بيل مي زدم نه پايه
انگور مي خوردم در سايه

در واقع تو اين كار را روي دست من گذاشتي. به قول طهراني ها تو مرا روبند كردي ، تو دستِ مرا توي حنا گذاشتي . حالا ديگر تو چرا شماتت مي كني؟!

مي گويد: نه، نه، رشد زيادي مايـﮥ جوانمرگي است.
مي بينم راستي راستي هم كه دمدمي است.

خوب عزيزم دمدمي! بگو ببينم تا حالا من چه گفته ام كه تو را آن قدر ترس برداشته است. مي گويد: قباحت دارد ، مردم كه مغز خر نخورده اند. تا تو بگويي «ف» من مي فهمم «فرح زاد» است. اين پيكره اي كه تو گرفته اي معلوم است آخرش چه ها خواهي نوشت. تو بلكه فردا دلت خواست بنويسي: پارتي هاي بزرگان ما از روي هواخواهي روس و انگليس تعيين مي شود. تو بلكه خواستي بنويسي ... در قزاقخانه صاحب منصباني كه براي خيانتِ به وطن حاضر نشوند مسموم (در اين جا زبانش تپق مي زند لُكنت پيدا مي كند و مي گويد) نمي دانم چه چيز و چه چيز، آن وقت من چه خاكي به سرم بريزم و چه طور خودم را پيش مردم به دوستيِ تو معرفي بكنم. خير خير ممكن نيست. من عيال دارم، من اولاد دارم. من جوانم. من در دنيا هنوز اميدها دارم.
مي گويم: عزيزم! اولاً دزدِ نگرفته پادشاه است . ثانياً من تا وقتي كه مطلبي را ننوشته ام كسي قدرت دارد به من بگويد: تو! ... بگذار من هر چه دلم مي خواهد در دلم خيال بكنم هر وقت نوشتم آن وقت هر چه دلت مي خواهد بگو. من اگر مي خواستم هر چه مي دانم بنويسم تا حالا خيلي چيزها مي نوشتم مثلاً مي نوشتم: الان دو ماه است كه يك صاحب منصب قزاق كه تن به وطن فروشي نداده، بيچاره از خانه اش فراري است و يك صاحب منصب خائن با بيست نفر قزاق مأمور كشتن او هستند.
مثلاً مي نوشتم: اگر در حساب نشانـﮥ «ب» بانك انگليس تفتيش بشود بيش از بيست كرور از قروضِ دولت ايران را مي توان پيدا كرد.
مثلاً مي نوشتم: اقبال السلطنه در ماكو و پسر رحيم خان در نواحي آذربايجان و حاجي آقا محسن در عراق و قوام در شيراز و ارفع السلطنه در طوالش به زبان حال مي گويند چه كنيم؟ اَلخَلِيلُ يَأمُرُنِي وَاَلجَلِيل يَنهَانِي .
مثلاً مي نوشتم: نقشه اي را كه مسيو «دوبروك» مهندس بلژيكي از راه تبريز، كه با پنج ماه زحمت و چندين هزار تومان مصارف از كيسـﮥ دولت بدبخت كشيد، يك روز از روي ميز يك نفر وزير پر درآورده به آسمان رفت و هنوز مهندس بلژيكي بيچاره هر وقت زحماتِ خودش در سر آن نقشه يادش مي افتد چشم هايش پر از اشك مي شود.
وقتي حرف ها به اين جا مي رسد دستپاچه مي شود مي گويد: نگو نگو، حرفش را هم نزن، اين ديوارها موش دارد موشها هم گوش دارند .
مي گويم: چشم! هر چه شما دستورالعمل بدهيد اطاعت مي كنم. آخر هر چه باشد من از تو پيرترم يك پيرهن از تو بيشتر پاره كرده ام من خودم مي دانم چه مطالب را بايد نوشت چه مطالب را ننوشت.
آيا من تا به حال هيچ نوشته ام چرا روز شنبـﮥ 26 ماهِ گذشته وقتي كه نمايندﮤ وزير داخله آمد و آن حرف هاي تند و سخت را گفت يك نفر جواب او را نداد ؟
آيا من نوشته ام كه: كاغذسازي در ساير ممالك از جنايات بزرگ محسوب مي شود، در ايران چرا مورد تحسين و تمجيد شده؟
آيا من نوشته ام كه: چرا از هفتاد شاگرد بيچاره مهاجرِ مدرسـﮥ آمريكايي مي توان گذشت و از يك نفر مدير نمي توان گذشت؟
اينها كه از سراير مملكت است. اينها تمام حرفهايي است كه همه جا نمي توان گفت، من ريشم را كه توي آسياب سفيد نكرده ام ، جانم را از صحرا پيدا نكرده ام، تو آسوده باش هيچ وقت از اين حرفها نخواهم نوشت.
به من چه كه وكلاي بلد را براي فَرطِ بصيرت در اعمال شهرِ خودشان مي خواهند محض تأسيس انجمن ايالتي مراجعت بدهند.
به من چه كه نصرالدولـﮥ پسر قوام در محضر بزرگان طهران رجز مي خواند كه منم خورندﮤ خونِ مسلمين. منم بَرندﮤ عرضِ اسلام . منم كه آن دَه يكِ خاكِ ايالتِ فارس را به قهر و غلبه
گرفته ام. منم كه هفتاد و پنج نفر زن و مرد قشقايي را به ضرب گلولـﮥ توپ و تفنگ هلاك كردم. به من چه كه بعد از گفتن اين حرفها بزرگان طهران هورا مي كشند و زنده باد قوام مي گويند ...
وقتي كه اين حرفها را مي شنود خوشوقت مي شود و دست به گردنِ من انداخته روي مرا مي بوسد مي گويد: من از قديم به عقلِ تو اعتقاد داشتم، بارك الله! بارك الله! هميشه همين طور باش. بعد باكمال خوشحالي به من دست داده، خداحافظ كرده، مي رود.


 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:44  توسط علی کوچکی   | 

نثر فارسی ( نیما یوشیج ) شعر و شاعری

 

شعر و شاعری

 

نیما یوشیج 

 

 

 

 

عزيزم! شاعر بودن، خواستن در توانستن و توانستن در خواستن است. اين هر دو خاصيت را بياد زندگي او به او داده باشد. به عبارت ديگر مي گويم بتواند بخواهد و بخواهد كه بتواند. اولي با خود اوست و دومي كه خواستن توانايي خود اوست و بايد به خود تلقين كند هزار مرتبه بيانگيزد هوش خود را و ذوق خود را، هنگامي كه در آثار ديگران نظر دارد. اگر اين نباشد در پوست خود فرو رفته خودي بسيار خطرناك در او وجود پيدا مي كند كه در راه كمال و هنر خود كور مي ماند. هيچكس را چنانكه هست نمي شناسند. مقصود من اين نيست كه خوبي را بشناسد بلكه خوب و بد، هر سليقه و ذوق مخالف خود را بايد بتواند تميز دهد و لطف كار هر كس را در سبكي كه دارد بفهمد. حرفهايي كه مي زنند (بيخود گفته اند، آنها قديمي شده، اينها كهنه شده است در اين اشعار چيزي يافت نمي شود) هر كدام به جا و بيجا است. بجا است زيرا كه با طبيعت او وفق
نمي دهد و نابجا براي اين كه بايد معتقد باشد كه طبايع ديگر نيز هست و او از آنها به وجود آمده. هيچ بد و خوبي نيست كه در ساختمان او دست نداشته است. شما فرض كنيد اگر ديوان فرخي و عنصري را مي خوانيد كه سراسر لفظ است و از حيث صنعت نسبت به نظامي خيلي ابتدايي است، هر كدام از اينها زيبايي خود را دارا هستند و نمي شود انكار كرد. در صورتي كه شما به اين درك برسيد چه بسا كه بهره مي يابيد. و تغيير نظر چه بسا كه مي دهيد از ممرّي كه خيال
نمي كرديد و كوچكتر مددي براي شما چه بسا كه ممكن است بزرگتر راهي را بگشايد و در قدرت خالقـﮥ شما تأثير داشته باشد. من ديوان جمال الدين را زياد مي خوانم و خاقاني را دوست دارم، و هيچ وقت نمي سنجم كه به اندازﮤ ديوان حافظ مملوّ از معاني هست يا نه. همين طور اگر همـﮥ شاهنامه را بخوانم استادي نظامي را در نظر نمي آورم. و اگر تغزلات ساده (مملوّ از عاشقي هاي عادي) سعدي را مي خوانم فكر نمي كنم عشق حافظ چقدر شاعرانه است و او زمينـﮥ چگونه نظامي است كه فهميده مي شود ولي به زبان نمي آيد. زيرا وقت هست كه شما در صنعت نگاه مي كنيد و بهاي هر چيز عليحده است. هر چيز را بايد در حد خود بتوانيد بشناسيد. من به قدري مي توانم خود را فرود بياورم كه از يك ترانـﮥ روستايي همانقدر كيف ببرم كه يك نفر روستايي با ذوق و احساسات سادﮤ خود كيف مي برد.
از اينجا است كه خواهيد ديد سرچشمه هاي ذوق بشري چقدر وسيع و متفاوت است و چه مملو از اسرار خود و چقدر بزرگ ترها مديون كوچك ترها هستند و اين شخصيت هاي اينقدر تعريفي و سربلند با چه شخصيت هاي آنقدر گمنام و ناچيز سر و كار دارند.


 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:41  توسط علی کوچکی   | 

شعر طنز ( حكايت روباه و شير )

 

شعر طنز

 

حكايت روباه و شير

 

شنيدم گفت روباهي به شيري
مواظب باش دمبم را نگيري

كه در پيش مقام من تو پستي
بكش آه و بزن بر سر دو دستي!

به دنيا آورم اولاد و اطفال
دو بار اي بينوا در طول هر سال

وليكن ديگران زايند يك بار
شوند آن گاه مثل شاخ بي‌بار

به شير جنگلي اين حرف برخورد
ولي اصلاً به روي خود نياورد

اگر چه شد غمين از اين كنايه
نكرد اصلاً ز دست او گلايه

در آن حالت بخنديد و به او گفت
بيا و كفشهايم را بكن جفت!

تصور مي‌كنم چاييده‌اي تو
رفيقا واقعاً زاييده‌اي تو!

بلي شير است و خيلي دير زايد
ولي وقتي بزايد، شير زايد! (*)

 

منبع : شورای گسترش زبان فارسی

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:37  توسط علی کوچکی   | 

مطالب طنز ( طنز هایی در گل آقا!)

 

طنزهايي در گل آقا

 

برگرفته از: گل آقا ويژه نامه صلاحي سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۵  

 

عمران صلاحي

 

گزارش زنده : گوينده تلويزيون C (برنامه‌ عادي را قطع مي‌كند): بينندگان گرامي، به گزارش زنده‌اي كه هم‌اكنون از بغداد رسيده توجه بفرماييد.
تصوير: اسلايد شهر بغداد، مال يك سال پيش.


انتقال
رستوران هتلي بالاي سردرش اين تابلو را زده بود: «غذاهاي سنتي عاملي براي انتقال فرهنگ ملي.»
ما فكر مي‌كنيم از اين طريق فرهنگ ملي به جاي اينكه انتقال پيدا كند، دفع مي‌شود.


آزادي بيان
تنها جايي كه آزادي بيان و انديشه به‌طور كامل رعايت مي‌شود، دستشويي است. در و ديوار پر است از شعارهاي سياسي و تصاوير خارج از محدوده.
پيشنهاد مي‌شود شهرداري خودش در دستشويي‌ها وايت‌برد (تخته‌سياه) و ماژيك بگذارد، تا نويسندگان به در و ديوار نپرند.


پارازيت
اخيراً روي آنتن‌هاي ماهواره پارازيت مي‌فرستند تا تصويرها ديده نشود. و باز اخيراً روي سايت‌ها فيلتر مي‌گذارند تا نوشته‌ها خوانده نشود.
در همين راستا پيشنهاد مي‌شود در آبريزگاه‌هاي عمومي نيز فيلتر بگذارند، يا پارازيت ول كنند.


پنجاه سال
به تازگي «صد سال آواز ايران» به صورت نوار و سي‌دي به بازار آمده است. بهتر بود اسم اين گردآوري را مي‌گذاشتند پنجاه سال آواز ايران، چون در اين نوارها و سي‌دي‌ها از صداي زنان خواننده خبري نيست.


سؤال
بعضي از خواننده‌هاي مرد صداي نازك دارند و بعضي از خواننده‌هاي زن صداي كلفت. چرا صداي آنان آزاد است و صداي اينان ممنوع؟ پيشنهاد مي‌شود آن دسته از خواننده‌هاي زن كه صداي كلفت دارند، روي خودشان اسم مردانه بگذارند و ترانه بخوانند. چون محتواي ترانه‌ها هم اغلب مردانه است فكر نكنم كسي تشخيص بدهد كي زنه، كي مرده.


آگهي
اين هم يك آگهي كه در مجله فيلم (شماره 296) چاپ شده است: «هر چند بار و به هركجا كه مي‌خواهيد، بچسبانيد.»


قبضه
در خبري خوانديم كه مأموران نيروي انتظامي از مكاني «دو قبضه» وافور كشف كرده‌اند. ما تا حالا نمي‌دانستيم كه واحد شمارش وافور، قبضه است و فكر مي‌كرديم قبضه را براي شمارش اسلحه به‌كار مي‌برند. مثل اينكه وافور به اسلحه بي‌شباهت هم نيست. شبيه گرز نيست كه هست. فشنگ ندارد كه دارد، آدم را كله‌پا نمي‌كند كه مي‌كند.


واژه‌هاي ويژه
بعضي از واژه‌ها در زمان ما معاني واقعي خود را از دست داده‌اند و معاني تازه‌اي پيدا كرده‌اند. يكي از آنها واژه «ويژه» است. اين واژه قبلاً بار مثبت داشت. مثلاً وقتي مي‌گفتند فلاني شاعري است ويژه، يعني شاعري است ممتاز. سيگارهايي هم كشيده مي‌شد به نام «ويژه» يعني مخصوص. مثل چلوكباب مخصوص. اما حالا معني اين واژه عوض شده است. مثلاً وقتي مي‌گويند «زنان ويژه»، يعني...
[توضيح ويژه- سه چهار سطر ويژه از اين مطلب ويژه از سوي يك مقام مسؤول ويژه در مجله، خودسانسوري گرديد!]


كلمات متقاطع
داشتيم جدول كلمات متقاطع روزنامه‌اي را حل مي‌كرديم، ياد حرف يكي از مسؤولان افتاديم كه گفته بود اگر مهاجمان عمودي بيايند، افقي برخواهند گشت. راستي اگر تمام چيزهاي عمودي، افقي مي‌شد و تمام چيزهاي افقي عمودي، دنيا به چه وضعي درمي‌آمد. تصور بفرماييد برج ميلاد خوابيده و درياچه پارك ملت ايستاده است.


تصحيح و توضيح
در يكي از روزنامه‌هاي صبح مصاحبه‌اي كرده بودند با دكتر داريوش صبور درباره ادبيات و عرفان. مصاحبه خوبي بود و غلط چاپي نداشت، غير از اينكه به جاي «داريوش» چاپ شده بود «منوچهر». ما فكر كرديم لابد با برادر ايشان مصاحبه كرده‌اند، اما عكس، عكس خودشان بود.
اين روزنامه در شماره بعد اشتباه خود را تصحيح كرد و نوشت: نام واقعي دكتر صبوري داريوش است، نه منوچهر. در شماره بعد خوانديم: نام فاميل مهندس صبوري، صبور است. بدين وسيله از ايشان و خوانندگان گرامي پوزش مي‌طلبيم.
همين روزنامه در شماره بعد توضيح داده بود كه داريوش صابري دكتر است، نه مهندس.
در شماره بعد هم نوشته بود كه دريوش صابري با آقاي كيومرث صابري هيچ‌گونه نسبتي ندارد.
در شماره بعدي روزنامه خوانديم: داريوش صحيح است، نه دريوش. آن كه در يوش است نيماست!


داروهاي نشاط‌آور
بعضي از مسؤولان از افزايش مصرف داروهاي نشاط‌آور در كشور ابراز نگراني كرده‌اند. مي‌گويند كساني كه چند بار از اين مواد استفاده كنند، در آنها مي‌توان علائمي چون بهت‌زدگي، منگي، افسردگي، اختلال خواب، تمايل به مصرف مجدد، اضطراب و خودبزرگ‌بيني را مشاهده كرد.
به نظر ما خيلي‌ها در جامعه ما بي‌آنكه قرص شادي بالا انداخته باشند، همه اين علائم را دارند، مخصوصاً خودبزرگ‌بيني را. مگر اينكه نوع ديگري از داروهاي نشاط‌آور مصرف كرده باشند، داروهايي به شكل حب يا آب شنگولي.
بيت:
شب است و شاهد و شمع و شراب و شيريني
بقيه‌اش را خودتان بسراييد!


شعر افغاني
اين رباعي را هم يكي از شاعران افغاني در زمان حكومت طالبان سروده است:
در شهر هرات، بانوان دك شده‌اند
چون تلويزيون دچار برفك شده‌اند
ديروز شبيه نان قندي بودند
امروز شبيه نان سنگك شده‌اند!


نقد ادبي
منتقد ادبي در جلسه بررسي كارنامه شعري شاعر معاصر، آقاي الف:
- اين شاعر، سياست‌زده است و همه چيز را از بالا نگاه مي‌كند. زندگي فردي انسان در شعر او جايي ندارد. او فرد را در خدمت جمع مي‌خواهد و اين چنين فرديت انسان را به مسلخ مي‌كشاند.
همان منتقد ادبي در جلسه بررسي كارنامه شعري شاعر معاصر، آقاي ب:
- اين شاعر در برج عاج خود نشسته است و از دنيا بي‌خبر. او غير از خود كسي را نمي‌بيند. انسان و اجتماع در شعر او حضور ندارد. چشم‌انداز او تا نوك دماغ اوست. اگر دماغش دراز شود، چشم‌انداز او هم وسيع‌تر مي‌شود.


باغ ميوه
- مي‌داني فرق گلستان و بوستان چيست؟
- گلستان باغ گل است و بوستان باغ ميوه.
- كاملاً تأييد مي‌شود، چون چند وقت پيش رفته بودم به بوستان لاله، آن قدر روي بدنم با چوب و چماق ميوه كاشتند كه حد ندارد. يك دانه گردو روي سرم سبز شده، يك بادمجان زير چشمم كاشته شده، سيب آدم كه خودم دارم، رنگم مثل پرتقال زرد شده و يك هندوانه هم از اينجايم زده بيرون.


بحران مخاطب
دو نفر كه مي‌خواهند با هم گفتگو كنند، معمولاً رو‌بروي هم مي‌ايستند يا مي‌نشينند. حتي اگر با تلفن و موبايل هم صحبت كنند و پشت‌شان به هم باشد، تصورشان اين است كه روب‌روي هم ايستاده‌اند.
بعضي وقت‌ها چاره‌اي نيست و ديالوگ از عقب صورت مي‌گيرد. مثلاً در تاكسي وقتي راننده با مسافر عقبي صحبت مي‌كند، پشتش به اوست. البته او از توي آينه مي‌تواند مخاطب خود را ببيند. مخاطب هم اگر كمي گردنش را دراز كند مي‌تواند چهره راننده را ديد بزند، مشروط بر اين كه به درد ديد زدن بخورد. فرق زمان ما با زمان قديم اين است كه راننده نمي‌تواند وارونه بنشيند و با مخاطبانش صحبت كند، اما در زمان قديم ملانصرالدين مي‌توانست وارونه سوار خرش بشود و مخاطبانش را بشناسد.
راننده چاره‌اي ندارد جز اين كه پشت به مخاطب بنشيند، اما در زمان ما عده‌اي عمداً پشت به همنوعان خود مي‌كنند، آن هم نه در يك شهر بخصوص، بلكه در همه شهرها.
در ديالوگ از عقب گاهي پشت مخاطب به شماست و گاهي پشت شما به مخاطب. در حالت اول كه بيشتر در ادارات و بيمارستان‌ها اتفاق مي‌افتد، شما دنبال مدير و يا پزشكي راه مي‌افتيد و هي از او سؤال مي‌كنيد و او بي‌آن‌كه رو نشان دهد، شما را به اين و آن حواله مي‌دهد. در حالت دوم، مخاطب پشت سر شما قرار دارد و هي از شما سؤال مي‌كند و شما هم هي بايد جواب بدهيد. در مورد اول اگر مخاطب دهانش پس كله‌اش باشد، شما مي‌توانيد او را ببينيد، اما در مورد دوم نمي‌توانيد.


تذكر
روي در پاركينگ خانه‌اي با خط درشت نوشته بودند:
توقف = پنچري+ شكستن رينگ و قالپاق
خوب است ننوشته‌اند: توقف = پنچري+ انفجار ماشين!


شعر و شاعري
دفترمان را با شعري مي‌گشاييم كه در كيهان 18/5/82 چاپ شده است:

دردي‌ست در دلم كه مداوا نمي‌شود
بر گل نشسته بخت من و پا نمي‌شود
دست كرم نشانة‌ مرد است و مرتبت
تير چراغ برق كه آقا نمي‌شود
بي‌ريشه سربلند غبار است، كوه نيست
هر لات بي‌پدر كه مسيحا نمي‌شود...


سروته
جاي شما خالي، رفته بوديم به جمهوري آذربايجان. شنيديم يكي از رمان‌نويسان آن جمهوري، رماني نوشته بود در هفده جلد. به همين مناسبت جشني برپا مي‌شود. در اين مراسم، همه جام خود را بلند مي‌كنند. يك نفر مي‌گويد: «بنوشيم به سلامتي سر اين نويسنده، كه اين همه تخيل و افكار بديع در آن جوشيده.»
يك نفر ديگر مي‌گويد: «نه، بنوشيم به سلامتي ته اين نويسنده كه توانسته آن را زمين بگذارد و اين اثر عظيم را بنويسد!»


قرائت جديد
به كسي كه حمله مي‌كند و هجوم مي‌آورد، مي‌گويند «محافظه‌كار»، و به كسي كه احتياط مي‌كند و مي‌ترسد، مي‌گويند «انقلابي».


سررسيد
در يكي از روزنامه‌هاي عصر آمده بود كه سررسيدهاي تبليغاتي ضدانقلابي جمع‌آوري مي‌شود. در توضيح اين خبر آمده كه سررسيدهايي با مجوز وزارت ارشاد چاپ شده كه به معرفي عناصر نامطلوب و خوانندگان خارجي مي‌پردازد.
زماني چيزهايي را كه مجوز چاپ نداشت جمع مي‌كردند، حالا برعكس!


توپ مرواريد
و باز آورده‌اند كه روزي مأموران در كتابفروشي‌ها دنبال كتاب «توپ مرواريد» اثر صادق هدايت مي‌گشتند و پيدا نمي‌كردند.
ناگهان يكي از مأموران با خوشحالي گفت: «من توپش را پيدا كردم.»
مأمور ديگري گفت: «من هم مرواريدش را پيدا كردم.»
معلوم شد آن كتاب‌ها يكي «توپ» اثر غلامحسين ساعدي و يكي هم «مرواريد» اثر جان اشتاين بك بوده است.


اطفاي حريق
مبناي مطالب اين شماره ما اخبار جرايد است. در جريده‌ي شريفه‌اي آمده است: «دو آتش‌نشان جوان در يكي از كشورهاي خارجي پس از خاموش كردن آتش مهيبي، با يكديگر ازدواج كردند.»
نتيجه‌ي غيراخلاقي: لابد خواسته‌اند آتش ديگري را خاموش كنند.


بر سر دوراهي
مشاور محترم خانوادگي مجله...
من از قيافه همسرم بيزارم. چه كار كنم؟
«امضا محفوظ»
پاسخ: چند راه وجود دارد. يا شما پشت به او بكنيد، يا او پشت به شما بكند. يا اين‌كه به چهره‌اش نقاب بزند. يا چهره‌اش را عمل كند كه خوشگل بشود، يا چشم‌تان را عمل كنيد.
چشم‌ها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
يا در تاريكي با او رو‌برو شويد و تصور كنيد زيباي زيبايان است، زيرا از قديم گفته‌اند: «شب، گربه سمور مي‌نمايد.»


خنده
بعضي‌ها به خاطر غم و غصه نمي‌خندند، بعضي‌ها به خاطر قرض و قوله، بعضي‌ها به خاطر غرق شدن كشتي‌هايشان در دريا و بعضي‌ها به خاطر خواندن مطالب ما.
نخنديدن بعضي‌ها نيز به خاطر خرابي دندان است. اين افراد اگر مرد باشند مي‌توانند سبيل خود را بلند كنند و روي لب‌هاي‌شان بريزند و راحت بخندند.
بعضي‌ها نيز نمي‌خندند، به اين دليل كه مي‌ترسند فكشان پياده شود.


مقابله به مثل
بر سردر پارك نظامي گنجوي تهران اين بيت را به نام حكيم گنجه نوشته‌اند:
شاد زي با سياه چشمان، شاد
كه جهان نيست جز فسانه و باد
پيشنهاد مي‌كنيم اگر پاركي هم به نام رودكي سمرقندي وجود دارد، روي سردرش بيتي از حكيم نظامي بنويسند.*

* به نقل از ماهنامه گل‌آقا

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:35  توسط علی کوچکی   | 

مطالب طنز ( موش ها و آدم ها!)

  

موش ها و آدم ها!

برگرفته از: 86 سايت گل آقا 

علي زراندوز

 

منبع : http://www.persian-language.org/Index.asp

 

 

تاريخچه: هزاران هزار سال قبل، زماني كه اولين انسانهاي اوليه سروكله‌شان روي كره زمين پيدا شد، حيوانات با ديدن اين موجودات دوپايي كه به خودشان برگ آويزان مي‌كردند و روي در و ديوار غارهاي محل سكونتشان نقاشي مي‌كشيدند، حسابي تعجب كردند. البته اين تعجب خيلي زود با كشته شدن اولين حيوان توسط انسان جاي خود را به نگراني داد و حيوانات كوچك و بزرگ كه فكر مي‌كردند نسل اين موجودات دوپاي برگ‌آويز تا چند سال ديگر منقرض مي‌شود ناگهان با اين حقيقت تلخ مواجه شدند كه انسان شكار مي‌كند، حتي وقتي كه گرسنه نباشد!
به تدريج و با رشد فكري انسان و ايجاد تحول در تمدن و ابداع انواع پوششهاي غيربرگي، آدمها زياد و زيادتر شدند و شهرها و روستاهايشان آن‌قدر گسترش پيدا كرد كه برخي حيوانات بيچاره ناگهان چشم باز كردند و ديدند لانه‌شان دقيقاً زير پل يك بزرگراه پر رفت‌وآمد در يك ابرشهر است! از آن طرف انسانها كه در طول تاريخ حتي با همنوعان خودشان هم نتوانسته بودند به هم‌زيستي مسالمت‌آميز دست پيدا كنند، تصميم گرفتند خودشان را از شر اين حيوانات پرجان باقيمانده خلاص كنند و آنها را فقط در كارتونها و باغ‌وحشها ببينند!
نكته: اين تاريخچه توسط يك موش خوش‌ذوق ساكن بلوار كشاورز تهران براي ما فرستاده شد كه چون نمي‌خواستيم دلش بشكند آن را چاپ كرديم وگرنه لزوم نابودي موشها كه عامل انتقال بيماريهاي مختلفي هستند از واضح هم مبرهن‌تر است! در ادامه به برخي روشهاي متداول براي مبارزه با موشها مي‌پردازيم:‌
1ـ لنگه كفش و جارو
اين وسايل مبارزه با موش تقريباً از اولين ابزارهاي موش‌پُكاني بشر است. اين ابزارها معمولاً توسط خانمهاي خانه‌دار مورد استفاده قرار مي‌گيرند و آنها پس از مشاهده موش يكي از اين دو شيء را با چشم بسته به سمت اين جونده موذي پرتاب مي‌كنند كه اتفاقاً طبق آمارهاي موجود، احتمال برخورد آن به موش بيشتر از وقتي است كه خانم خانه‌دار با چشم باز هدف‌گيري مي‌كند!
2ـ تله
از ابداع تله موشهاي امروزي دهها سال مي‌گذرد اما در طول سالهاي اخير طراحي و ساخت اين تله‌ها هيچ پيشرفتي نكرده و اين موضوع نشان مي‌دهد بشر نمي‌خواهد آي‌ ـ كيوي بيشتري صرف مبارزه با موش كند! (عده‌اي از تحليلگران، محبوبيت برخي موشهاي كارتوني مثل جري و ميكي‌ماوس و شخصيتهاي مجموعه مدرسه موشها را در عدم علاقه كارشناسان مربوطه به تكامل سيستمهاي تله‌ موش، مؤثر مي‌دانند!). سيستم اين تله‌ها براساس اغفال موشهاي خياباني و تطميع آنها به وسيله چكمه‌ها، نه ببخشيد، طعمه‌هاي مورد علاقه‌شان است. اين موشها كه به طمع افتاده و مي‌خواهند پنيري را كه براي به دست آوردنش روزها دوندگي لازم است در عرض چند ثانيه بقاپند، در تله‌ گير مي‌افتند و خيلي زود به سزاي تفكرات طمعكارانه‌شان مي‌رسند (به اميد روزي كه انسانهاي طمعكار هم به همين سرعت به سزاي كارهاي بدشان برسند!).
يكي از نقاط ضعف اين نوع تله‌ها عدم شناسايي موش با انگشت دست، پا، دماغ و ساير اعضاي آدمهاست كه همين ضعف باعث مي‌شود بيشتر وقتها عضوي از بدن آدمهاي سربه‌هوا طعمه اين تله‌ها شود و علاوه بر بدوبيراه موشها، بدوبيراه آدمها هم نصيب روح مخترع تله مورد نظر شود!‌
3ـ استفاده از طعمه‌هاي مسموم و خطرناك
اگر با موشهاي زرنگي طرف باشيد كه دم به تله نمي‌دهند و با حركات نرم بدن از ضربات لنگه‌كفش و جارو جاخالي مي‌دهند (امان از اين كلاسهاي ايروبيك موشي!) تنها راه باقيمانده پخش مواد غذايي مسموم و خطرناك در محلهاي رفت و آمد موشهاست تا با صرف يك وعده غذاي مسموم راهي ديار باقي شوند. البته براي سهولت كار مي‌توانيد با جلب اعتماد موشهاي محله آنها را همراه خود به سفر نوروزي برده، در يكي از رستورانهاي بين‌راهي، چلوكباب مهمانشان كنيد!
حالا كه فهميديد چطور مي‌توان موشها را نابود كرد، شايد بد نباشد كمي هم با ويژگيها و خصوصيات اين موشهاي مرحوم آشنا شويد:
الف) دندان موش
يكي از مهم‌ترين ابزارهاي خرابكارانه موشها، دندانهايشان است. دندانهاي اين موجودات داراي رشد دائمي است و آنها ناچارند براي فرسايش و كوتاه كردن اين دندانها، هر چيزي را كه دم دستشان هست بجوند. خلاصه آدم زرنگ و خوش‌قلب كسي است كه به جاي استفاده از روشهاي خشن فوق، در يك مناسبت خاص (مثل روز تولد موش ساكن در منزلش، روز ولنتاين يا سالگرد اختراع موس رايانه!) يك سوهان دندان مناسب كادو كند و مقابل لانه موشها بگذارد!
ب) انواع موش:
1ـ موش خانگي: همين موشهاي نازك‌نارنجي و حساس شهري هستند كه زندگي در شهرها از آنها حيواناتي پيشرفته ساخته كه بدون ته‌مانده‌ غذاهاي فست‌فودها و باقيمانده شامپوهاي بدن‌شوي و كرمهاي مرطوب‌كننده در سطلهاي زباله و جويهاي گرم و نرم و باصفاي تهران و ساير شهرهاي بزرگ كشور، نمي‌توانند حتي يك دقيقه هم در طبيعت وحشي دوام بياورند!
2ـ موش صحرايي: اين موجود از نمونه‌هاي طبيعت‌دوست موشهاست كه در صحراها و دشتها زندگي مي‌كند و به كار سخت عادت دارد. موشهاي صحرايي برخلاف موشهاي خانگي به خاطر هيكل زمخت و بي‌تناسبي كه دارند هيچ طرفداري ندارند و حتي دانشمندان هم حاضر نيستند روي آنها آزمايش انجام دهند و بيشتر سراغ موشهاي خوش‌تيپ و كلاس ايروبيك‌رفته شهري مي‌روند!
3ـ موش‌كور: موشي كه علاقه زيادي به كندن تونل دارد و تنها نوع از انواع موشهاست كه مأموران شهرداري اگر آنها را ببينند نابودشان نمي‌كنند، بلكه با عزت و احترام و حقوق و درآمد و مزاياي مكفي و بيمه در طرحهاي ساخت متروي تهران استخدامشان مي‌كنند!

ج) موش و ادبيات و سال نو
موشها حضوري گسترده در ادبيات فارسي دارند و اصطلاحاتي مثل موش‌مردگي، موش در تله افتادن و ضرب‌المثلهايي مانند موش تو سوراخ جا نمي‌شد جارو به دمش مي‌بست، يا ديوار موش داره، موش هم گوش داره، از جمله تأثيرات جريان ادبي موشگرايانه در ادبيات فارسي است! امسال هم كه سال موش است و تمام امور و احوال ما بستگي به خلقيات اين جونده جهنده دارد! خلاصه آنكه ضمن احترام به تلاشهاي دست‌اندركاران شهرداري براي مبارزه با موش، بايد نتيجه گرفت موشها در زندگي، ادبيات، فرهنگ و كارتونهاي مورد علاقه ما آن‌قدر نفوذ كرده‌اند كه با دو تا تله موش و يا گردوي مرگ‌موش مالي‌شده نمي‌توان از شرشان خلاص شد!


 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:29  توسط علی کوچکی   | 

شعر (قیصر امین پور )جغرافياى ويرانى - الفباى درد

 

جغرافياى ويرانى



دلم قلمرو جغرافياى ويرانى است
هواى ناحيه ما هميشه بارانى است

دلم ميان دو درياى سرخ مانده سياه
هميشه برزخ دل تنگه پريشانى است

مهار عقده آتشفشان خاموشم
گدازه هاى دلم دردهاى پنهانى است

صفات بغض مرا فرصت بروز دهيد
درون سينه من انفجار زندانى است

تو فيض يك اقيانوس آب آرامى
سخاوتى، كه دلم خواهشى بيابانى است!
-------------------------------------

الفباى درد



الفباى درد از لبم مى تراود
نه شبنم، كه خون از شبم مى تراود

سه حرف است مضمون سى پاره دل
الف. لام. ميم. از لبم مى تراود

چنان گرم هذيان عشقم كه آتش
به جاى عرق از تبم مى تراود

ز دل بر لبم تا دعايى برآيد
اجابت ز هر ياربم مى تراود

زدين ريا بى نيازم، بنازم
به كفرى كه از مذهبم مى تراود

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:19  توسط علی کوچکی   | 

مقاله ادبی ( دکتر حسن انوری ) سره‌نویسی آفت زبان فارسی

 

سره ‌نویسی آفت زبان فارسی  

برگرفته از: سره نویسی و واژه های وارداتی / حسن انوري 

 

 

 

 

 

 

گرایشی که در نثر نویسندگان برجسته وجود ندارد، سره نویسی است. سره نویسی در واقع یکی از آفت هایی است که زبان فارسی را تهدید می کند. کسانی که به این کار می پردازند اعتقاد به زبان خالص دارند. زبان خالص مانند نژاد خالص از تعصب سرچشمه می گیرد. اینان کسانی هستند که می خواهند از راه ترکستان به کعبه برسند. قصد خدمت به زبان دارند اما در واقع به آن زیان می رسانند.

اگر در میان شش هزار زبانی که در کره ارض هست و مردمان جهان به آنها سخن می گویند، زبان خالص یافته شود باید گفت که آن زبان از آن یک قوم بسیار ابتدایی است. قومی که نتوانسته است در طول تاریخ با اقوام و ملل دیگر ارتباط برقرار کند و خود را با جهان همگام سازد. چه، لازمه پیشرفت و تکامل تمدن، ارتباط اقوام با یکدیگر و اخذ و اقتباس عناصر مدنی از همدیگر و در نتیجه زبان همدیگر است.

زباندان معروف عیسوی عراقی در کتاب «الفاظ الفارسیه المعربه» نزدیک به دو هزار واژه فارسی دخیل در عربی را برمی شمارد. هیچ عرب فرهیخته ای به این فکر نمی افتد که آنها را از زبان بیرون کند. چنانکه هیچ ادیب و زبان شناس انگلیسی و فرانسوی به واژه های فراوانی که از زبان های دیگر وارد زبان آنها شده به نظر بیگانه نگاه نمی کند.

واژه اسفناج از فارسی به عربی رفته و از طریق اندلس به زبان های اروپایی راه یافته است. چنانکه در انگلیسی «Spinach» است و در سال ۱۲۵۶ نخستین بار به صورت «Epinard» به زبان فرانسوی نیز راه یافته است.

نارنج فارسی در عربی النارنج به زبان های اروپایی رفته و شکل «Orange» یافته است و نخستین بار در سال 1200 میلادی در زبان فرانسوی دیده می شود. بادنجان فارسی به عربی رفته، حرف تعریف گرفته، البادنجان شده است و از آنجا به زبان های اروپایی راه یافته و نخستین بار در سال ۱۷۵۰ در زبان فرانسوی به صورت «Aubergine» دیده می شود.

هزاران کلمه مثل این کلمات، از فارسی و عربی و زبان های دیگر حتی از زبان بومیان آفریقا و استرالیا به زبان ملل متمدن راه جسته است و امروزه کسی آنها را بیگانه نمی انگارد زیرا به غنا و گستردگی زبان انجامیده است و جای شگفتی است که سره نویسان اغلب با واژه های عربی دخیل در فارسی سر ستیز دارند و واژه های دخیل از زبان های قدیم دیگر را نادیده می انگارند و با آنها کاری ندارند مثل واژه های آبنوس، ارغنون، اریکه، استرلاب، اسطوره، اسفنج، اقلیم، اقیانوس، اکسیر، الماس، بربط، برج، بلور، پول، تریاک، جغرافیا، درم، دیهیم، زمرد، سپهر، سمندر، سیم، صندل، فانوس، قفس، ققنوس، قلم، کالبد، کلید، کلسیا، گونیا را که در زمان های گذشته از زبان یونانی مستقیم یا غیرمستقیم وارد زبان پهلوی، سپس وارد فارسی گردیده یا از طریق عربی در فارسی توطن گزیده است.

منبع : http://www.persian-language.org

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 8:57  توسط علی کوچکی   | 

منتخب شعر حافظ

 

سرو چمان

 

سرو چمان1 من چرا ميل چمن نمي كند
همدم گل نمي شود ياد سمن نمي كند

دي گله اي ز طره اش كردم و از سر فسوس
گفت كه: »اين سياه كج گوش به من نمي كند»2

تا دل هرزه گرد من رفت به چين3 زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمي كند

پيش كمان ابرويش لابه همي كنم ولي
گوش كشيده4 است از آن گوش به من نمي كند

با همه عطف دامنت5 آيدم از صبا عجب
كز گذر تو خاك را مشك ختن نمي كند

چون ز نسيم مي شود زلف بنفشه پر شكن
وه كه دلم چه ياد از آن عهد شكن نمي كند

دل به اميد روي او همدم جان نمي شود
جان به هواي كوي او خدمت تن نمي كند

ساقي سيم ساق من گر همه درد مي دهد
كيست كه تن چو جام مي جمله دهن نمي كند

كشته ي غمزه ي تو شد حافظ ناشنيده پند
تيغ سزاست هر كرا درد سخن نمي كند.6



پانوشت:
1- چمان: از چميدن، خراميدن، سرو چمان: استعاره از معشوق بلند قامت كه حركات موزون دارد.
2- معني بيت: ديروز از زلف او گله اي كردم و با شوخي و ريشخند گفت كه: «اين سياه كج(استعاره از زلف) به حرف من گوش نمي كند.»
3- چين: پيچ و تاب زلف« ايهام به كشور چين كه از ايران دور بوده است. چين زلف: اضافه ي تشبيهي، زلفي كه مثل كشور چين دور است و جايگاه مشك است.
4- گوش كشيده: صفت كمان به اين حالت است كه براي تيراندازي آماده باشد.
5- عطف دامن: فرود دامن، سجاف دامن كه به آن عطر مي زده اند و در شكاف آن مشك و عنبر مي ريخته اند
6- درد سخن نمي كند: سخن در او اثر نمي كند، درد اين كار را ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 8:41  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( بیت های منتخب )

  

مولوی


 

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد                           آن را که وفا نیست زعالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد                       جز غم که هزار آفرین بر غم باد




فرخی یزدی


زنـــدگی کردن من  مـُـردن  تــدریجــــــی بود          آنچـــه جان کند تـنم ، عمر حسابش کردم 

                                                                                               

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 21:35  توسط علی کوچکی   | 

شعر (متفرقه) مرا اين گونه باوركن ...

 

مرا اين گونه باوركن ...

كمي تنها ... كمي خسته ...

كمي از يادهارفته ...

خداهم ترك ما كرده

خدا ديگر كجا رفته؟؟

نمي دانم مرا آيا گناهي هست؟!

كه شايد هم به جرم آن غريبي وجدايي هست ...

مرا اينگونه باور كن ...

كمي تنها ...

كمي خسته ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 21:15  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( متفرقه ) راحله يار شاعر افغانستاني

اي تقدير من!



آتشي افتاده امشب در دل دلگير من

گرم مي ريزد به رويم اشک بي تاثير من



اي دل آزاده! اي زنجيريي سوداي عشق!

شعله بودم آب گشتم تا شدي درگير من



عشق مي جوشد به رگ هاي تنم با سرکشي

آب مي سازد دل ِ سرحلقه ي زنجير من



هرقدر آتش به کف داري بزن بر سينه ام!

اي محبت! اي رسول عشق! اي تقدير من!



شکوه بيجا مي کند طبع سخن ناسنج دل

تا ابد بايد بسوزد قامت تصوير من...

 

راحله يار" شاعر افغانستاني 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 14:34  توسط علی کوچکی   | 

مطالب طنز (پیغام گیر تلفن بعضی از شاعران )


مطالب طنز (پیغام گیر تلفن بعضی از شاعران )



پیغام‌گیر حافظ


رفته‌ام بیرون من از كاشانه‌ی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر كه بگذاری پیام
زان زمان كو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور


پیغام‌گیر سعدی


از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك گر فرصتی دادی به دستم



پیغام‌گیر فردوسی


نمی‌باشم امروز اندر سرای
كه رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب 


پیغام‌گیر خیام


این چرخ فلك، عمر مرا داد به باد
ممنون تو‌ام كه كرده‌ای از من یاد
رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 12:13  توسط علی کوچکی   | 

سخن بزرگان ( دكتر علي شريعتي )دسته بندی انسانها از دید دکتر شریعتی

 

دسته بندی  انسانها از دید دکتر شریعتی

 


دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند.
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند.
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 11:56  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( رحیم معینی کرمانشاهی )

 

           جای آن دارد که چندی       ~  هم، ره صحرا بگیرم،
       سنگ خارا را گواه
  ِ  
      ~  این دل شیدا بگیرم
       موبه مو دارم سخنها 
    
    ~  نکته ها از انجمنها
           بشنو ای سنگ بیابان
       
  ~  بشنوید ای باد و باران
          با شما همرازم اکنون
        
 ~  با شما دمسازم اکنون
 شمع خود سوزی چو من 
     ~  در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد 
     
    ~  دلها بسوزد
            یک چنین آتش به جان
     
       ~  مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود 
     
~  تنها، بسوزد
        من یکی مجنون دیگر 
  
     ~  در پی لیلای خویشم
           عاشق این شور حال 
       
 ~  عشق بی پروای خویشم
           تا به سویش ره سپارم  
   
 ~  سر ز مستی بر ندارم
           من پریشان حال و دلخوش 
 
~  با همین دنیای خویشم

 

رحیم معینی کرمانشاهی



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 16:24  توسط علی کوچکی   | 

مقاله ادبی ( غم وشادی در اندیشه ی مولانا )

 

غم وشادی در اندیشه ی مولانا

 

مقدمه

انسان با اولین گریه های کودکانه پا به دنیایی که می گذارد که آمیزه ای از غم و شادی است. گویی تقدیر آدمی چنین رقم است که در انبوه غم ها و شادی ها، زندگی را تلخ یا شیرین تجربه کند. شاعران و عارفان ایران زمین فراتر از غم و شادی به دوست می اندیشند و با این حال به عنوان یک انسان در گیر و دار این و آن روز گار می گذرانند. در این مقاله ابتدا به بررسی اجمالی موضوع غم و شادی در اندیشه و تفکرات شاعران قبل از مولانا پرداخته ایم و در ادامه به شکلی ویژه به مولانا پرداخته ایم و سروده های ارزشمند شاعرعارف را از این منظر مورد نقد و بررسی  قرار داده ایم. تعالیم متفاوت شمس از یکسو و منش عارفانه مولانا و شور و شوق روحانی وی از سوی دیگر، او را در ردیف شادمانه ترین عارفان ایران زمین قرار داده است. زیر و بم مترنم غزلیات شمس و شور و حال ریخته در این اثر جاوید ، حاصل سماع روح شاعر در بیکرانه هاست و شاید همین دقیقه عمیق است که او را از خیل شاعران اندوه سرای سده های سوم تا دهم متفاوت کرده است. در این نوشته ما چند و چون ذهن و زبان مولوی کاویده ایم تا راز و رمز این شادی و انبساط خاطر را پیش چشم خواننده آوریم. در این میان از جبر و اختیار می گوییم و تفاوت آشکار مولانا را با دیگر شاعران همردیف او بیان خواهیم کرد. مولوی را در اختیار یا جبری عارفانه غوطه ور خواهیم دید و باز این از دو منظر وجد و حال عارفانه او را به تماشا خواهیم نشست. ردیابی اندیشه های شمس و بروز شادمانگی های این پیر عارف در آثار مولانا، ما را به دریافت منشاء و مبداء سرمستی های مولانا رهنمون خواهد شد. مقایسه مولانا و خواجه اهل راز حافظ از این زاویه قابل نامل است و بررسی این تنوع و تفاوت گوشه هایی دیگر از شخصیت این دو شاعر بزرگ عارف را بر ما خواهد نمود. این مقاله بهانه ای است تا از زبان آهنگین مولانا اشعار و غزلیاتی را نمونه آوریم و خواننده را در این ترنم جاوید با خود هم نوا سازیم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

کلید واژگان:

شادی     /     غم      /   غزلیات   /   شمس    /    مولوی     / 

 

پیش در آمد

 انعكاس صریح اندیشه های زروانی ، مسیحی ، مانوی ، هندی و...در آثار شاعران و نویسندگان قرون بعد از اسلام به خلق اندیشه های جبرگرا انجامیده است . اشعار اولین شاعران پارسی گو ، از جمله محمد بن وصیف ، فیروز مشرقی ، ابوسیلك گرگانی و شاعران دوره های بعد از این گونه تفكرات بی تأثیر نبوده است .

  كریستین سن می نویسد :  در تحت تأثیر تفكرات جدید ( یعنی افكار مسیحی ، مانوی ، هندی ) آن خوش بینی كه بنیان دین زردشتی و محرک مردمان به كار و كوشش بود پژمرده و گسیخته شد . میل زهد و ترك دنیا كه در فرقه های مخالف آیین زردشت ، رواجی تمام داشت رفته رفته وارد آیین زردشتیان گردید و بنیان این دیانت را برانداخت .. در این وقت زروانیت كه در عهد ساسانی شیوعی یافته بود موجب شد كه مردمان اعتقاد به جبر پیدا كرده و این اعتقاد به منزله زهری جانگزای بود كه روح مزدیسنی قدیم را از پای درآورد . 

 توجهات خاص فردوسی بزرگ به فرهنگ ایرانی ، شعر او را در دو راهة تفكرات زروانی و مزدایی قرار داده است . خرد وزری پیرطوس ، او را از ابراز نظرات عاطفی افراطی و احساسی باز داشته و او به فراخور موضوع ، در اوایل یا ما بین داستان خود به بیان موضوعاتی می پردازد كه رنگ و بویی كاملا عبرت آمیز و اندیشه ور دارد . بی اعتباری دنیا ، كوتاهی عمر ، جدال با سرنوشت و زمان ، از مهمترین موضوعات مطرح شده در اشعار اوست .

بیا  تا  به  شادی  دهیم  و خوریم

چو   گاه    گذشتن    بود   بگذریم

چه  بندی  دل  اندر  سرای  سپنج

چه نازی به گنج و چه نالی زرنج

 

 تأثیرات زبان و اندیشه حكیم خراسان بر شاعران دوره های بعد خصوصا خیام نیشابوری كاملا مسلم و آشكار است :

 خیام نیشابوری به دلایلی معروفترین شاعر این حوزه به شمار می رود . عدم عدول خیام از چنین اندیشه هایی و تأكید تمام او بر چنین تفكرات عبرت آمیز ،‌در عین حال یأس آلوده و سیاه ، او را به عنوان شاعری صاحب سبك معرفی كرده است . چون و چرا در كار خلقت ، انكار برخی از مبانی دینی و اعتقادی ، جبرگرایی ، ناتوانی انسان در برابر مرگ از مؤلفه های معنایی شعر خیام به شمار می رود . خیام انسان را از درك راز و رموز هستی عاجز دانسته و او را به شادخواری و لذت جویی دعوت می‌كند :

تا كی غم این خورم كه دارم یا نه

وین  عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پركن قدح باده  كه  معلومم   نیست

كاین  دم  كه  فرو برم  برآرم یا نه

 گروهی در تعداد رباعیات خیام و حتی در اینكه شخصی به نام خیام اصولا وجود داشته است یا نه تردید روا داشته اند . به عقیده ما حتی اگر چنانکه برخی اذعان كرده اند خیام وجود خارجی نداشته باشد اما چیزی تحت عنوان تفكرات خیامی وجودی كاملا آشكار و مسلم دارد . تفكراتی كه در قرون بعد ، شعرشاعرانی چون حافظ ، سعدی ، جامی ، صائب و دیگران را تحت تأثیر قرار داده است .

  ابوبكر عتیق نیشابوری همشهری خیام ، در قصص قرآن و در بیان خلقت آدم و با اعتقادی راسخ این واژگان را رقم می زند :   آنگاه خدای تعالی بر آن گل آدم (ع) چهل روز باران اندوهان بارید تا آغشته گشت و آنگاه یك ساعت باران شادی بر آن بارید . 

 سالها بعد ، رشید الدین میبدی كه آموخته های خود از پیر مناجات خواجه عبداله انصاری را بر بیاض كاغذ می ریخت در كشف الاسرار خود چنین نوشت :  در فراق دوست چندان گریستن باید كه وهمت چنان افتد كه با اشك آمیخته است و با قطرات اشك در كنارت خواهد افتاد .

 عطار نیشابوری برتری انسان بر قدسیان را وجود درد در آدمی می داند :

قدسیان را عشق هست و درد نیست

درد  را  جز  آدمی  در  خورد  نیست

هر  كه  او  خواهان  درد كار  نیست

از  درخت  عشق  بر خوردار  نیست

گر تو هستی  اصل عشق و  مرد راه

درد خواه   و  درد خواه  و   درد خواه

  نظامی گنجوی در همان زمان در مكانی دور از عطار ،‌به نظم منظومه های سراسر غم و شادی خود می پردازد . وی اگر چه با وصف مناظر شادی و بزم ، شاعری شادمان و طربناك به نظر می آید اما نه غم و نه شادی هیچیك را شایسته دل بستن نمی داند :

رها كن  غم  كه دنیا غم نیارزد

مكن  شادی كه شادی هم نیارزد

مقیمی  را كه  این  دروازه  باید

غم  و  شادیش  را  اندازه   باید

 از آن سو ، خاقانی شروانی دیگر شاعر سبک آذربایجانی با زبانی سترگ مرثیه خوان زندگی است . مرثیه كافی الدین و مرگ فرزند ، عبرت آموزی های ایوان مداین و قصیده ای كه در غم نان پرداخته است هرگز او را از شادمانگی رخساره صبح غافل نكرده است :

مرا  صبحدم شاهد جان نماید

دم  عاشق و بوی پاكان نماید

مگر صبح بر اندكی عمر خندد

كه دارد دم سرد و خندان نماید

 افصح المتکلمین سعدی شیرازی شاعری عاشق است و آنگاه كه به تغزل می پردازد جز خوبی و زیبایی معشوق نمی بیند .

دوستان عیب كنندم كه چرا دل به تو بستم

باید اول به تو گفتن كه چنین خوب چرایی

گفته بودم  چو  بیایی غم  دل  با  تو بگویم

چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی

  

 سعدی آنگاه كه به اجتماع رجوع می كند و به نگارش گلستان می پردازد از نگاهی واقع بینانه تر برخوردارست و شادی و غم و تلخ و شیرین زندگی در زبانی عبرت آمیز و پند آموز به تصویر می‌كشد. با اینهمه اوضاع نابسامان عصر چنگیز حتی این شاعر مسافر و گریز پای را از تبعات خود مصون نداشته است . تأثیر نابسامانیهای اجتماعی از یكسو و از سوی دیگر تفكرات اشعری سعدی كه حاصل آموخته های وی از نظامیه بغداد است او را به سرودن اشعاری سراسر عجز و دلتنگی وادار كرده است :

بگرد  بر سرم  ای آسیای  دور  زمان

به هر جفا كه توانی  كه سنگ زیرینم

 

ما بین آسمان و زمین جای عیش نیست

یك  دانه   چون  جهد   از  سنگ  آسیا

 

غم  شربتی  ز خون دلم  نوش كرده و گفت

این شادی كسی كه در این دوره خرم است

 

 با همه این احوال ، سعدی شاعری عارف است و در این مقام كلامی دیگر گونه تر را ارائه می كند :

غم  و شادی  بر عارف  چه  تفاوت  دارد

ساقیا باده بده ساقی آن كاین غم از اوست

بعد از این مختصر که به عنوان پیش در آمد تقدیم گردید به مولوی و آثار ارجمند او می پردازیم و گوناگونگی سروده های این شاعر عارف را از منظر موضوع شادی و غم مورد بحث و بررسی قرار می دهیم.

 

مولوی، فرح بن فرح

 مولانا جلال ادین محمد بلخی ،خود را  فرح بن فرح می داند . "مولوی كه ماضی و مستقبل را سوخته و فردای نسیه را گردن زده است از ساعت و تلوین رسته است و ابن الوقت و بل میر اوقات و احوال شده است . او كه جانش در عروسی و عید كردن و نو شوندگی و گذار مستمر است كجا اجازت می دهد كه خاشاك ملال در دلش بپاید ."( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص253)

جمله تلوین ها ز ساعت خاسته است

رست از تلوین و از ساعت برست

چون ز ساعت ساعتی بیرون شدی

چون نماند محرم بی چون شدی

 

 غزلیات او بعد از گذر قرون متمادی ، هنوز در ترنم موسیقیایی خود ، انسان را وجد می آورد و به رقص و هلهله وا می دارد . این شور و شوق عارفانه و این وجد و حال روحانی چیست كه از پس سالها ، با گذاراز منازل های تاریك زمان و مكان خود را به امروز رسانده و هنوز آن واژگان مترنم ، در اشتیاق  معشوق هلهله سر می دهد :

چه عروسی است در جان  كه جهان زنقش رویش

چو  دو  دست  نوعروسان  تر  و  پر نگار  گردد

 

راز و رمز شادمانگی مولانا

برای پاسخ به این سؤال فرازهایی از مقالات شمس را از نظر می گذرانیم و بعد به تحلیل موضوع می پردازیم : شمس تبریزی در انتقاد از اندیشه های یأس آلود و انحصار طلب فلسفی می گوید : شمس جهت نور خداست ، فلسفیك مانده بالای هفت فلك ، میان فضا و خلاء ، فلسفیك گوید عقول عشره است و همه ممكنات را محصور كرده ، عالم فراخ خدا را چگونه در حقه ای كرده . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)

شمس معتقد است كه : عالم بس بزرگ و فراخ است . تو در حقه كردی كه همین است كه عقل من ادراك می كند .. در عالم اسرار اندرون آفتابهاست ، ماه هاست ، ستاره هاست . در اندرون من بشارتی هست. مرا عجب از این مردمان است كه بی آن بشارت شادند . اگرهر یكی را تاج زرین بر سر نهادندی بایستی كه راضی نشوندی كه ما این را چه كنیم . ما را گشاد اندرون می باید  .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)

ثمره این گشاد اندرون و بشارت و سرور و بهجت كه در وجود سراسر اشتیاق شمس موج می زند آن شادی بیكران و طرب فسون سازی است كه با تلالو خیره كننده خود فضای شعر مولانا را پر كرده است .

شمس در جایی دیگر می گوید :  دلی را كز آسمان دایره افلاك بزرگتر و فراخ تر و لطیف تر و روشن تر است بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود زندان كردن  . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 180)

وی در این مقام حتی در حدیثی نبوی پیچیده است و به نقد آن پرداخته است :  در هیچ حدیث پیغامبر (ص) نپیچیدم الا این حدیت كه الدنیا سجن المؤمن چون من هیچ سجن نمی بینیم . می گویم سجن كو ؟  (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 181)

و در جایی دیگر می گوید :  مرا از این حدیث عجب می آید كه  الدنیا سجن المؤمن  كه من هیچ سجن ندیدم ، همه خوشی دیدم ،‌همه عزت دیدم ، همه دوست دیدم  .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 182)

 وی در دو جایگاه دیگر نیز به تحلیل این حدیث پرداخته و البته توجیهی نیزدر نهایت برای آن ارائه می كند .

این عشق و شور و حال و وجد و شادمانگی ، بی گمان سراپای وجود مولوی را كه به آن پیر سرخ روی عشقی زبانزد می ورزد آكنده است . او خود به این امر معترف است كه :

شمس  تبریزی  نشسته  شاهوار و  پیش او

شعر من صف ها زده چون بندگان بی اختیار

 

دقایق كلام شمس اینگونه در كلام ملای روم جلوه یافته است :

تو  ز  ضعف  خود   مكن   در  من  نگاه

بر تو شب  بر من  همین  شب  چاشتگاه

بر تو زندان  بر من این زندان چون باغ

عین    مشغولی    مرا    گشته     فراغ

 

اندیشه های خیامی اگر به شادی های مبتذل و خوش گذرانی ها و لذت جویی های اپیكوریستی می انجامد این گونه نگاه دقیق و موشكافانه عارفانه به نوعی شادمانی منطقی و خردمندانه منتهی می شود :

هر كه  را  پر  غم  و ترش  دیدی

نیست عاشق و زان ولایت نیست

 

اگر   تو   عاشقی  غم  را  رها  كن

عروسی  بین   و  ماتم   را رها کن

 

در  خانه  غم  بودن  از همت  دون  باشد

و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد

 

وی باز، با زبانی  پر آهنگ و مترنم ، این شادی روحانی را اینگونه به تصوی می كشد :

مسجد  اقصاست  دلم  ، جنت  مأواست  دلم

حور شده ،‌  نور شده ،   جمله  آثارم  از او

قسمت  گل  خنده بود ، گریه ندارد چه كند ؟

سوسن و گل می شكند در دل هشیارم از او

خانه شادی است دلم ، غصه ندارم چه كنم ؟

هر چه به عالم ترشی ، دورم و بیزارم از او

 

نا خویشاوندی های مولوی و حافظ

نیمی از وجود خواجه اهل راز حافظ، مولانایی است و نیمی دیگر خیامی.... یا به تعبیر بهتر اندیشه های حافظ تلفیقی از اندیشه های عرفانی مولانایی و اندیشه های فلسفی خیامی است . این تضاد را می توان بر دیگر تضادها یا دوگونگی ها و دو گانگی های شعر حافظ افزود. در شعر حافظ  غم ‌حداقل دردو حوزه مختلف بكار رفته است . یعنی در حقیقت غمهای حافظ دو گونه است :

غمهای فلسفی حافظ ، خیام گونه اند ، حدت و شدت كلام خیام در شعر حافظ دیده نمی شود كه بی گمان  تفكرات عرفانی وی در این توازن و تعدیل اندیشه  بی تأثیر نبوده است . غمهای فلسفی حافظ ، غم نیستی و فنای آدمی است . او غمگین است چون اساس و بنیاد هستی و شالوده آرزوها را سخت سست می بیند . او غمگین است چون انسان را از درك اسرار هستی عاجز می یابد . دوای این غم سیاه و یأس آلوده ، چیزی جز شراب ارغوانی نتواند بود :

غم   زمانه    كه    هیچش    كران    نمی بینم

دواش جز می چون می چون ارغوان نمی بینم

 

پیوند  عمر  بسته  به  موی است هوش دار

غمخوار خویش باش ، غم روزگار چیست ؟

 

می  خور  كه هر كه آخر كار جهان بدید

از غم  سبك  برآمد  و رطل گران گرفت

 

جام  مینایی  می  سد ره تنگ دلی است

منه  از دست كه سیل غمت از جا ببرد

 

اگر نه باده  غم دل  ز یاد ما  ببرد

نهیب  حادثه  بنیاد  ما  ز جا  ببرد

 غم های عرفانی حافظ رنگ و بوی كاملا متفاوت دارد . غم های حافظ در این مقام ، آنات و لحظات شیرینی است كه با عشق و خاطره و یاد معشوق همراه است . غم در این حال و هوا ، معادل كلمه عشق است و گاهی نیز با كلمه درد در یك ردیف قرار می گیرد . عشق بار عظیم امانتی است كه انسان تحمل آن را بر جان شیفته خود پذیرفته است . عشق بخششی ازلی است كه حافظ در آن زمان كه دیگران قرعه قسمت بر عیش زده اند او غم عشق را برگزیده است :

در  ازل   پرتو  حسنت  ز   تجلی   دم  زد

عشق  پیدا  شد و آتش  به  همه  عالم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش  زدند

دل دیوانه ی  ما  بود  كه  هم  بر  غم  زد

  دکتر عبدالکریم سروش در قصه ارباب معرفت و در بیان حالات شادمانگی مولوی و حافظ و بیان تفاوت های موجود در این میان، مولوی را شاعری در وصال می داند و حافظ را شاعری در فراق. سروش حافظ را در مقام عاشقی می داند و مولوی را در مقام معشوقی می داند به استناد سخن افلاکی در مناقب العارفین که در بخشی از کتاب آورده است:" حضرت خداوندگار تبسم کنان فرمود که ایشان را( منصور حلاج و بایزید و ...) مقام عاشقی بود و عاشقان بلاکش باشند و ما را مقام معشوقی است."( افلاکی . مناقب العارفین. ج1.ص467)

در بخش دیگری از قصه ارباب معرفت چنین می خوانیم:" حافظ در قید زمان بود و مولوی از بند زمان رسته.... مولوی فرح بن فرح است اما حافظ شقایقی که همزاد داغ است.... همین خار حسرت و تیغ ملامت و ندامت جان حافظ را می گزد و بال و پر این عقاب عرصه معنا را می بندد تا از دام زمان نگریزد"...."حافظ غمگین و شرابخواه است و مولوی بی غم و بی باده مست"( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص256):

حافظ : شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

مولوی : باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

مولوی شاعری مختار است و حافظ شاعری سخت تابیده در چنبره جبر... مولوی در تعبیری زیبا، بار امانت را " اختیار" می داند که انسان خود خواسته آن بار عظیم را در ناباوری آسمان و زمین و کوه ها به شانه کشیده است و حافظ دیوانه ای که نا خواسته قرعه فال امانتی ناشناخته را به نام او رقم زده اند... مولوی خود برگزیده است و حافظ برگزیده شده است....  حافظ  قفس آلوده ای است که اگر چه از کنگره عرش نفیرش می زنند اما همچنان در پس آینه هستی ، طوطی صفتش داشته اند اما مولوی طوطی ناطق گریزان از بند هجران است و پران تا هندوستان جان

مولوی شاعری مختار

رواج اندیشه های جبر گرایانه اشاعره، از قرن دوم تا نهم بسیاری از شاعران و نویسندگان بنام ایران زمین را در سیطره تفکری جبری قرار داد بدانسان که حتی ارجمندانی چون فردوسی، سعدی و حافظ از این چنبره تنگ و تاریک راه گریز و نجات نیافتند. از میان خیل انبوه شاعران و نویسندگانی که در طی این چند قرن ، به انعکاس تفکرات جبرگرایانه پرداختند اشعار و نوشته های بسیاری موجود است که ادعای ما را دلیلی مبرهن است.از میان همه شاعران نامی این چند قرن، شاید تنها به صراحت بتوان از مولانا نام برد که خود را همواره از این دایره تنگ تفکرات جبرگرایانه به دور داشته است. نزدیک به دوهزار بیت از مثنوی معنوی به اثبات اختیار اختصاص می یابد و مولوی در جای جای شاهکار عارفانه خود به تبیین این ماجرای پر دامنه می پردازد و به هر شکل ممکن به رد نظریه های تسلط جویانه و یاس آلود جبری می پردازد.... مولوی با شناخت جوانب امر و آگاهی بر چند و چون اندیشه های فلسفی و کلامی به اثبات اختیار انسان می پردازد.

از این نگاه مولوی شاعری منحصر به فرد به نظر می رسد. حتی زمانی که او در حوزه تفکراتی عارفانه به جبری اختیاری تن در می دهد نه تنها یک دست افشان از وجد و حال او کاسته نمی شود که مشتاق تر از پیش و در کمال ادب سر رشته اختیار را به دوست وا می گذارد و در سروده های ارجمند خود با انعکاس روح مشتاق و منبسط خویش می پردازد. بنا براین عقیده متعالی ، عارف در مراتبی از سلوک بدان جایگاه می رسد که  اختیار وخواسته جزء را در قیاس با مشیت کل نادیده می گیرد و باز مشتاق و خود خواسته به جبری دیگر گونه تر تن در می دهد که جبر عارفانه اش می نامد.اگرچه به عقیده کاملا مستدل او این نه جبر، این معنی جباری است.

وجود چنین تفکراتی عمیق و تامل انگیز در عین حال فعال و انگیزش بخش، مولوی را به شاعری سراپا شور و شوق و سرمستی و دلدادگی بدل می سازد که در جلوگاه معشوق ازل سر از پا نمی شناسد و وجد و شور و حال خود را در کلامی کاملا مترنم و آهنگین به تصویر می کشد... این آزادی بی دریغ جان، حتی گاه او را از انحصار در تنگنای قافیه بدور می دارد آن سان که فراتر از دغدغه های کلام به سماع جاوید جان می اندیشد.

مولوی از این دیدگاه با شاعران هم ردیف خود تفاوتی آشکار دارد و همین تفاوت، شادمانگی وصف ناپذیر متفاوت تری را در کلام او می ریزد که بعد از چند صد سال با خوانش غزلیات سماع انگیز او این وجد و حال با گسست و شکست زمان خود را به انسان غم آلوده و اندوه نصیب همه قرون می رساند.

ای شکران ای شکران کان شکر دارم ازو

پند پذیرنده نیم ،شور و شرر دارم ازو

خانه ی شادی ست دلم،غصه ندارم، چه کنم؟

هرچه به عالم ترشی،دورم و بیزارم ازو

کی هلدم با خود؟کی؟می دهدم برسر می

گل دهدم در مه دی،بلبل گلزارم ازو

من خوش و تو نیم خوشی،جهد بکن تا بچشی

تا قدحی می بکشی،زانکه گرفتارم ازو

(غزل2146)

 

آشنایی مخاطب با ذهن و زبان مولانا، ما را از ارائه مثال های بیشتر در این مورد بی نیاز می كند . این اندیشه های دقیق و این فضای طرب انگیز و شادی بخش از ویژگیهای كلام مولوی به شمار می رود .

مثال ده كه نروید ز سینه خار غمی

مثال ده  كه  كند  ابرغم  گهر باری

مثال ده كه  نریزد گلی زشاخ درخت

مثال ده كه كند توبه خار ، از خاری

این بخش را با غزلی معروف از مولای روم به پایان می بریم و به بخش های دیگر می پردازیم. حضرت مولانا در این سروده شریف دیدگاه های خود را در باب چند و چون شادی و غم اینگونه زیبا به تصویر می کشد:

بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن

جنتی کرد جهان را زشکر خندیدن

آنکه آموخت مرا همچو شکر خندیدن

گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

به صدف مانم،خندم چو مرا درشکنند

کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا

جان هر صبح و سحر ،همچو سحر خندیدن

گر ترش روی چو ابرم ،زدرون خندانم

عادت برق بود وقت مطر خندیدن

گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون

ورتو عیسی صفتی؟خواجه!در آموز ازو

بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن

ای منجم اگرت شق قمر باور شد

بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن

همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات

وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن...

(غ1989)

 

ترنم شادمانه غزلیات شمس

روح شعله ور و گدازان مولانا در کلمه کلمه اشعار او خصوصا در غزلیات شمس انعکاس دارد. اوزان متنوع, رقص واژگان، طنین آوا ها و نوا ها، تکرار واژگان و اصوات همه و همه دست به دست هم می دهند تا شادمانگی روح مشتاق مولانا را به تصویر بکشند. در آخرین منزل این مقصود قلم را به دست صاحبان قلم می سپاریم تا آن ارجمند از سماع کلمات در غزلیات شمس بگویند:

"از عصر خنیاگران باستانی ایران تا امروز آثار بازماندة هیچ شاعری به اندازة مولوی با نظم موسیقایی هستی و حیات انسانی هماهنگی و ارتباط نداشته است. تنوع اوزان در غزلیات مولانا بسیار درخور تأمل است: "در یك صد غزل حافظ دوازده وزن به كار رفته، سعدی هیجده وزن و مولوی بیست و دو وزن. این تنوع اوزان عروضی در دیوان شمس به حدی است كه كمتر وزنی از اوزان شفاف و شاد عروض فارسی را می توان یافت كه در دیوان شمس مورد استفاده قرار نگرفته باشد. بدین گونه دیوان شمس جامع ترین سند اوزان شعر فارسی به ویژه اوزان شفاف است. چون خواستگاه طبیعی وزن در دیوان شمس، حركت سماع و رقص و تپش قلب و نبض سریانده است و چنگ و چغانة مولوی با حركت های طبیعی زندگی و قلب انسان كوك شده است در دیوان شمس با همة تنوع اوزان جای چندان زیادی برای اوزان كدر و غمگین وجود ندارد علت این امر آشكار است زیرا مولانا عاشق سما و رقص بوده و آهنگ‌هایی كه به هنگام سماع می نواخته اند غالباً شفاف و شاد و پر جنبش و پویا بوده است و این آهنگ ها حركت اصلی را در موسیقی شعر سبب می شده است". (شفیعی کدکنی، محمد رضا. موسیقی شعر. ص 312).

    از چهل و هشت وزن عروضی كه مولوی در غزل های خود به كار برده است هیجده وزن یا به ندرت در شعر فارسی به كار رفته است یا اصلاً پیش از مولوی به كار نرفته است. حداقل می توان سیزده وزن را از ابتكارات خود مولوی دانست. (پورنامداریان، تقی.در سایه آفتاب . ص 183).

    از مجموع روایات و افسانه ها و به طور روشن تر و قطعی تر از خلال دیوان شمس و مثنوی این تصور به ذهن متبادر می شود كه در روح و جان مولوی سرچشمه جوشانی از عشق و نیكی جاری بوده كه تمام زندگی و آثار او را در برمی گیرد. روح غنایی او بر حقایق زندگی نشاط و امید می پاشد و همه چیز را زیبا می بیند و با آهنگ جادویی كلام خویش آن را به نوا در می آورد.

    "مولانا غزل هایش را با زبان غنایی بیان می كند و با خواندن آن انسان خیال می كند یكی از غزل های عاشقانه سعدی را با صدای ساز می شنود.

گل خندان كه نخندد چه كند

علم از مشك نبندد چه كند

نار خندان كه دهان بگشادست

چون كه در پوست نگنجد چه كند

مه تابان به جز از خوبی و ناز

چه نماید چه پسندد چه كند

آفتاب ار ندهد تابش و نور

پس بدین نادره گنبد چه كند

تن مرده كه برو بر گذری

نشود زنده نجنبد چه كند

دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ

نخورشد نترنگد چه كند"

( به نقل از کتاب سیری در دیوان شمس، ص، 272)

 

مولوی به طرف كمال مطلق روی آورده، به اوج زیبایی مجرد می پرد، به سوی بی سویی، به لامكان و لایتناهی، به طرف حقیقت وجود كه همة كائنات را گرم و روشن كرده است می رود. موسیقی دیوان شمس كه در هیچ دیوان غنایی دیگر یافت نمی شود از همین جا سرچشمه می گیرد.

مقصود از موسیقی، تنها "وزن" و آهنگ غزل های مولانا نیست كه در كمتر دیوانی نظیر آن را می توان یافت.

"مولانا موسیقی می دانسته و رباب می زده و حتی در رباب اختراعی داشته است. دانستن موسیقی كه در حقیقت مایة وزنست به مولانا این سرمایه را داده است كه در اشعار خویش تفنن كرده و بیش از هر شاعری اوزان گوناگون در غزل آورده است".

به عقیدة آقای فروزانفر "3500 غزل مولانا در 55 بحر ساخته شده كه هیچ یك از شعرا این اندازه در اوزان توسعه نداده‌اند. تمام اوزانی كه در شعر قدیم وجود داشته و به قول شمس قیس بعضی از آنها جزو اوزان متروكه است در دیوان شمس هست و بهتر از اوزان معموله ساخته است . . . "

چه بسیاری از این غزل ها توأم با آهنگ موسیقی سروده شده است و علت موجدة آنها را هماهنگی با ضرب باید فرض كرد، باید غزل های زیر و اوزان ضربی دیگر كه در دیوان شمس فراوانست.

نور دل ما، روی خوش تو

بال و پر ما، خوی خوش تو

 

با من صنما، دل یك دله كن

گر سر ننهم، آنگه گله كن

 

حیلت رها كن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو

وندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو

 

ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا

ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

از ره و منزل مگو، دیگر مگو دیگر مگو

ای تو راه و منزلم، بیا بیا بیا بیا

 

عالم زمن پر، من تهی

از كثرت و از انبوهی

گه مبتدی گه منتهی

هذا جنون العاشقین

 ( همان صص،23-‌20)

 

دیوان شمس دریاست، آرامش آن زیبا و هیجان آن فتنه انگیز است، مثل دریا پر از موج، پر از كف، پر از باد است. مثل دریا جلوه گاه رنگ های بدیع گوناگون است، سبز است، آبی است، بنفش است، نیلوفری است. مثل دریا آیینه آسمان و ستارگان و محل تجلی اشعة مهر و ماه و آفرینندة نقش های غروب است. مثل دریا از حركت و حیات لبریز است و در زیر ظاهر صیقلی و آرام، دنیایی پر از تپش و پر از تلاش دارد.

دیوان شمس دیوان شعر نیست غوغای یك دریای متلاطم طوفانی است. دیوان شمس انعكاس یك روح غیر آرام و پر از هیجان و لبریز از شور و جذبه است. (همان صص، 29-28).

شعر در زبان مولوی هجوم معانی و خروش مفاهیم تعبیرناپذیر است.

خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم (همان ص، 30)

مولوی وارسته و مجذوب زیبایی است،.

گویی یك نوع تصلب در عقاید مذهبی و تصوراتی هراس انگیز نسبت به عالم بالازهاد و مرتاضین،همچنین پاره ای از متصوفین خشك مانند صوفیان قرن های نخستین هجری، را رنج می دهد. رویایی پریشان و مشوش از جهان مافوق الطبیعه ذهن تب آلود آنها را در شكنجه گذاشته است. صورت ازلی- صورتی كه در رویاهای جلال الدین زیبایی مطلق و سراسر فیض و رحمت و شبیه همان تصویری است كه در ذهن حضرت مسیح از پدر آسمانی موجود بود- در دماغ تب دار آنان و قیافه خشمگین جباری كینه توز و خداوندی عبوس و پر تقاضا مبدل می گردد.

آن موجود منتقم جبار كه از بیم خشم او اشك خواجه حسن بصری در تذكره اولیای عطار از ناودان مسجد جاری می شود در تصور جلال الدین به گونه ای دیگر نقش می بندد. سراسر لطف و جاذبه می گردد. شور و سودا برمی انگیزد و جان او را از وجد و عشق مترنم می كند.

ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی

اول تو آخر تو بیرون تو و در سر تو

هم شاهی و هم سلطان هم حاجب و چاووشی

خوش خوی و بد خویی دلسوزی و دلجویی

بس تازه و بس سبزی، بس شاهد و بس نغزی . . . . . . .

 

در دیوان شمس از گریه و زاری اثری نیست و اگر هم گاهی اسمی از گریه بیاید به مناسبت فراق یاری و شرح تأثر جان پر مهری است.

شمس تبریزی برفت و كو كسی

تا بدان فخر بشر بگریستی

عالم معنی عروسی یافتی

لیك بی او این صور بگریستی

   

مولوی هیچ وقت از ترس خدا گریه نمی كند زیرا خداوند در تصور او نور صرف و فیض مطلق است. به این صورت محبوب عشق می ورزد و دیوانه وار عشق می ورزد. روح او از عشق و امید لبریز است از این رو پیوسته از شادی و خنده دم می زند.

چون گل همه من خندم نز راه دهان تنها

زیرا كه منم بی من با شاه جهان تنها

*   *   *

چو در سلطان بی علت رسیدی

هلا بر علت و معلول می خند

اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر

برو بر خاذل و مخذول می خند

   

    جلال الدین موجبی برای گریه نمی بیند خنده را نشانه ایمان بلكه نتیجة حتمی ایمان می داند.

هر كه حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد

تو اگر انكاری ازو من همه اقرارم ازو

 

    عالم هستی جز پرتو تجلی ذات ازلی چیزی نیست پس همه چیز زیبا و همه چیز نشاط انگیز است. جز امید و خنده كاری برای ما نمی ماند زیرا از جمال ازلی جز زیبایی و خوبی انعكاسی نیست و از این رو در دیوان شمس فراوان است ابیات یا غزل هایی كه از خنده می درخشد.

جنتی كرد جهان را ز شكر خندیدن

آن كه آموخت مرا همچو شرر خندیدن

گر چه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شكل دگر خندیدن . . . . .

 

    همین اصل مولانا را از عارف بزرگ قرن پنجم به بنیان گذار شیوه نشر مطالب عرفانی در لباس غزل كه مورد احترام و تكریم مولانا نیز می باشد متمایل می كند: در زبان سنایی مطالب عرفانی سیر به طرف نور و پاكی و جنبه تعلیم و موعظه پیدا می كند و در زبان مولانا صورت معاشقه.

    زمینه اصلی بیان مولوی شوق و جذبه است و تقوا و فضایل زیبایی است. در اندیشه او فیض و زیبایی لازمة ذات باری تعالی است و بنابراین دیگر موجبی برای نگرانی و بیم باقی نمی ماند (دشتی، علی.سیری در دیوان شمس، علی دشتی. صص، 154- 164).

غزلیات مولوی سرشار از شادی و شور و جنبش و حرکت است. "مالرب و نیز پل والری ، شاعران فرانسوی،در مقایسه ی شعر و نثر گفته اند که اولی به راه رفتن می ماند و دومی به رقص.شاید بتوان گفت غزل مولوی- که شعر ناب است- مصداق کامل چنین دست افشانی و رقصی است. سرخوش،پرشور،گرم و تپنده...

آن کسی که از شراب عشق حق مست شد،از طرب آکنده می شود.مرده ای بوده که زنده شده است و گریه ای که خنده می شود:

مرده بدم زنده شدم،گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده ی سیرست مرا،جان دلیرست مرا

زهره ی شیرست مرا،زهره ی تابنده شدم

گفت که سرمست نه ای ،رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

(یوسفی، غلامحسین، چشمه روشن. ص212 و 221)

 

    پایان سخن:

در سطوری که گذشت راز و رمز شادمانگی مولانا را از جهات مختلف مورد بحث و تحلیل قرار دادیم. با این حال بسیاری از حرف ها ناگفته ماند. عظمت شخصیت مولانا و ارجمندی آثار این و تحلیل این همه در مختصری از این دست امکان پذیر نیست. کنکاش در چند و چون این موضوع و بررسی دیگر جوانب مبحث شادی و غم در تفکرات مولانا، مجالی بیش از این می طلبد. به همین مختصر بسنده کرده و ادامه تحقیق در این باب را به مجالی دیگر وا می گذاریم.

 

منابع و مآخذ


  1. سروش، عبدالکریم.قصه ارباب معرفت. چاپ اول ، تهران:انتشارات...، 1380
  2. موحد، محمد علی. شمس تبریزی. چاپ اول، تهران: انتشارات...، 1379
  3. میبدی، رشیدالدین.کشف الاسرار وعده الابرار.به اهتمام علی اصغر حکمت، چاپ چهارم،تهران: امیرکبیر،1361
  4. مولوی، جلال الدین محمد.دیوان غزلیات شمس.به کوشش رینولد نیکسون.چاپ...، تهران: مولوی،1374
  5. مولوی، جلال الدین محمد.مثنوی معنوی.به کوشش رینولد نیکسون، چاپ...، تهران: مولوی،1374
  6. شفیعی کدکنی، محمد رضا. موسیقی شعر. چاپ ششم، تهران: انتشارات آگاه،1379
  7. پور نامداریان، تقی. درسایه آفتاب. چاپ اول، تهران : نشر سخن، 1380
  8. دشتی، علی. سیری در دیوان غزلیات شمس. چاپ پنجم، تهران: انتشارات جاویدان.1356
  9. حافظ. دیوان اشعار.به تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی،تهران:زوار،1370
  10. سعدی. کلیات. به کوشش محمد علی فروغی
  11. یوسفی،غلامحسین،چشمه ی روشن.چاپ هشتم، تهران،انتشارات علمی،،1377
  12. ابولقاسم فردوسی. شاهنامه. چاپ مسکو
  13. خیام. رباعیات. به کوشش محمد علی فروغی، تهران: 1321
  14. عطار، فرید الدین. منطق الطیر. به تصحیح صادق گوهرین، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1368
  15. دیوان برخی از شاعران دیگر جهت شاهد مثال

 

منبع : سارا شعر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 16:2  توسط علی کوچکی   | 

نهج البلاغه ( ترجمه و شرح خطبه ها،نامه ها،حکمت ها )

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 15:26  توسط علی کوچکی   | 

موضوعات قرآنی (مهمترین لینگ های قرآنی )

 

 

لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـي جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله

و تلك الامثـال نضـربها للنـاس لعلهم يتفكرون

 

«اگر ايـن قرآن را بر كوهي فرو مي فرستاديم, يقينا آن(كوه) را از بيـم خدا

فروتـن(و) از هـم پاشيده مي ديدي.

و ايـن مثل ها را براي مردم مـي زنيـم باشـد كه آنان بينديشنـد.»

 

 

 

مهمترین لینگ های قرآنی

 

( روی مطالب کلیک کنید )

 

تفسیر قرآن کریم

آشنایی با قرآن کریم

آموزه های قرآنی

نسخه های خطی قرآن کریم

مراکز قرآنی

مباحث قرآنی

قرائات و قرا,

قرآن ، ادب و هنر

اخلاق در قرآن

اعجاز در قرآن

تاریخ قرآن

ترجمه و مترجمان

حج در قرآن

زن در قرآن

سیاست در قرآن

شخصیت های قرآنی

علوم قرآنی

فعالیت های قرآنی

فقه و قرآن قرآن و اهل بیت

قرآن و اهل بیت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 1:38  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( منوچهر آتشی) شعر دوباره ها

 

شعر دوباره ها

 

براي چشم ها و روي تو

براي گل ها و آفتاب

براي آتش

و شب

بسيار شعر گفتند

بسيار شعر نوشتيم

براي خوب

براي بد

براي سفيد براي سياه

براي خوب و بد

و سفيد و سياه

بسيار شعر گفتيم

اينک براي چشمت شعري دوباره بايد بنويسم

وقتي که سحر مي کند

وقتي به عشق مي خواند

و چون شکار افسون کرد

او را چو مار مي هلد و دور مي کشد

انگار اتفاق نيفتاده است

مانند چشم افعي وقتي

در چشم آن جونده حيران

سحار و سرد مي نگرد

و آن جونده گيج

جاني طلسم چشم

پايي در التهاب گريز مي ماند

بايد که رفته باشد مي ماند

درماندن عاشق است

در رفتن زمين گير اما

مرده است در جهاز مهيب مار

و عشق چيست دراين بازي جز مرگ ؟

و مرگ چيست

در اين درام معمايي جز عشق ؟

بايد براي گل ها و آفتاب

شعري دوباره بنويسم

وقتي که در سحرگاهان گل

گرماي گيسوان حبيبش را

احساس مي کند به تن خود

و باز مي شود به جانب مشرق

و همچنان شکفته و شيدا

گردن به سمت گردش محبوب مي گرداند

و نيمروز

زل مي زند به کوره قلب او

و خشک مي ماند بر جا

و عشق چيست جز مرگ

و مرگ چيست جز عشق

دراين درام بي غوغا ؟

بايد براي آتش و شب

شعري دوباره بنويسم

وقتي آتش

زاييده مي شود به شب

و از ظلام سردش

معناي روشنايي و گرما مي گيرد

جز عشق

جز بازتاب جان دو محبوب

در يکديگر

پندار چيز ديگر دشوار است

وقتي ولي ظلام مي کوشد

رازي شريف را پنهان دارد

از چشم آهرمن

و رهروي خطر باز را زير قبا بگيرد

و مشتعل فروزان اهريمن

رخسار راز را

از زير شال ترمه ظلمات مي دزدد

معناي عشق و کينه

و اهريمن و اهورا

در هم مگر نمي آميزد ؟

و کينه چيست جز مرگ

ومرگ چيست جز عشق

و عشق چيست ؟

وقتي سفيد و سياه

و نيک و بد

در جاي خود قرار نگيرند

و جفت هم نشوند

تا اتفاق

معناي عشق گيرد

بايد براي سفيد و سياه

و نيک و بد

شعري دوباره بنويسم

بايد

آميزه سفيد و سياه را

با نام رنگ ديگر

جايي

کنار قهوه اي دلنشيني

برگ چناري پاييزي

بنشانم

تا جمع رنگ ها را کاملتر يابند

ديوانگان رنگ

بايد براي چشمت

و چيزهايي ديگر

شعر دوباره بنويسم

بايد براي شعر

شعر دوباره بنويسم

 

منوچهر آتشی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 0:41  توسط علی کوچکی   | 

بزرگان ادب ایران ( زندگينامه‌ی خودنوشت منوچهر آتشي )

 

زندگينامه‌ی خودنوشت منوچهر آتشي

 

 

دوم مهرماه 1310 در روستاي به نام "دهرود" دشتستان جنوب متولد شدم, خانواده ما جزء عشاير زنگنه كرمانشاه بودند كه در حدود 4 نسل پيش به جنوب مهاجرت كرده بودند.
نام خانوادگي من به دليل اينكه نام جد من "آتش‌‏خان زنگنه" بود"آتشي" شد، پدرم فردي باسوادي بود و به دليل علاقه‌‏اي كه سرگرد اسفندياري كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهور بود, پدرم را به بوشهر انتقال داد و پدرم كارمند اداره ثبت و احوال بوشهر شد.

در سال 1318 به مكتب خانه رفتم در همان سال‌‏ها قرآن و گلستان سعدي را ياد گرفتم ولي به دليل شورشي كه در آن شهر شد سال دوم را تمام نكرده بودم از كنگان به بوشهر رفتم و در مدرسه فردوسي بوشهر ثبت نام كردم و تا كلاس چهارم در اين مدرسه بودم و در تمام اين دوران شاگرد اول بودم و كلاس پنجم را به دليل تغيير محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام كردم.

كلاس ششم را با موفقيت در دبستان گلستان به پايان رساندم, در اين سال‌‏ها بود كه هوايي شدم و دلم براي روستا تنگ شد و با مخالفت‌‏هايي كه وجود داشت دست مادر دو برادر و خواهرم را گرفتم به روستا بازگشتيم و در چاهكوه بود كه با عشق آشنا شدم و اولين شعرهايم نيز مربوط به همين دوران است.

البته مساله علاقمندي من به شعر و شاعري به دوران كودكي‌‏ام باز مي‌‏گردد خيلي كوچك بودم كه به شعر علاقه‌‏مند شدم، اما اولين تجربه عشقي در چاهكوه اتفاق افتاد او نيز توجهي پاك و ساده دلانه به من داشت, آن دختر خيلي روي من تاثير گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.

شاعر مجموعه"آواز خاك" در ادامه با بيان اين نكته كه در آن سال‌‏ها ترانه‌‏هاي زيادي سرودم و به دليل نرسيدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد ديگر و سرطاني كه بعدها به آن دچار شد رد پايي اين عشق در تمام اشعار من به چشم مي‌‏خورد.

پس از آن به بوشهر بازگشتم و دوره متوسطه را در دبيرستان سعادت به پايان رساندم, در آن سال‌‏ها بود كه اشعارم را روزنامه‌‏هاي ديواري كه در اين مدرسه درست كرده بوديم منتشر مي‌‏كردم و حتي در اين سال‌‏ها در چند تئاتر نيز نقش‌‏هايي ايفاء كردم.

او در ادامه با بيان اين نكته كه پس از اتمام دوره دبيرستان به دانشراي عالي راه پيدا كرده است و به عنوان معلم مشغول به تدريس شده, گفت: در همين سال‌‏ها اولين شعرهايم را در مجله فردوسي منتشر كردم و اين شعرها محصول سرگشتگي در كوه‌‏ها و دره‌‏هاست كه به صورت ملموس در اشعار من بيان شده‌‏اند.

آشنايي با حزب توده تاثيرات بسيار زيادي بر آثار من گذاشت و شعرهاي زيادي براي اين حزب با نام‌‏هاي مستعار در روزنامه‌‏هاي آن روزها منتشر كردم و حتي در 29 مرداد پس از كودتا در ايجاد انگيزه به كارگران براي شورش نقش بسزايي داشتم, ولي با مسائلي كه براي حزب به‌‏وجود آمد,؛ از اين حزب فاصله گرفتم و فعاليت جدي سياسي من به نوعي پايان يافت.

من تاكنون دوبار ازدواج كرده‌‏ام كه هر دو بار كه بي‌‏ثمر بوده است, همسر اولم با اين كه دو فرزند از او داشتم (البته پسرم مانلي به دليل بيماري كه داشت فوت كرد) به دليل اينكه من حاضر نشدم با او به آمريكا بروم از من جدا شد و دخترم شقايق نيز در حال حاضر در آلمان وكيل است. در سال 1361 ازدواج ديگري داشتم كه آنهم به انجام نرسيد و يك دختر نيز از اين ازدواج دارم.

فعاليت‌‏ام را با آموزش و پرورش آغاز كردم البته شغل‌‏هاي متعددي را تجربه كردم, مدتي با صدا و سيما همكاري داشتم, مسئول شعر مجله تماشا بودم, مشاور ادبي نشريات و انتشارات مختلف بوده‌‏ام و در حال حاضر نيز در نشريه كارنامه مشغول هستم.

من با اين سن ام هيچ كتابي نيست كه در حوزه فعاليت‌‏ام ناخوانده مانده باشد, اگر كساني كه به شعر علاقه‌‏مند هستند و حس مي‌‏كنند قريحه شعري دارند به سراغ شعر بروند و گرنه به دنبال شعر رفتن كاري عبث و بيهوده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 0:29  توسط علی کوچکی   | 

رباعیات خیام

 

یک رباعی از خیام

 

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

 

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

 

پر کن قدح باده  که معلومم نیست

 

کاین دم که فرو برم برآرم  یا  نه

 

 

 برای دیدن رباعیات خیام اینجا کلیک کنید

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 0:5  توسط علی کوچکی   | 

شاهنامه فردوسی

 

شاهنامه فردوسی

 

آغاز دفتر

 

به نام خداوند جان و خردخداوند نام و خداوند جایخداوند کیوان و گردان سپهرز نام و نشان و گمان برترستبه بینندگان آفریننده رانیابد بدو نیز اندیشه راهسخن هر چه زین گوهران بگذردخرد گر سخن برگزیند همیستودن نداند کس او را چو هستخرد را و جان را همی سنجد اویبدین آلت رای و جان و زبانبه هستیش باید که خستو شویپرستنده باشی و جوینده راهتوانا بود هر که دانا بوداز این پرده برتر سخن​گاه نیست

 

کزین برتر اندیشه برنگذردخداوند روزی ده رهنمایفروزنده ماه و ناهید و مهرنگارنده​ی بر شده پیکرستنبینی مرنجان دو بیننده راکه او برتر از نام و از جایگاهنیابد بدو راه جان و خردهمان را گزیند که بیند همیمیان بندگی را ببایدت بستدر اندیشه​ی سخته کی گنجد اویستود آفریننده را کی توانز گفتار بی​کار یکسو شویبه ژرفی به فرمانش کردن نگاهز دانش دل پیر برنا بودز هستی مر اندیشه را راه نیست

 

برای دیدن متن شاهنامه فردوسی اینجا کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 23:58  توسط علی کوچکی   | 

غزلیات سعدی

 

  یک غزل از سعدی

 

دوست می​دارم من این نالیدن دلسوز را

 

دوست می​دارم من این نالیدن دلسوز راشب همه شب انتظار صبح رویی می​رودوه که گر من بازبینم چهر مهرافزای اوگر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنمکامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیستعاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلندعاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیستدیگری را در کمند آور که ما خود بنده​ایمسعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز راکان صباحت نیست این صبح جهان افروز راتا قیامت شکر گویم طالع پیروز راجان سپر کردند مردان ناوک دلدوز رابر زمستان صبر باید طالب نوروز رااین کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز راکان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز راریسمان در پای حاجت نیست دست آموز رادر میان این و آن فرصت شمار امروز را

                                برای دیدن غزل های دیگر کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 13:31  توسط علی کوچکی   | 

غزلیات مولانا

 

ای دل چه اندیشیده​ای در عذر آن تقصیرهازان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کمزین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بدچندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شوداز بد پشیمان می​شوی الله گویان می​شویاز جرم ترسان می​شوی وز چاره پرسان می​شویگر چشم تو بربست او چون مهره​ای در دست اوگاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زناین سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشانچندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبانبانک شعیب و ناله​اش وان اشک همچون ژاله​اشگر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمتگفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیانگر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترمجنت مرا بی​روی او هم دوزخست و هم عدوگفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصریگفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفتور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندناندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خودچون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بدروزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهیگفتا که من خربنده​ام پس بایزیدش گفت رو زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفازان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطازان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطاچندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیاآن دم تو را او می​کشد تا وارهاند مر تو راآن لحظه ترساننده را با خود نمی​بینی چراگاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هواگاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفییا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب​هاکز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صداچون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندافردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعاگر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقامن در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرامن سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقاکه چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکاهر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمیتا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست رایار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیاما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لاپس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغایا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

 

برای دیدن غزل های دیگر اینجا کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 13:7  توسط علی کوچکی   | 

غزلیات حافظ

 

   
رواق منظر چشم من آشیانه توستبه لطف خال و خط از عارفان ربودی دلدلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش بادعلاج ضعف دل ما به لب حوالت کنبه تن مقصرم از دولت ملازمتتمن آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخیتو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کارچه جای من که بلغزد سپهر شعبده بازسرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد کرم نما و فرود آ که خانه خانه توستلطیفه​های عجب زیر دام و دانه توستکه در چمن همه گلبانگ عاشقانه توستکه این مفرح یاقوت در خزانه توستولی خلاصه جان خاک آستانه توستدر خزانه به مهر تو و نشانه توستکه توسنی چو فلک رام تازیانه توستاز این حیل که در انبانه بهانه توستکه شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

 

برای دیدن غزل های دیگر  اینجا کلیک کنید 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 12:44  توسط علی کوچکی   | 

شعر طنز ( شوخی با حافظ )

 

شوخی با حافظ

 

به آب روشن می عارفی طهارت كرد
و رفته رفته به این كار زشت عادت كرد!

- برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
لیلی آمد دم در،گفت:بیا برق آمد!

- آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنید
تا نگویند حریفان كه چرا خیس آمد!

- سالها دل طلب جام جم از ما میكرد!
بی خبر بود كه ما مشترك كیهانیم

- مشكل خویش بر پیر مغان بردم دوش
گفت:دنیاشده از مشكل پر،این هم روش!

- ما در پیاله عكس رخ یار دیده ایم
اما نه فرت و فرت!كه یكبار دیده ایم!

- تو را ز كنگره ی عرش میزنند سفیر!
چرا به كنگره ی شعر میروی شاعر؟!

- گر شدم رفتگر بهانه مگیر
خاك راه تو رفتنم هوس است!

- در آستین مرقع پیاله كن پنهان
كه چوب و غیره در آن ناگهان فرو نكنند

- اگر آن ترك شیرازی به دست آرد دل ما را
به دستش می دهم كاری كه بار آخرش باشد!

- پیرهن چاك و غزلخوان و صراحی در دست
آنقدر عربده زد آبروی ما را برد!

- وفا مجوی ز دشمن كه پرتوی ندهد
چراغ موشی دشمن كنار لیزر دوست

- چه خوش صید دلم كردی بنازم چشم مستت را
ولی از روی پایم خواهشاً بردار دستت را!

- من،شعر فقط گفته ام از باده و افسوس!
گل در بر و می در كف دیوید بكام است

- من بیچاره هم از اهل سلامت بودم
بس كه رفتم به چكاپ این همه بیمار شدم

- بازار شوق گرم شد آن سرو قد كجاست؟
تا زیر سایه اش بنشینم خنك شوم

- داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
كیست دلقی بدهد باز به اقساط مرا؟!

- فكر كن نان بشود باز یكی شش تومان
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید!

- صوفیان وا ستدند از گرو می همه رخت
بنده از شرم شدم پشت درختی پنهان!

در راستای خود کفایی! سروده شد!:

- سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت بر خیز كه معشوق تو از چین آمد!


- عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای
كه برق خانه ی بنده نرفته باز آمد!

- غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود
اگر چه له شود اما شكایتی نكند!

- عاشقان را بر سر خود حكم نیست
ور نه فكر چتر در باران كنند!
می شود آخر گرانی ریشه كن
دلبران گر ناز را ارزان كنند

- كلنگ توسعه بوسید تربت قم را
كسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند!

 

منبع : املت دسته دار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 11:44  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( سیاوش کسرایی ) آرش کمانگیر

 

        شعری ماندگار از سیاوش کسرایی

 

آرش كمانگیر



برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن كار كردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تكان گهواره رنگین كمان را
در كنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افكنده روی كوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملك
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشكسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه كینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد
هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر اندیشند
نازك اندیشانشان بی شرم
كه مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیكی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می كرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام كرد آغاز
پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر تركش آزمون تلختان را
اینك آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و كار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از كین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیكار
در این كار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداری كمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند كوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیكان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر كرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
كه با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند
كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
كه تن بی عیب و جان پاك است
نه نیرنگی به كار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افكن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیك امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش
كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید
كه ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
مردها در راه
سرود بی كلامی با غمی جانكاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
كدامین نغمه می ریزد
كدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
كودكان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیكر آرش
با كمان و تركشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش
تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر كوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید
وندرون دره های برف آلودی كه می دانید
رهگذرهایی كه شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ
می كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون كلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ
كودكان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

شنبه 23 اسفند 1337 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 11:16  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( نظامی گنجه ای ) رحمی بر دل پرخونم آور

 

 

رحمی بر دل پرخونم آور

 

خداوندا شبم را روز گردان‏

 

 چو روزم در جهان پيروز گردان‏

 

 

 شبى دارم سياه از صبح نوميد

 

 در اين شب روسپيدم كن چو خورشيد

 

 

 غمى دارم هلاك شيرمردان‏

 

 برين غم چون نشاطم چير گردان‏

 

 

 ندارم طاقت اين كوره تنگ‏

 

 خلاصى ده مرا چون لعل از اين سنگ‏

 

 

 تويى يارى‏رس فرياد هر كس‏

 

 به‏فرياد من فريادخوان رس‏

 

 

 به‏آب‏ديده طفلان محروم‏

 

 به‏سوز سينه پيران مظلوم‏

 

 

 به‏بالين غريبان بر سر راه‏

 

 به‏تسليم اسيران در بن چاه‏

 

 

 به‏داور داور فرياد خواهان‏

 

 به‏يارب يارب صاحب گناهان‏

 

 

 به‏پاك‏آيينى دين پرورانت‏

 

 به‏صاحب سرى پيغمبرانت‏

 

 

 به‏محتاجان در بر خلق بسته‏

 

 به‏مجروحان خون بر خون نشسته‏

 

 

 به‏دورافتادگان از خان و مانها

 

 به‏واپس‏ماندگان از كاروانها

 

 

 به‏وردى كز نوآموزى برآيد

 

 به سوزى كز سر سوزى برآيد

 

 

 به‏نورى كز خلايق در حجابست‏

 

 به‏انعامى كه بيرون از حسابست‏

 

 

 به‏مقبولان خلوت برگزيده‏

 

 به‏معصومان آلايش نديده‏

 

 

 به‏هر طاعت كه نزديكت صوابست‏

 

 به هر دعوت كه پيشت مستجابست

 

 به‏آن آه پسين كز عرش پيشست‏

 

 به‏آن نام مهين كز شرح بيشست‏

 

 

 كه رحمى بر دل پرخونم آور

 

 وز اين غرقاب غم بيرونم آور.

 

 

      نظامى گنجه‏اى

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 13:48  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( مولوی ) بي‌تو به سر نمي‌شود

 

بي‌تو به سر نمي‌شود

 

بي همگان به سر شود بي‌تو به سر نمي‌شود

داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي‌شود

 

ديده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بي‌تو به سر نمي‌شود

 

جان ز تو جوش مي‌كند دل ز تو نوش مي‌كند

عقل خروش مي‌كند بي‌تو به سر نمي‌شود



خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بي‌تو به سر نمي‌شود



جاه و جلال من تويي ملكت و مال من تويي

آب زلال من تويي بي‌تو به سر نمي‌شود



گاه سوي وفا روي گاه سوي جفا روي

آن مني كجا روي بي‌تو به سر نمي‌شود



دل بنهند بركني توبه كنند بشكني

اين همه خود تو مي‌كني بي‌تو به سر نمي‌شود



بي تو اگر به سر شدي زير جهان زبر شدي

باغ ارم سقر شدي بي‌تو به سر نمي‌شود



گر تو سري قدم شوم ور تو كفي علم شوم

ور بروي عدم شوم بي‌تو به سر نمي‌شود



خواب مرا ببسته‌اي نقش مرا بشسته‌اي

وز همه‌ام گسسته‌اي بي‌تو به سر نمي‌شود



گر تو نباشي يار من گشت خراب كار من

مونس و غمگسار من بي‌تو به سر نمي‌شود



بي تو نه زندگي خوشم بي‌تو نه مردگي خوشم

سر ز غم تو چون كشم بي‌تو به سر نمي‌شود



هر چه بگويم اي سند نيست جدا ز نيك و بد

هم تو بگو به لطف خود بي‌تو به سر نمي‌شود

 

 مولوی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 13:41  توسط علی کوچکی   | 

شعر متفرقه

 

 

گفتمش دل ميخري پرسيد چند ؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند



خنده كردو دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود



دل زدستش روي خاك افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 8:14  توسط علی کوچکی   | 

اشعار تصادفی بازدید کنندگان

 

اشعار تصادفی بازدید کنندگان

 

یاد آوری : مدیریت این وبلاگ هیچ مسئولیتی در باره محتوا و

 

 یا صحت و سقم انتساب اشعار به سرایندگان  ندارد  

 


سلام. يکي از شعرهامو واستون گذاشتم اگه دوست داشتين بقيه شعرامو بخونين به وبلاگم سر بزنين خوشحال مي شم

((ساحل عطشان))

در اين محبس
در اين دخمه
در اين ديوانِ بي صفحه
صداي موج و شيون نيست
و حتي بوقِ يک کشتي
نصيبِ ساحلِ بي صخره ي من نيست
نخوان اي مرغ دريايي
که اين ويرانه مسکن نيست
من همچون سايه اي از روشني گريان
هراسان سوي لنگرگاه بي نامان
که شايد قطره اي باران
به کنجي از غم از اين ساحلِ عطشان
اميدي ، روزني کوبد
که شايد آبِ دلتنگي
غباري از تنِ بي پرده اش روبد
چه کور است اين اميد من
امان از دست اهريمن
به خوابِ ساکتي رفته
چراغ بينش و گرماي هر برزن
نخوان اي مرغ دريايي
تو صد سال است مي داني
کليدِ سبزِ افکارِ تو در من نيست
نخوان اي مرغ دريايي
که اين ويرانه مسکن نيست

 وب سایت   

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 0:28  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( محتشم کاشانی ) روي ناشسته چو ماهش نگريد

 
 
 
 
 
روي ناشسته چو ماهش نگريد
 
 
 
روي ناشسته چو ماهش نگريد
 
چشم بي‌سرمه‌ي سياهش نگريد
 
 
بر سر سرو ملايم حرکات
 
جنبش پر کلاهش نگريد
 
 
نگهش با من و رويش با غير
 
غلط انداز نگاهش نگريد
 
 
مهر من گشته يکي صد ز خطش
 
اثر مهر و گياهش نگريد
 
 
شاه حسنش سپه آورده ز خط
 
عالم آشوب سپاهش نگريد
 
 
عذرخواهي کندم بعد از قتل
 
عذر بدتر ز گناهش نگريد
 
 
مي‌رود غمزه زنان از کشته
 
پشته‌ها بر سر راهش نگريد
 
 
دود از چرخ برآورده دلم
 
اثر شعله‌ي آهش نگريد
 
 
محتشم کوه ستم راست ستون
 
تن کاهيده چو کاهش نگريد
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 0:3  توسط علی کوچکی   | 

شعر ( امیر خسرو دهلوی ) از خويش خبر نيست مرا

 
 
 
 
 
از خويش خبر نيست مرا
 
 
 
 
 
 
 
گذري کن که زغم راه گذر نيست مرا
 
خبرت هست ؟ که از خويش خبر نيست مرا
 
 
سرسواي تو دارم غم سرنيست مرا
 
گر سرم در سر سو دات رود نيست عجب
 
 
غير ازين کار کنون کار دگر نيست مرا
 
بي‌رخت اشک همي بارم و گل مي‌کارم
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 23:45  توسط علی کوچکی   | 

مطالب قدیمی‌تر