پيام مدير وبلاگ
مطالب اين سايت به همراه مطالب جديد به آدرس زير انتقال يافته است
روي آدرس كليك كنيد
http://rahgozar47.mihanblog.com
مطالب اين سايت به همراه مطالب جديد به آدرس زير انتقال يافته است
روي آدرس كليك كنيد
http://rahgozar47.mihanblog.com
كــوچـــه
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
فريدون مشيري
مناجات
گفتم: خستهام
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.
گفتم: هیشکی نمیدونه تو دلم چی میگذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::.
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه میدونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.
گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.::
بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن. اگه خیری بهشون برسه، امن
و آرامش پیدا میکنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن.
خودشون تو دنیا و آخرت ضرر میکنن (حج/11) ::.
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
..:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار میتونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! ... توبه میکنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟
گفتی:
یا
ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی
یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای
مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش
و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی
روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
ای ناصبــور دل به خدا می سپـارمت وز کــوی یار میــروم و می گـذارمت
کو طالــعی که تنگ ، در آغوشت آورد یا طاقــتی که دست ز دامن بدارمت؟
ترسـم ز عادتی که مرا با جفای توست یار کسان شوی و همان دوست دارمت
کردم هزار چـــاره ، پی اضـطراب دل ممــکن نشد دمی ، که بخاطر نیارمت
عاشق اصفهانی
يا که به راه آرم اين صــــيد دل رمــــيده را يا به رهت سپارم اين جان بلب رسيده را
يا ز لبت کنم طلب ، قيــمت خون خويشـــتن يا به تو واگذارم اين جسم بخون تپيده را !!
يا که غـبـــار پا ت را ، نور دو ديـده ميـکنم يا به دو ديده مي نـهم پای تو نور ديده را !
کودک اشک من شود ، خاک نشــين ز ناز تو خاک نشين چرا کنی ، کودک ناز ديده را؟
گر ز نظر نهان شوم،چون تو ، به ره گذرکنی کی ز نظرنهان کنم، اشک به ره چکيده را؟
گر دوجهان هوس بود ، بی توچه دسترس بود باغ ارم قفـــس بود ، طايـر پـر بــُريده را
بوا لعجـبی شنــيده ام ، چـيــز نديده ديــده ام اين که فروغ ديده ام ، ديده کند نديده را
خيز ، بهار خون جگر ، جانب بوستان گذر تا ز هــَـزار بشنوی ، قصـه نا شـنيده را
ملک الشعرا بهار
خسته
از زندگی از این هـمه تکرار خــسته ام از های و هوی کوچه و بازار خـسته ام
دلگــیرم از ســــتاره و آزرده ام ز مــاه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ … کزین حصار دل آزار خـسته ام
بیــزارم از خموشی تقـــویم روی مــــیز و ز دنگ دنگ ســاعت دیـوار خـسته ام
از او که گفت یار تو هــــستم ولی نــبود از خود که بی شـکیبم و بی یار خسته ام
تنهـــا و دل گرفــته و بیـــزار و بی امـید از حال من مپرس که بســـیار خسته ام
محمد علی بهمنی


محمد رضا شجریان
محمدرضا شجریان، اول مهر ۱۳۱۹ در مشهد زاده شد. خواندن را از کودکی با همان لحن کودکانه آغاز کرد. از کودکی با توجه به استعداد و صدای خوبش تحت تعلیم پدر که خود قاری قرآن بود مشغول به پرورش صدای خویش شد و در سال ۱۳۳۱، برای نخستین بار، صدای تلاوت قرآن او از رادیو خراسان پخش میشود.
وی در سال ۱۳۳۸ به دانشسرای مقدماتی در مشهد رفت و از همان سال برای نخستین بار با یک معلم موسیقی آشنا شد.[۳]
وی پس از دریافت دیپلم دانشسرای عالی، به استخدام آموزش و پرورش در آمد و به تدریس مشغول شد و در این زمان با سنتور آشنا شد. در سال ۱۳۳۷ به رادیو خراسان رفت و در رشته آواز مشغول فعالیت شد. سپس برای اجرای برنامههای گلها به تهران نزد استاد داوود پیرنیا دعوت شد و در بیش از یکصد برنامه گلها و برگ سبز شرکت کرد. شجریان در سال ۱۳۴۰ ازدواج کرد که حاصل آن سه دختر و یک پسر (همایون) بود.[۳] او در سال ۱۳۴۶ به تهران رفت و با احمد عبادی آشنا شد و از سال ۱۳۴۶ در کلاس اسماعیل مهرتاش شرکت نمود. همچنین برای آموختن خوشنویسی در انجمن خوشنویسان نزد استاد ابراهیم بوذری رفت. او از سال ۱۳۴۷، خوشنویسی را نزد استاد حسن میرخانی ادامه داد. وی در سال ۱۳۴۹، درجهٔ ممتاز را در خوشنویسی بدست آورد.[۳]
شجریان تا سال ۱۳۵۰ با نام مستعار سیاوش بیدکانی با رادیو همکاری میکرد، ولی بعد از آن از نام خود استفاده کرد.[۳] در ۱۳۵۰ با فرامرز پایور آشنا شد و یادگیری سنتور و ردیفهای آوازی را نزد وی دنبال کرد.[۳] در سال ۱۳۵۱ در برنامهٔ گلها با استاد نورعلی خان برومند آشنا شد و به آموختن شیوهٔ آوازی طاهرزاده نزد او پرداخت. از سال ۱۳۵۲ نزد عبدالله دوامی کلیه ردیفهای موسیقی و شیوههای تصنیفخوانی را فرا گرفت. در همین سال به همراه گروهی از هنرمندان چون محمدرضا لطفی، ناصر فرهنگفر، حسین علیزاده، جلال ذوالفنون و داوود گنجهای، مرکز حفظ و اشاعه موسیقی را به سرپرستی استاد داریوش صفوت بنا نهاد.
وی شیوههای آوازی اقبال السلطان، تاج اصفهانی، میرزا ظلی، ادیب خوانساری، قوامی و بنان را روی صفحات و نوارها به دقت دنبال کرد. از سال ۱۳۵۴، تدریس هنرجویان را در رشته آواز در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران آغاز کرد و در سال ۱۳۵۸ با تعطیلی این رشته کار تدریس خود را پایان داد. در سال ۱۳۵۵ به همراه هوشنگ ابتهاج و برخی هنرمندان دیگر از رادیو کنارهگیری کرد.[۳] شجریان در سال ۱۳۵۶ شرکت دلآواز را بنیانگذاری کرد. همچنین در سال ۱۳۵۷ در مسابقه تلاوت قرآن کشوری رتبه اول را به دست آورد.[۳]
در ۱۳۵۷ چندین سرود میهنی اجرا کرد و همکاری خود را با سازمانهای دولتی ادامه نداد و در خانه به تحقیق و تدوین ردیفهای آوازی پرداخته و به آموزش شاگردان قدیمیاش همت گماشت. در فاصله سالهای دههٔ شصت، شجریان همکاری گستردهای را با پرویز مشکاتیان آغاز کرد که حاصل آن آلبومهایی چون بیداد همایون، آستان جانان، سرّ عشق (ماهور)، نوا و دستان بود. در این سالها به همراه گروه عارف کنسرتهایی را در خارج از ایران اجرا کرد.[۳]
پس از سال ۱۳۶۸ به همراه داریوش پیرنیاکان و جمشید عندلیبی به اجرای کنسرت در آمریکا و اروپا پرداخت. این گروه در سال بعد، کنسرتهایی را برای جمعآوری کمک مردم دنیا به زلزلهزدگان رودبار انجام داد. آلبومهای دل مجنون، سرو چمان، یاد ایام و آسمان عشق با همکاری گروه آوا و نیز دلشدگان با آهنگسازی حسین علیزاده در این سالها منتشر شدند. در سال ۱۳۷۴، شجریان کنسرتهایی در شهرهای اصفهان، شیراز، ساری، کرمان و سنندج برگزار کرد و در همین سال، آلبوم چشمه نوش را با محمدرضا لطفی و مدتی بعد، در خیال را با همکاری مجید درخشانی منتشر کرد. وی در سال ۱۳۷۷، آلبوم شب، سکوت، کویر را با آهنگسازی کیهان کلهر منتشر کرد.
شجریان در سال ۱۳۷۸ جایزه پیکاسو را از طرف سازمان یونسکو دریافت کرد.[۴] از سال ۱۳۷۹ با حسین علیزاده، کیهان کلهر و پسرش همایون به اجرای کنسرت پرداخت که حاصل آن، آلبومهای زمستان است، بی تو به سر نمیشود، فریاد، ساز خاموش و سرود مهر بود. در سال ۱۳۸۲، به همراه همین گروه برای کمک به زلزلهزدگان بم کنسرتی در تهران با نام همنوا با بم اجرا کرد.
از سال ۱۳۸۶، شجریان به همکاری با گروه آوا پرداخت و کنسرتهایی در تهران، اصفهان، اروپا، آمریکا و کانادا اجرا کرد. در همین سال و در مراسم درگذشت مادرش، پس از ۳۰ سال، دعای ربنا را دوباره خواند.[۵] شجریان اکنون به همراه پسرش همایون شجریان به ترویج و اشاعه موسیقی اصیل و سنتی ایرانی میپردازد. پس از برگزاری کنسرت شجریا
ن در ونکوور کانادا، گلوب اند میل، شجریان را افسانهٔ موسیقی شرق معرفی کرد.[۶]
شجریان کنسرتهای زیادی برگزار کردهاست، که کنسرت راستپنجگاه به همراه محمدرضا لطفی و ناصر فرهنگفر از مهمترین آنها به شمار میرود. از کارهای دیگرش، همکاری با گروه عارف و شیدا و همچنین چاووش بود که آثاری به یادماندنی موسیقی ایران را شامل میشوند. کنسرت هم نوا با بم نیز از جمله کنسرتهای به یاد ماندنی استاد شجریان میباشد که در آن کنسرت، سبک جدیدی از آواز مرغ سحر را با همخوانی فرزندش اجرا نمود. پس از آن با اجرای کنسرتهای بسیار به همراه استادان دیگر به شناساندن موسیقی ایران در جهان کارهای بسیاری انجام داد که هنوز هم ادامه دارد. به همراه پرویز مشکاتیان، محمدرضا لطفی، حسین علیزاده، محمد موسوی، داریوش پیرنیاکان، حسن کسایی و دیگر استادان، کارهای بسیاری ضبط کردهاست. وی در بهار ۱۳۸۶ به همراه مجید درخشانی، سعید فرجپوری، محمد فیروزی و فرزندش همایون شجریان، کنسرتهایی در چند کشور اروپایی انجام داد. این کنسرت، در تابستان و پاییز ۱۳۸۶ در تهران و اصفهان نیز اجرا شد.
اسماعیل مهرتاش، عبدالله دوامی، نورعلی برومند از جمله استادانی بودند که محمدرضا شجریان ردیفها، گوشهها، و دورههای آوازی موسیقی ایرانی را نزد آنها تمرین کرد.
وی همچنین نوازندگی سنتور را نزد جلال اخباری و استاد فرامرز پایور آموخت
برای اولین بار در سن ۱۲ سالگی به تلاوت قرآن در رادیو محلی پرداخت و در سال ۱۳۳۷، ۱۸ ساله بود که مشغول به همکاری با رادیو خراسان شد. سال ۱۳۴۶ به تهران آمد و در اواخر دهه ۴۰ و تا سال ۵۶ با «رادیو ایران» همکاری کرد. به دلیل مخالفت خانواده با نام مستعار «سیاوش بیدگانی» در برنامه «برگ سبز» و «گلهای تازه» اجراهای بسیاری توسط کنسرت رادیو به همراه محمدرضا لطفی، جلیل شهناز، حسن ناهید، ناصر فرهنگفر و دیگر نوازندگان آن دوره اجرا کرد. در سالهای آخر حکومت محمدرضا شاه پهلوی، شاه ایران، همکاری خود را به گفته خود به دلیل «پخش آهنگهای مبتذل» با رادیو و تلویزیون قطع کرد. پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران و متعاقب آن انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹ و قطع برنامههای موسیقی، همکاری او نیز با رادیو قطع شد.
در سالهای اخیر و پس از اصلاحات، رادیو فرهنگ، در برنامه نیستان برخی از کارهای قدیمی و جدید او را پخش میکند، همچنین شبکه چهار جمهوری اسلامی در برنامهای تحت عنوان آوای ایرانی، با استفاده از «گنجینه گلهای تازه رادیو ایران» آواز شجریان را همراه با تصاویری از خوشنویسی، نگارگری و دیگر هنرهای ایرانی پخش میکند.
در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت جایزه پیکاسو و دیپلم افتخار از طرف سازمان یونسکو در پاریس شد. این جایزه هر پنج سال به هنرمندی که برای شناساندن فرهنگ و هنر کشورش میکوشد اهدا میشود. پیش از وی، این جایزه را نصرت فاتحعلیخان خواننده قوالی از پاکستان دریافت کرده بود. استاد در سال 2006 نشان موتزارت را از سازمان يونسكودريافت كردند.استاد شجريان 2 سال به خاطر كاست هاي فرياد و بي تو به سر نمي شود نامزد جايزه گرمي يا اسكار موسقي شد. جايزه گرمي معتبرترين جايزه موسقي در امريكا ميباشد.او تنها خواننده ايران است كه نامزد جايزه گرمي شده است.هرساله 5 كاست از بخش موسقي كلاسيك براي نامزدي اين جايزه معرفي ميگردند.
بیشتر آوازها و تصنیفهای اجرا شده گزیدهای بوده از اشعار شاعران بزرگ ایران چون سعدی، حافظ، مولوی، باباطاهر، خیام، عطار و برخی تصنیفهای قدیمی با مضامین عاشقانه، و اجتماعی. وی همچنین، در برخی کنسرتها و کارهای جدیدتر خود از «شعر نو» شاعرانی چون فریدون مشیری، نیما یوشیج، سهراب سپهری، شفیعی کدکنی، مهدی اخوانثالث و هوشنگ ابتهاج استفاده کردهاست. از جمله کارهای مشترک او گزیدهای است از رباعیات خیام با صدای شجریان و رباعیخوانی احمد شاملو. همچنین، وی تعدادی از دعاهای قرآنی را در اثر مشهور به ربّنا خواندهاست که در هنگام افطارهای ماه رمضان از صدا و سیمای ایران پخش میشد.
محمدرضا شجریان علاوه بر استعدادش در آوازخوانی، علاقه زیادی به خوشنویسی ایرانی دارد و از او به عنوان یکی از خوشنویسان معاصر یاد میشود. او از سال ۱۳۴۴ به فراگیری نستعلیق نزد استادان ابراهیم بوذری، و حسین میرخانی پرداخت. او در حال حاضر دارای درجه ممتاز در خط نستعلیق میباشد و سبک ویژه خود را در خوشنویسی دنبال میکند.
منبع ویکی پدیا
استاد علی تجویدی





• پشیمانم – همایون – بیژ ن ترقی – حمیرا
منبع.پیسی سیتی
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
بهترين بندگان
رسول اكرم (ص) فرمود:
بهترين شما کسی است که ديدارش شما را به ياد خدا افکند.
بهتر از همه کسی است که گفتارش علم شما را بيفزايد.
بهترين شما کسی است که شما را به کار خير دعوت کند.
بهترين شما کسی است که از عيب خالی باشد.
بهترين شما کسی است که از گناه کناره گيرد.
بهترين برادران کسی است که با شما در کارهای اخروی مساعدت کند.
بهترين برادران شما کسی است که عيوبتان را تذکر دهد.
بهترين بندگان کسانی هستند که برای انجام عبادات مراقب خورشيد وماه اند( يعنی در انتظار وقت نماز
وروزه اند).
بهترين برادران کسی است که تو را در عبادت کمک واز معصيت باز دارد ودستور تحصيل رضای پروردگار
دهد.
محمد رضا لطفی
| اطلاعات هنرمند | |
|---|---|
| تولد | ۱۷ دی ۱۳۲۵، گرگان |
| اصل/ملیت | ایرانی |
| سبکها | موسیقی سنتی ایرانی |
| مدت فعالیت | از ۱۳۴۵ تا کنون |
محمدرضا لطفی (زاده۱۷ دی ۱۳۲۵ در گرگان[۱]) نوازندهٔ سرشناس تار، ردیفدان و موسیقیدان ایرانی است.
محمدرضا لطفی در سال ۱۳۲۵ در شهر گرگان به دنيا آمد. وي به مدت پنج سال در هنرستان موسيقی به آموختن موسيقی پرداخت و موسيقی را نزد استادانی چون علی اكبر شهنازی، حبيب الله صالحی فراگرفت. پس از پايان هنرستان به دانشكده موسيقی راه يافت و به تكميل آموختههايش پرداخت. در اين زمان از استادانی مانند نورعلی برومند، عبدالله دوامي،سعيد هرمزی نيز بهره جست. محمدرضا لطفی در سال ۱۳۴۳ جايزه نخست موسيقیدانان جوان را نيز كسب كرد. در جشنواره موسيقی جشن هنر ۱۳۵۴در شيراز به همراه محمدرضا شجريان و ناصر فرهنگفر به اجرای راست پنجگاه پرداخت كه بسيار مورد توجه قرار گرفت. در اجرای رديف آوازی توسط عبدالله دوامی با ساز تار وی را همراهی كرد. در سال ۱۳۵۳ به عضويت گروه علمی دانشكده موسيقی درآمد و در همين سال همكاری خود را با راديو آغاز كرد. به مدت يك سال و نيم به عنوان مدير گروه موسيقی دانشكده موسيقی هنرهای زيبای تهران به كار مشغول شد و پس از آن از اين سمت استعفا كرد. در سال ۱۳۵۴ گروه شيدا را راه اندازی كرد و به همراه گروه عارف به سرپرستی حسين عليزاده به بازخوانی و اجرای دوباره آثار گذشتگان پرداخت. كانون موسيقی چاووش را با همكاری هنرمندانی مثل حسين عليزاده، پرويز مشكاتيان، علی اکبر شكارچی و ... راهاندازی كرد و در طی يک فعاليت چشمگير آثاری از اين گروه به جای ماند كه به گفته بسياری از اساتيد از بهترين كارهای موسيقی ايران به شمار میروند. پس از انحلال چاووش بعد از سفرهای زيادی که برای کنسرت به ايتاليا، فرانسه و آلمان کرد، در سال ۱۳۶۵ به آمريکا رفت. علاوه بر کنسرتهای متعدد در سراسر آمريکا، مرکز فرهنگی هنری شيدا را در واشنگتن تاسيس کرده است.[۲]
از خوانندگانی که دراین سالها با او همکاری کردهاند میتوان به محمدرضا شجریان، شهرام ناظری ،هنگامه اخوان و محمد معتمدی[۳] اشاره کرد. وی همچنین استاد دوره کارشناسی ارشد رشته نوازندگی موسیقی ایرانی در دانشکده موسیقی دانشگاه هنر میباشد.[۴]
استاد بنان
غلامحسین بنان، (اردیبهشت ۱۲۹۰ قلهک تهران - ۸ اسفند ۱۳۶۴) خواننده ایرانی است که از سالهای ۱۳۲۱ تا دهه ۵۰ در زمینه موسیقی ملی ایران فعالیت داشت. او عضو شورای موسیقی رادیو، استاد آواز هنرستان موسیقی تهران و بنیانگذار انجمن موسیقی ایران بودهاست.
| تولد | اردیبهشت
۱۲۹۰ قلهک تهران |
| مرگ | ۸
اسفند ۱۳۶۴
(۷۴ سال) تهران |
| زمینه فعالیت | خواننده |
پدرش کریم خان بنان الدوله نوری و مادرش دختر شاهزاده رکنالدوله (برادر ناصرالدین شاه) بود. از شش سالگی به خوانندگی و نوازندگی ارگ و پیانو پرداخت و در این راه از راهنمایی های مادرش که پیانو را بسیار خوب می نواخت بهرهها گرفت، اولین استاد او پدرش بود و دومین استاد، مرحوم میرزا طاهر ضیاءذاکرین رثایی و سومین استادش مرحوم ناصر سیف بودهاند.
از سال ۱۳۲۱ صدای غلامحسین بنان، همراه با همکاری عدهای از هنرمندان دیگر از رادیو تهران به گوش مردم ایران رسید و دیری نگذشت که نام بنان زبانزد همه شد. روحالله خالقی او را در ارکستر انجمن موسیقی شرکت داد و با ارکستر شماره یک نیز همکاری را شروع کرد و از بدو شروع برنامه همیشه جاوید «گلهای رنگارنگ» بنا به دعوت استاد داود پیرنیا همکاری داشت.بنان در طول فعالیت هنری خود، حدود 350 اهنگ را اجرا کرد و انچه که امتیاز مسلم صدای او را پدید می اورد، زیر و بم ها و تحریرات صدای او است که مخصوص به خودش میباشد. بنان نه تنها در اواز قدیمی و کلاسیک ایران استاد بود، بلکه در نغمات جدید و مدرن ایران نیز تسلط کامل داشت. تصنیف زیبا و روح پرور «الهه ناز» او بهترین معرف این ادعا میباشد. بنان را میتوان به حق بزرگترین اجرا کننده آهنگ های سبک وزیری-خالقی دانست. او همچنین در کنار ادیب خوانساری از بهترین اجرا کنندگان آثار صبا و محجوبی محسوب میشود. استعداد شگرف او در مرکب خوانی و تلفیق شعر و موسیقی بارها ستایش موسیقی دانان معاصرش را بر انگیخته است.
در سال ۱۳۳۲ به پیشنهاد شادروان خالقی به اداره
کل
هنرهای زیبای کشور منتقل شد و به سمت استاد آواز هنرستان موسیقی ملی به
کار مشغول گردید و در سال ۱۳۳۴ ریئس شورای موسیقی رادیو شد. غلامحسین بنان
از ابتدا در برنامههای گلهای
جاویدان و
گلهای
رنگارنگ و
برگ
سبز شرکت داشته و
برنامههای متعدد و گوناگون دیگری که از این خواننده بزرگ و هنرمند به
یادگار مانده است.
در این برنامه ها، استادان تراز اول موسیقی سنتی چون روح الله خالقی، ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، احمد عبادی، حسین تهرانی، علی تجویدی،و ... با او همکاری داشتهاند. وی در سال ۱۳۳۶ در اثر یک سانحه رانندگی در جاده کرج یک چشم خود را از دست داد.
محل دفن او در امامزاده طاهر کرج است. کتاب "از نور تا نوا" به کوشش دکتر داریوش صبور در مورد زندگی این خواننده بزرگ موسیقی سنتی ایران منتشر شده است.
از ماندگارترین ترانههای بنان میتوان به: آهنگ آذربایجان،آمدی جانم به قربانت،یار رمیده،الهه ناز،می ناب،خاموش،مراعاشقی شیدا،من روز ازل، نوای نی و سرود همیشه جاوید ای ایران اشاره کرد. مجموعه آثار استادبنان به نام"رویای هستی" به کوشش شهرام آقایی پور درسال1381 درتهران منتشر شدده است.
آواز ماهور با غزل سعدی به مطلع " همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی" و آواز دیلمان با شعر سعدی به مطلع " چنان در قید مهرت پایبندم که گوئی آهوی سر در کمندم" و همچنین آواز اصفهان بر روی غزل " آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود" از کار های ماندگار استاد هستند.
و برنامههای متعدد و گوناگون دیگری که از این خواننده بزرگ و هنرمند به یادگار ماندهاست .
منبع ویکی پدیا
طنز
شهرتان را من نمکدان میکنم
گر به شورا راه یابد پای من
هرچه ویرانی است عمران میکنم
میروم هر شب به میدانهای شهر
هر چه ساعت بود میزان میکنم
مشکلات شهرتان را رتق و فتق
پشت میز و پشت فرمان میکنم
کوچههای تنگ را هر شب فراخ
هرچه بن بست است، دالان میکنم
چالههای شهر را چاه عمیق
هرچه دالان را خیابان میکنم
هرکه شورا شد فقط این کرد و رفت
من اگر شورا شوم آن میکنم
مردها را اهل تجدید فراش
لطفها در حق نسوان میکنم
تا کش آید پوز اعضای اوپک
نفت را فالفور ارزان میکنم
مردهها را میکنم ساماندهی
شهرتان را باغ رضوان میکنم
شاعران شهر را در خانهام
هفتهای یک بار مهمان میکنم
کارگردانهای با احساس را
میبرم مهمان مامان میکنم
تا که پر رونق شود گردشگری
اصفهان را ارمنستان میکنم
میشوم هر شب سوار بلدوزر
هر چه ناصافی است ویران میکنم
شهر تا راحت شود از چشم هیز
دیدنیها را فراوان میکنم
مینویسم طنز بر دیوار و در
شهرتان را من نمکدان میکنم
تا که کار خلق فورا حل شود
کارمندان را دو چندان میکنم
هی تراکم میفروشم را به را
یاری انبوه سازان میکنم
شهرداری را همه رایانهای
کارها را سهل و آسان میکنم
گر رقیبانم به من فرصت دهند
چارهی کمبود سیمان میکنم
میکنم هی کارهای خوب خوب
دشمنانم را پشیمان میکنم
هفتهای یک شب کلیسا میروم
ارمنیها را مسلمان میکنم
میفروشم کل اسراییل را
پول آن را خرج لبنان میکنم
یک سخنرانی به نفع مسلمین
در بلندیهای جولان میکنم
مثل اقشار ضعیف اجتماع
نوش جان سویای سبحان میکنم
همصدایی همدلی همزیستی
با سرای سالمندان می کنم ...
سعید بیابانکی
|
کسی نبود لایق غم دل من |
|
بهار بود و دلم فصل بى ترانگىاش
در انتظار قدومش انار دیدهی من
شبیه رد قدمهای موج بر ساحل
سعید بیابانکی |
زندانی است رویتو در بند مویتو
سعید بیابانکی
مبعث فخر جهان امکان محمد مصطفی ( ص) بر رهروان راستیننش مبارک باد
| ماه فروماند از جمال محمد |
|
ماه فروماند از جمال محمد |
سرو نباشد به اعتدال محمد | |
| قدر فلک را کمال و منزلتی نیست | در نظر قدر با کمال محمد | |
| وعدهی دیدار هر کسی به قیامت | لیلهی اسری شب وصال محمد | |
| آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی | آمده مجموع در ظلال محمد | |
| عرصهی گیتی مجال همت او نیست | روز قیامت نگر مجال محمد | |
| وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس | بو که قبولش کند بلال محمد | |
| همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد | تا بدهد بوسه بر نعال محمد | |
| شمس و قمر در زمین حشر نتباد | نور نتابد مگر جمال محمد | |
| شاید اگر آفتاب و ماه نتابند | پیش دو ابروی چون هلال محمد | |
| چشم مرا تا به خواب دید جمالش | خواب نمیگیرد از خیال محمد | |
| سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی |
عشق محمد بس است و آل محمد |
ابو الحسن صبا
او از برجستهترین چهرههای موسیقی ایران در هفتاد سال گذشته است . صبا پس از سالها کوشش و پرورش شاگردان فراوان در شب جمعه ۲۹ آذر سال ۱۳۳۶ دیده از جهان فروبست و در قبرستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد
| ابوالحسن صبا | |
|---|---|
| اطلاعات هنرمند | |
| تولد | ۱۲۸۱ یا ۴ فروردین ۱۲۸۲ ظهیرالاسلام تهران |
| اصل/ملیت | |
| مرگ | ۲۹ آذر ۱۳۳۶ (سن:۵۵ سال) تهران |
| فعالیت(ها) | نوازنده |
| ساز(ها) | ویولون |
ابوالحسن صبا فرزند کمالالسلطنه به سال ۱۲۸۱ خورشیدی در خانوادهای آشنا به موسیقی و اهل ادب دیده به جهان گشود.
نخستین پویههای موسیقی را از پدرش فرا گرفت. او نزد میرزا عبدالله فراهانی و درویش خان تار ، نزد حسین اسماعیلزاده کمانچه ، نزد حسین هنگآفرین ویولن ، نزد علی اکبر شاهی سنتور و نزد حاجی خان ضرب را آموخت.
صبا به نواختن همه سازهای موسیقی ردیف چیرگی پیدا کرد و تمام سازهای ایرانی را در حد استادی مینواخت و ویولن و سهتار را به عنوان سازهای تخصصی خود برگزید.
سپس در مدرسه عالی موسیقی به شاگردی علینقی وزیری درآمد و تکنواز ارکستر او شد.
ابوالحسن صبا، چهل سال تمام ساز نواخت، تعلیم داد، در ارکسترها شرکت کرد، کتاب نوشت و درتمام جریانهای موسیقی ایران تأثیر مستقیم و مثبت داشت. وی در تمام رشتههای موسیقی ایران و حتی سایر هنرها همچون ساختن ساز و نقاشی و ادبیات مهارت داشت و دانشنامهای جامع از علم و عمل موسیقی ایرانی بود.
مکتب نوین موسیقی ایرانی که از درویش خان آغاز شده بود با صبا به اوج رسید وشاگردان صبا نیز پیرو راه او شدند.
حسین تهرانی، حسن کسایی، داریوش صفوت، فرامرز پایور، غلامحسین بنان، لطفالله مفخم پایان، علی تجویدی، جهانگیر کامیان، همایون خرم، رحمتالله بدیعی، ساسان سپنتا، ابراهیم قنبری مهر، مهدی خالدی، عباس شاهپوری، مهدی مفتاح، محمدعلی بهارلو، حبیبالله بدیعی، محمد طغانيان دهكردي، سعید قراچورلو، و شهریار و بابک رادمنش از شاگردان صبا بودند.
از صبا صفحات بسیاری حاوی تکنوازیها و همنوازیهای او منتشر شدهاست که مهارت فوقالعاده او را در نواختن ویولن نشان میدهد. همچینین نوارهای خصوصی بسیاری پر کرده که مرجع هنرجویان و گویای تسلط فوقالعاده او در نواختن سهتار است.
از استاد صبا، سه دوره آموزش ویولن، چهار دوره تعلیم سنتور، یک دوره تعلیم تار و سهتار منتشرشده و باقی آثار او هنوز منتشر نشدهاند.
شعر، سرود با آهنگسازی حسین ملک است نیز از اوست. صبا نخستین موسیقیدان ایرانی است که موزهای ویژه از او (منزل شخصی صبا) تأسیس شده و به نام خود او در خیابان ظهیرالسلام تهران واقع است.
روی هم رفته کارهای بهجا مانده از استاد ابوالحسن صبا را میتوان اینگونه دسته بندی کرد:
منبع : ویکی پدیا
آیا می دانید ؟ (اطلاعات عمومی)
قوانین بعضی از قوانین جهان
۱. جویدن آدامس در سنگاپور ممنوع است.
چرند و پرند
علی اکبر دهخدا
اگرچه دردسر مي دهم، اما چه مي توان كرد نُشخوار آدميزاد حرف است. آدم حرف هم كه نزند دلش مي پوسد. ما يك رفيق داريم اسمش دَمدَمي است. اين دمدمي حالا بيشتر از يك سال بود موي دماغ ما شده بود34 كه كبلايي ! تو كه هم از اين روزنامه نويس ها پيرتري هم دنيا
ديده تري هم تجربه ات زيادتر است، الحمدلله به هندوستان هم كه رفته اي پس چرا يك روزنامه نمي نويسي؟! مي گفتم: عزيزم دمدمي! اولاً همين تو كه الآن با من ادعاي دوستي مي كني آن وقت دشمن من خواهي شد. ثانياً از اينها گذشته حالا آمديم روزنامه بنويسيم بگو ببينم چه بنويسيم؟ يك قدري سرش را پايين مي انداخت بعد از مدتي فكر سرش را بلند كرده مي گفت: چه مي دانم از همين حرفها كه ديگران مي نويسند: معايب بزرگان را بنويس؛ به ملت، دوست و دشمنش را بشناسان. مي گفتم: عزيزم! والله بِالله اين جا ايران است اين كارها عاقبت ندارد.
مي گفت: پس يقين تو هم مستبد هستي. پس حكماً تو هم بله! ...
وقتي اين حرف را مي شنيدم مي ماندم معطل، براي اينكه مي فهميدم همين يك كلمـﮥ تو هم بله! ... چقدر آب برمي دارد.
باري چه دردسر بدهم آن قدر گفت گفت گفت تا ما را به اين كار واداشت. حالا كه مي بيند آن رويِ كار بالاست و دست و پايش را گم كرده تمام آن حرفها يادش رفته.
تا يك فرّاش قرمزپوش مي بيند دلش مي تپد، تا به يك ژاندارم چشمش مي افتد رنگش مي پرد، هي مي گويد: امان از همنشين بد، آخر من هم به آتش تو خواهم سوخت. مي گويم: عزيزم! من كه يك دخو بيشتر نبودم چهار تا باغستان داشتيم باغبانها آبياري مي كردند انگورش را به شهر مي بردند كشمشش را مي خشكاندند. في الحقيقه من در كنج باغستان افتاده بودم تويِ ناز و نعمت همان طور كه شاعر عَلَيهِ الرَّحمَه گفته:
نه بيل مي زدم نه پايه
انگور مي خوردم در سايه
در واقع تو اين كار را روي دست من گذاشتي. به قول طهراني ها تو مرا روبند كردي ، تو دستِ مرا توي حنا گذاشتي . حالا ديگر تو چرا شماتت مي كني؟!
مي گويد: نه، نه، رشد زيادي مايـﮥ جوانمرگي است.
مي بينم راستي راستي هم كه دمدمي است.
خوب عزيزم دمدمي! بگو ببينم تا حالا من چه گفته ام كه تو را آن قدر ترس برداشته است. مي گويد: قباحت دارد ، مردم كه مغز خر نخورده اند. تا تو بگويي «ف» من مي فهمم «فرح زاد» است. اين پيكره اي كه تو گرفته اي معلوم است آخرش چه ها خواهي نوشت. تو بلكه فردا دلت خواست بنويسي: پارتي هاي بزرگان ما از روي هواخواهي روس و انگليس تعيين مي شود. تو بلكه خواستي بنويسي ... در قزاقخانه صاحب منصباني كه براي خيانتِ به وطن حاضر نشوند مسموم (در اين جا زبانش تپق مي زند لُكنت پيدا مي كند و مي گويد) نمي دانم چه چيز و چه چيز، آن وقت من چه خاكي به سرم بريزم و چه طور خودم را پيش مردم به دوستيِ تو معرفي بكنم. خير خير ممكن نيست. من عيال دارم، من اولاد دارم. من جوانم. من در دنيا هنوز اميدها دارم.
مي گويم: عزيزم! اولاً دزدِ نگرفته پادشاه است . ثانياً من تا وقتي كه مطلبي را ننوشته ام كسي قدرت دارد به من بگويد: تو! ... بگذار من هر چه دلم مي خواهد در دلم خيال بكنم هر وقت نوشتم آن وقت هر چه دلت مي خواهد بگو. من اگر مي خواستم هر چه مي دانم بنويسم تا حالا خيلي چيزها مي نوشتم مثلاً مي نوشتم: الان دو ماه است كه يك صاحب منصب قزاق كه تن به وطن فروشي نداده، بيچاره از خانه اش فراري است و يك صاحب منصب خائن با بيست نفر قزاق مأمور كشتن او هستند.
مثلاً مي نوشتم: اگر در حساب نشانـﮥ «ب» بانك انگليس تفتيش بشود بيش از بيست كرور از قروضِ دولت ايران را مي توان پيدا كرد.
مثلاً مي نوشتم: اقبال السلطنه در ماكو و پسر رحيم خان در نواحي آذربايجان و حاجي آقا محسن در عراق و قوام در شيراز و ارفع السلطنه در طوالش به زبان حال مي گويند چه كنيم؟ اَلخَلِيلُ يَأمُرُنِي وَاَلجَلِيل يَنهَانِي .
مثلاً مي نوشتم: نقشه اي را كه مسيو «دوبروك» مهندس بلژيكي از راه تبريز، كه با پنج ماه زحمت و چندين هزار تومان مصارف از كيسـﮥ دولت بدبخت كشيد، يك روز از روي ميز يك نفر وزير پر درآورده به آسمان رفت و هنوز مهندس بلژيكي بيچاره هر وقت زحماتِ خودش در سر آن نقشه يادش مي افتد چشم هايش پر از اشك مي شود.
وقتي حرف ها به اين جا مي رسد دستپاچه مي شود مي گويد: نگو نگو، حرفش را هم نزن، اين ديوارها موش دارد موشها هم گوش دارند .
مي گويم: چشم! هر چه شما دستورالعمل بدهيد اطاعت مي كنم. آخر هر چه باشد من از تو پيرترم يك پيرهن از تو بيشتر پاره كرده ام من خودم مي دانم چه مطالب را بايد نوشت چه مطالب را ننوشت.
آيا من تا به حال هيچ نوشته ام چرا روز شنبـﮥ 26 ماهِ گذشته وقتي كه نمايندﮤ وزير داخله آمد و آن حرف هاي تند و سخت را گفت يك نفر جواب او را نداد ؟
آيا من نوشته ام كه: كاغذسازي در ساير ممالك از جنايات بزرگ محسوب مي شود، در ايران چرا مورد تحسين و تمجيد شده؟
آيا من نوشته ام كه: چرا از هفتاد شاگرد بيچاره مهاجرِ مدرسـﮥ آمريكايي مي توان گذشت و از يك نفر مدير نمي توان گذشت؟
اينها كه از سراير مملكت است. اينها تمام حرفهايي است كه همه جا نمي توان گفت، من ريشم را كه توي آسياب سفيد نكرده ام ، جانم را از صحرا پيدا نكرده ام، تو آسوده باش هيچ وقت از اين حرفها نخواهم نوشت.
به من چه كه وكلاي بلد را براي فَرطِ بصيرت در اعمال شهرِ خودشان مي خواهند محض تأسيس انجمن ايالتي مراجعت بدهند.
به من چه كه نصرالدولـﮥ پسر قوام در محضر بزرگان طهران رجز مي خواند كه منم خورندﮤ خونِ مسلمين. منم بَرندﮤ عرضِ اسلام . منم كه آن دَه يكِ خاكِ ايالتِ فارس را به قهر و غلبه
گرفته ام. منم كه هفتاد و پنج نفر زن و مرد قشقايي را به ضرب گلولـﮥ توپ و تفنگ هلاك كردم. به من چه كه بعد از گفتن اين حرفها بزرگان طهران هورا مي كشند و زنده باد قوام مي گويند ...
وقتي كه اين حرفها را مي شنود خوشوقت مي شود و دست به گردنِ من انداخته روي مرا مي بوسد مي گويد: من از قديم به عقلِ تو اعتقاد داشتم، بارك الله! بارك الله! هميشه همين طور باش. بعد باكمال خوشحالي به من دست داده، خداحافظ كرده، مي رود.
شعر و شاعری
نیما یوشیج
عزيزم! شاعر بودن، خواستن در توانستن و توانستن در خواستن است. اين هر دو خاصيت را بياد زندگي او به او داده باشد. به عبارت ديگر مي گويم بتواند بخواهد و بخواهد كه بتواند. اولي با خود اوست و دومي كه خواستن توانايي خود اوست و بايد به خود تلقين كند هزار مرتبه بيانگيزد هوش خود را و ذوق خود را، هنگامي كه در آثار ديگران نظر دارد. اگر اين نباشد در پوست خود فرو رفته خودي بسيار خطرناك در او وجود پيدا مي كند كه در راه كمال و هنر خود كور مي ماند. هيچكس را چنانكه هست نمي شناسند. مقصود من اين نيست كه خوبي را بشناسد بلكه خوب و بد، هر سليقه و ذوق مخالف خود را بايد بتواند تميز دهد و لطف كار هر كس را در سبكي كه دارد بفهمد. حرفهايي كه مي زنند (بيخود گفته اند، آنها قديمي شده، اينها كهنه شده است در اين اشعار چيزي يافت نمي شود) هر كدام به جا و بيجا است. بجا است زيرا كه با طبيعت او وفق
نمي دهد و نابجا براي اين كه بايد معتقد باشد كه طبايع ديگر نيز هست و او از آنها به وجود آمده. هيچ بد و خوبي نيست كه در ساختمان او دست نداشته است. شما فرض كنيد اگر ديوان فرخي و عنصري را مي خوانيد كه سراسر لفظ است و از حيث صنعت نسبت به نظامي خيلي ابتدايي است، هر كدام از اينها زيبايي خود را دارا هستند و نمي شود انكار كرد. در صورتي كه شما به اين درك برسيد چه بسا كه بهره مي يابيد. و تغيير نظر چه بسا كه مي دهيد از ممرّي كه خيال
نمي كرديد و كوچكتر مددي براي شما چه بسا كه ممكن است بزرگتر راهي را بگشايد و در قدرت خالقـﮥ شما تأثير داشته باشد. من ديوان جمال الدين را زياد مي خوانم و خاقاني را دوست دارم، و هيچ وقت نمي سنجم كه به اندازﮤ ديوان حافظ مملوّ از معاني هست يا نه. همين طور اگر همـﮥ شاهنامه را بخوانم استادي نظامي را در نظر نمي آورم. و اگر تغزلات ساده (مملوّ از عاشقي هاي عادي) سعدي را مي خوانم فكر نمي كنم عشق حافظ چقدر شاعرانه است و او زمينـﮥ چگونه نظامي است كه فهميده مي شود ولي به زبان نمي آيد. زيرا وقت هست كه شما در صنعت نگاه مي كنيد و بهاي هر چيز عليحده است. هر چيز را بايد در حد خود بتوانيد بشناسيد. من به قدري مي توانم خود را فرود بياورم كه از يك ترانـﮥ روستايي همانقدر كيف ببرم كه يك نفر روستايي با ذوق و احساسات سادﮤ خود كيف مي برد.
از اينجا است كه خواهيد ديد سرچشمه هاي ذوق بشري چقدر وسيع و متفاوت است و چه مملو از اسرار خود و چقدر بزرگ ترها مديون كوچك ترها هستند و اين شخصيت هاي اينقدر تعريفي و سربلند با چه شخصيت هاي آنقدر گمنام و ناچيز سر و كار دارند.
شعر طنز
حكايت روباه و شير
شنيدم گفت روباهي به شيري
مواظب باش دمبم را نگيري
كه در پيش مقام من تو پستي
بكش آه و بزن بر سر دو دستي!
به دنيا آورم اولاد و اطفال
دو بار اي بينوا در طول هر سال
وليكن ديگران زايند يك بار
شوند آن گاه مثل شاخ بيبار
به شير جنگلي اين حرف برخورد
ولي اصلاً به روي خود نياورد
اگر چه شد غمين از اين كنايه
نكرد اصلاً ز دست او گلايه
در آن حالت بخنديد و به او گفت
بيا و كفشهايم را بكن جفت!
تصور ميكنم چاييدهاي تو
رفيقا واقعاً زاييدهاي تو!
بلي شير است و خيلي دير زايد
ولي وقتي بزايد، شير زايد! (*)
منبع : شورای گسترش زبان فارسی
طنزهايي در گل آقا
برگرفته از: گل آقا ويژه نامه صلاحي سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۵
عمران صلاحي
گزارش زنده : گوينده تلويزيون C (برنامه عادي را قطع ميكند): بينندگان گرامي، به گزارش زندهاي كه هماكنون از بغداد رسيده توجه بفرماييد.
تصوير: اسلايد شهر بغداد، مال يك سال پيش.
انتقال
رستوران هتلي بالاي سردرش اين تابلو را زده بود: «غذاهاي سنتي عاملي براي انتقال فرهنگ ملي.»
ما فكر ميكنيم از اين طريق فرهنگ ملي به جاي اينكه انتقال پيدا كند، دفع ميشود.
آزادي بيان
تنها جايي كه آزادي بيان و انديشه بهطور كامل رعايت ميشود، دستشويي است. در و ديوار پر است از شعارهاي سياسي و تصاوير خارج از محدوده.
پيشنهاد ميشود شهرداري خودش در دستشوييها وايتبرد (تختهسياه) و ماژيك بگذارد، تا نويسندگان به در و ديوار نپرند.
پارازيت
اخيراً روي آنتنهاي ماهواره پارازيت ميفرستند تا تصويرها ديده نشود. و باز اخيراً روي سايتها فيلتر ميگذارند تا نوشتهها خوانده نشود.
در همين راستا پيشنهاد ميشود در آبريزگاههاي عمومي نيز فيلتر بگذارند، يا پارازيت ول كنند.
پنجاه سال
به تازگي «صد سال آواز ايران» به صورت نوار و سيدي به بازار آمده است. بهتر بود اسم اين گردآوري را ميگذاشتند پنجاه سال آواز ايران، چون در اين نوارها و سيديها از صداي زنان خواننده خبري نيست.
سؤال
بعضي از خوانندههاي مرد صداي نازك دارند و بعضي از خوانندههاي زن صداي كلفت. چرا صداي آنان آزاد است و صداي اينان ممنوع؟ پيشنهاد ميشود آن دسته از خوانندههاي زن كه صداي كلفت دارند، روي خودشان اسم مردانه بگذارند و ترانه بخوانند. چون محتواي ترانهها هم اغلب مردانه است فكر نكنم كسي تشخيص بدهد كي زنه، كي مرده.
آگهي
اين هم يك آگهي كه در مجله فيلم (شماره 296) چاپ شده است: «هر چند بار و به هركجا كه ميخواهيد، بچسبانيد.»
قبضه
در خبري خوانديم كه مأموران نيروي انتظامي از مكاني «دو قبضه» وافور كشف كردهاند. ما تا حالا نميدانستيم كه واحد شمارش وافور، قبضه است و فكر ميكرديم قبضه را براي شمارش اسلحه بهكار ميبرند. مثل اينكه وافور به اسلحه بيشباهت هم نيست. شبيه گرز نيست كه هست. فشنگ ندارد كه دارد، آدم را كلهپا نميكند كه ميكند.
واژههاي ويژه
بعضي از واژهها در زمان ما معاني واقعي خود را از دست دادهاند و معاني تازهاي پيدا كردهاند. يكي از آنها واژه «ويژه» است. اين واژه قبلاً بار مثبت داشت. مثلاً وقتي ميگفتند فلاني شاعري است ويژه، يعني شاعري است ممتاز. سيگارهايي هم كشيده ميشد به نام «ويژه» يعني مخصوص. مثل چلوكباب مخصوص. اما حالا معني اين واژه عوض شده است. مثلاً وقتي ميگويند «زنان ويژه»، يعني...
[توضيح ويژه- سه چهار سطر ويژه از اين مطلب ويژه از سوي يك مقام مسؤول ويژه در مجله، خودسانسوري گرديد!]
كلمات متقاطع
داشتيم جدول كلمات متقاطع روزنامهاي را حل ميكرديم، ياد حرف يكي از مسؤولان افتاديم كه گفته بود اگر مهاجمان عمودي بيايند، افقي برخواهند گشت. راستي اگر تمام چيزهاي عمودي، افقي ميشد و تمام چيزهاي افقي عمودي، دنيا به چه وضعي درميآمد. تصور بفرماييد برج ميلاد خوابيده و درياچه پارك ملت ايستاده است.
تصحيح و توضيح
در يكي از روزنامههاي صبح مصاحبهاي كرده بودند با دكتر داريوش صبور درباره ادبيات و عرفان. مصاحبه خوبي بود و غلط چاپي نداشت، غير از اينكه به جاي «داريوش» چاپ شده بود «منوچهر». ما فكر كرديم لابد با برادر ايشان مصاحبه كردهاند، اما عكس، عكس خودشان بود.
اين روزنامه در شماره بعد اشتباه خود را تصحيح كرد و نوشت: نام واقعي دكتر صبوري داريوش است، نه منوچهر. در شماره بعد خوانديم: نام فاميل مهندس صبوري، صبور است. بدين وسيله از ايشان و خوانندگان گرامي پوزش ميطلبيم.
همين روزنامه در شماره بعد توضيح داده بود كه داريوش صابري دكتر است، نه مهندس.
در شماره بعد هم نوشته بود كه دريوش صابري با آقاي كيومرث صابري هيچگونه نسبتي ندارد.
در شماره بعدي روزنامه خوانديم: داريوش صحيح است، نه دريوش. آن كه در يوش است نيماست!
داروهاي نشاطآور
بعضي از مسؤولان از افزايش مصرف داروهاي نشاطآور در كشور ابراز نگراني كردهاند. ميگويند كساني كه چند بار از اين مواد استفاده كنند، در آنها ميتوان علائمي چون بهتزدگي، منگي، افسردگي، اختلال خواب، تمايل به مصرف مجدد، اضطراب و خودبزرگبيني را مشاهده كرد.
به نظر ما خيليها در جامعه ما بيآنكه قرص شادي بالا انداخته باشند، همه اين علائم را دارند، مخصوصاً خودبزرگبيني را. مگر اينكه نوع ديگري از داروهاي نشاطآور مصرف كرده باشند، داروهايي به شكل حب يا آب شنگولي.
بيت:
شب است و شاهد و شمع و شراب و شيريني
بقيهاش را خودتان بسراييد!
شعر افغاني
اين رباعي را هم يكي از شاعران افغاني در زمان حكومت طالبان سروده است:
در شهر هرات، بانوان دك شدهاند
چون تلويزيون دچار برفك شدهاند
ديروز شبيه نان قندي بودند
امروز شبيه نان سنگك شدهاند!
نقد ادبي
منتقد ادبي در جلسه بررسي كارنامه شعري شاعر معاصر، آقاي الف:
- اين شاعر، سياستزده است و همه چيز را از بالا نگاه ميكند. زندگي فردي انسان در شعر او جايي ندارد. او فرد را در خدمت جمع ميخواهد و اين چنين فرديت انسان را به مسلخ ميكشاند.
همان منتقد ادبي در جلسه بررسي كارنامه شعري شاعر معاصر، آقاي ب:
- اين شاعر در برج عاج خود نشسته است و از دنيا بيخبر. او غير از خود كسي را نميبيند. انسان و اجتماع در شعر او حضور ندارد. چشمانداز او تا نوك دماغ اوست. اگر دماغش دراز شود، چشمانداز او هم وسيعتر ميشود.
باغ ميوه
- ميداني فرق گلستان و بوستان چيست؟
- گلستان باغ گل است و بوستان باغ ميوه.
- كاملاً تأييد ميشود، چون چند وقت پيش رفته بودم به بوستان لاله، آن قدر روي بدنم با چوب و چماق ميوه كاشتند كه حد ندارد. يك دانه گردو روي سرم سبز شده، يك بادمجان زير چشمم كاشته شده، سيب آدم كه خودم دارم، رنگم مثل پرتقال زرد شده و يك هندوانه هم از اينجايم زده بيرون.
بحران مخاطب
دو نفر كه ميخواهند با هم گفتگو كنند، معمولاً روبروي هم ميايستند يا مينشينند. حتي اگر با تلفن و موبايل هم صحبت كنند و پشتشان به هم باشد، تصورشان اين است كه روبروي هم ايستادهاند.
بعضي وقتها چارهاي نيست و ديالوگ از عقب صورت ميگيرد. مثلاً در تاكسي وقتي راننده با مسافر عقبي صحبت ميكند، پشتش به اوست. البته او از توي آينه ميتواند مخاطب خود را ببيند. مخاطب هم اگر كمي گردنش را دراز كند ميتواند چهره راننده را ديد بزند، مشروط بر اين كه به درد ديد زدن بخورد. فرق زمان ما با زمان قديم اين است كه راننده نميتواند وارونه بنشيند و با مخاطبانش صحبت كند، اما در زمان قديم ملانصرالدين ميتوانست وارونه سوار خرش بشود و مخاطبانش را بشناسد.
راننده چارهاي ندارد جز اين كه پشت به مخاطب بنشيند، اما در زمان ما عدهاي عمداً پشت به همنوعان خود ميكنند، آن هم نه در يك شهر بخصوص، بلكه در همه شهرها.
در ديالوگ از عقب گاهي پشت مخاطب به شماست و گاهي پشت شما به مخاطب. در حالت اول كه بيشتر در ادارات و بيمارستانها اتفاق ميافتد، شما دنبال مدير و يا پزشكي راه ميافتيد و هي از او سؤال ميكنيد و او بيآنكه رو نشان دهد، شما را به اين و آن حواله ميدهد. در حالت دوم، مخاطب پشت سر شما قرار دارد و هي از شما سؤال ميكند و شما هم هي بايد جواب بدهيد. در مورد اول اگر مخاطب دهانش پس كلهاش باشد، شما ميتوانيد او را ببينيد، اما در مورد دوم نميتوانيد.
تذكر
روي در پاركينگ خانهاي با خط درشت نوشته بودند:
توقف = پنچري+ شكستن رينگ و قالپاق
خوب است ننوشتهاند: توقف = پنچري+ انفجار ماشين!
شعر و شاعري
دفترمان را با شعري ميگشاييم كه در كيهان 18/5/82 چاپ شده است:
درديست در دلم كه مداوا نميشود
بر گل نشسته بخت من و پا نميشود
دست كرم نشانة مرد است و مرتبت
تير چراغ برق كه آقا نميشود
بيريشه سربلند غبار است، كوه نيست
هر لات بيپدر كه مسيحا نميشود...
سروته
جاي شما خالي، رفته بوديم به جمهوري آذربايجان. شنيديم يكي از رماننويسان آن جمهوري، رماني نوشته بود در هفده جلد. به همين مناسبت جشني برپا ميشود. در اين مراسم، همه جام خود را بلند ميكنند. يك نفر ميگويد: «بنوشيم به سلامتي سر اين نويسنده، كه اين همه تخيل و افكار بديع در آن جوشيده.»
يك نفر ديگر ميگويد: «نه، بنوشيم به سلامتي ته اين نويسنده كه توانسته آن را زمين بگذارد و اين اثر عظيم را بنويسد!»
قرائت جديد
به كسي كه حمله ميكند و هجوم ميآورد، ميگويند «محافظهكار»، و به كسي كه احتياط ميكند و ميترسد، ميگويند «انقلابي».
سررسيد
در يكي از روزنامههاي عصر آمده بود كه سررسيدهاي تبليغاتي ضدانقلابي جمعآوري ميشود. در توضيح اين خبر آمده كه سررسيدهايي با مجوز وزارت ارشاد چاپ شده كه به معرفي عناصر نامطلوب و خوانندگان خارجي ميپردازد.
زماني چيزهايي را كه مجوز چاپ نداشت جمع ميكردند، حالا برعكس!
توپ مرواريد
و باز آوردهاند كه روزي مأموران در كتابفروشيها دنبال كتاب «توپ مرواريد» اثر صادق هدايت ميگشتند و پيدا نميكردند.
ناگهان يكي از مأموران با خوشحالي گفت: «من توپش را پيدا كردم.»
مأمور ديگري گفت: «من هم مرواريدش را پيدا كردم.»
معلوم شد آن كتابها يكي «توپ» اثر غلامحسين ساعدي و يكي هم «مرواريد» اثر جان اشتاين بك بوده است.
اطفاي حريق
مبناي مطالب اين شماره ما اخبار جرايد است. در جريدهي شريفهاي آمده است: «دو آتشنشان جوان در يكي از كشورهاي خارجي پس از خاموش كردن آتش مهيبي، با يكديگر ازدواج كردند.»
نتيجهي غيراخلاقي: لابد خواستهاند آتش ديگري را خاموش كنند.
بر سر دوراهي
مشاور محترم خانوادگي مجله...
من از قيافه همسرم بيزارم. چه كار كنم؟
«امضا محفوظ»
پاسخ: چند راه وجود دارد. يا شما پشت به او بكنيد، يا او پشت به شما بكند. يا اينكه به چهرهاش نقاب بزند. يا چهرهاش را عمل كند كه خوشگل بشود، يا چشمتان را عمل كنيد.
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
يا در تاريكي با او روبرو شويد و تصور كنيد زيباي زيبايان است، زيرا از قديم گفتهاند: «شب، گربه سمور مينمايد.»
خنده
بعضيها به خاطر غم و غصه نميخندند، بعضيها به خاطر قرض و قوله، بعضيها به خاطر غرق شدن كشتيهايشان در دريا و بعضيها به خاطر خواندن مطالب ما.
نخنديدن بعضيها نيز به خاطر خرابي دندان است. اين افراد اگر مرد باشند ميتوانند سبيل خود را بلند كنند و روي لبهايشان بريزند و راحت بخندند.
بعضيها نيز نميخندند، به اين دليل كه ميترسند فكشان پياده شود.
مقابله به مثل
بر سردر پارك نظامي گنجوي تهران اين بيت را به نام حكيم گنجه نوشتهاند:
شاد زي با سياه چشمان، شاد
كه جهان نيست جز فسانه و باد
پيشنهاد ميكنيم اگر پاركي هم به نام رودكي سمرقندي وجود دارد، روي سردرش بيتي از حكيم نظامي بنويسند.*
* به نقل از ماهنامه گلآقا
موش ها و آدم ها!
برگرفته از: 86 سايت گل آقا
علي زراندوز
منبع : http://www.persian-language.org/Index.asp
تاريخچه: هزاران هزار سال قبل، زماني كه اولين انسانهاي اوليه سروكلهشان روي كره زمين پيدا شد، حيوانات با ديدن اين موجودات دوپايي كه به خودشان برگ آويزان ميكردند و روي در و ديوار غارهاي محل سكونتشان نقاشي ميكشيدند، حسابي تعجب كردند. البته اين تعجب خيلي زود با كشته شدن اولين حيوان توسط انسان جاي خود را به نگراني داد و حيوانات كوچك و بزرگ كه فكر ميكردند نسل اين موجودات دوپاي برگآويز تا چند سال ديگر منقرض ميشود ناگهان با اين حقيقت تلخ مواجه شدند كه انسان شكار ميكند، حتي وقتي كه گرسنه نباشد!
به تدريج و با رشد فكري انسان و ايجاد تحول در تمدن و ابداع انواع پوششهاي غيربرگي، آدمها زياد و زيادتر شدند و شهرها و روستاهايشان آنقدر گسترش پيدا كرد كه برخي حيوانات بيچاره ناگهان چشم باز كردند و ديدند لانهشان دقيقاً زير پل يك بزرگراه پر رفتوآمد در يك ابرشهر است! از آن طرف انسانها كه در طول تاريخ حتي با همنوعان خودشان هم نتوانسته بودند به همزيستي مسالمتآميز دست پيدا كنند، تصميم گرفتند خودشان را از شر اين حيوانات پرجان باقيمانده خلاص كنند و آنها را فقط در كارتونها و باغوحشها ببينند!
نكته: اين تاريخچه توسط يك موش خوشذوق ساكن بلوار كشاورز تهران براي ما فرستاده شد كه چون نميخواستيم دلش بشكند آن را چاپ كرديم وگرنه لزوم نابودي موشها كه عامل انتقال بيماريهاي مختلفي هستند از واضح هم مبرهنتر است! در ادامه به برخي روشهاي متداول براي مبارزه با موشها ميپردازيم:
1ـ لنگه كفش و جارو
اين وسايل مبارزه با موش تقريباً از اولين ابزارهاي موشپُكاني بشر است. اين ابزارها معمولاً توسط خانمهاي خانهدار مورد استفاده قرار ميگيرند و آنها پس از مشاهده موش يكي از اين دو شيء را با چشم بسته به سمت اين جونده موذي پرتاب ميكنند كه اتفاقاً طبق آمارهاي موجود، احتمال برخورد آن به موش بيشتر از وقتي است كه خانم خانهدار با چشم باز هدفگيري ميكند!
2ـ تله
از ابداع تله موشهاي امروزي دهها سال ميگذرد اما در طول سالهاي اخير طراحي و ساخت اين تلهها هيچ پيشرفتي نكرده و اين موضوع نشان ميدهد بشر نميخواهد آي ـ كيوي بيشتري صرف مبارزه با موش كند! (عدهاي از تحليلگران، محبوبيت برخي موشهاي كارتوني مثل جري و ميكيماوس و شخصيتهاي مجموعه مدرسه موشها را در عدم علاقه كارشناسان مربوطه به تكامل سيستمهاي تله موش، مؤثر ميدانند!). سيستم اين تلهها براساس اغفال موشهاي خياباني و تطميع آنها به وسيله چكمهها، نه ببخشيد، طعمههاي مورد علاقهشان است. اين موشها كه به طمع افتاده و ميخواهند پنيري را كه براي به دست آوردنش روزها دوندگي لازم است در عرض چند ثانيه بقاپند، در تله گير ميافتند و خيلي زود به سزاي تفكرات طمعكارانهشان ميرسند (به اميد روزي كه انسانهاي طمعكار هم به همين سرعت به سزاي كارهاي بدشان برسند!).
يكي از نقاط ضعف اين نوع تلهها عدم شناسايي موش با انگشت دست، پا، دماغ و ساير اعضاي آدمهاست كه همين ضعف باعث ميشود بيشتر وقتها عضوي از بدن آدمهاي سربههوا طعمه اين تلهها شود و علاوه بر بدوبيراه موشها، بدوبيراه آدمها هم نصيب روح مخترع تله مورد نظر شود!
3ـ استفاده از طعمههاي مسموم و خطرناك
اگر با موشهاي زرنگي طرف باشيد كه دم به تله نميدهند و با حركات نرم بدن از ضربات لنگهكفش و جارو جاخالي ميدهند (امان از اين كلاسهاي ايروبيك موشي!) تنها راه باقيمانده پخش مواد غذايي مسموم و خطرناك در محلهاي رفت و آمد موشهاست تا با صرف يك وعده غذاي مسموم راهي ديار باقي شوند. البته براي سهولت كار ميتوانيد با جلب اعتماد موشهاي محله آنها را همراه خود به سفر نوروزي برده، در يكي از رستورانهاي بينراهي، چلوكباب مهمانشان كنيد!
حالا كه فهميديد چطور ميتوان موشها را نابود كرد، شايد بد نباشد كمي هم با ويژگيها و خصوصيات اين موشهاي مرحوم آشنا شويد:
الف) دندان موش
يكي از مهمترين ابزارهاي خرابكارانه موشها، دندانهايشان است. دندانهاي اين موجودات داراي رشد دائمي است و آنها ناچارند براي فرسايش و كوتاه كردن اين دندانها، هر چيزي را كه دم دستشان هست بجوند. خلاصه آدم زرنگ و خوشقلب كسي است كه به جاي استفاده از روشهاي خشن فوق، در يك مناسبت خاص (مثل روز تولد موش ساكن در منزلش، روز ولنتاين يا سالگرد اختراع موس رايانه!) يك سوهان دندان مناسب كادو كند و مقابل لانه موشها بگذارد!
ب) انواع موش:
1ـ موش خانگي: همين موشهاي نازكنارنجي و حساس شهري هستند كه زندگي در شهرها از آنها حيواناتي پيشرفته ساخته كه بدون تهمانده غذاهاي فستفودها و باقيمانده شامپوهاي بدنشوي و كرمهاي مرطوبكننده در سطلهاي زباله و جويهاي گرم و نرم و باصفاي تهران و ساير شهرهاي بزرگ كشور، نميتوانند حتي يك دقيقه هم در طبيعت وحشي دوام بياورند!
2ـ موش صحرايي: اين موجود از نمونههاي طبيعتدوست موشهاست كه در صحراها و دشتها زندگي ميكند و به كار سخت عادت دارد. موشهاي صحرايي برخلاف موشهاي خانگي به خاطر هيكل زمخت و بيتناسبي كه دارند هيچ طرفداري ندارند و حتي دانشمندان هم حاضر نيستند روي آنها آزمايش انجام دهند و بيشتر سراغ موشهاي خوشتيپ و كلاس ايروبيكرفته شهري ميروند!
3ـ موشكور: موشي كه علاقه زيادي به كندن تونل دارد و تنها نوع از انواع موشهاست كه مأموران شهرداري اگر آنها را ببينند نابودشان نميكنند، بلكه با عزت و احترام و حقوق و درآمد و مزاياي مكفي و بيمه در طرحهاي ساخت متروي تهران استخدامشان ميكنند!
ج) موش و ادبيات و سال نو
موشها حضوري گسترده در ادبيات فارسي دارند و اصطلاحاتي مثل موشمردگي، موش در تله افتادن و ضربالمثلهايي مانند موش تو سوراخ جا نميشد جارو به دمش ميبست، يا ديوار موش داره، موش هم گوش داره، از جمله تأثيرات جريان ادبي موشگرايانه در ادبيات فارسي است! امسال هم كه سال موش است و تمام امور و احوال ما بستگي به خلقيات اين جونده جهنده دارد! خلاصه آنكه ضمن احترام به تلاشهاي دستاندركاران شهرداري براي مبارزه با موش، بايد نتيجه گرفت موشها در زندگي، ادبيات، فرهنگ و كارتونهاي مورد علاقه ما آنقدر نفوذ كردهاند كه با دو تا تله موش و يا گردوي مرگموش ماليشده نميتوان از شرشان خلاص شد!
جغرافياى ويرانى
دلم قلمرو جغرافياى ويرانى است
هواى ناحيه ما هميشه بارانى است
دلم ميان دو درياى سرخ مانده سياه
هميشه برزخ دل تنگه پريشانى است
مهار عقده آتشفشان خاموشم
گدازه هاى دلم دردهاى پنهانى است
صفات بغض مرا فرصت بروز دهيد
درون سينه من انفجار زندانى است
تو فيض يك اقيانوس آب آرامى
سخاوتى، كه دلم خواهشى بيابانى است!
-------------------------------------
الفباى درد
الفباى درد از لبم مى تراود
نه شبنم، كه خون از شبم مى تراود
سه حرف است مضمون سى پاره دل
الف. لام. ميم. از لبم مى تراود
چنان گرم هذيان عشقم كه آتش
به جاى عرق از تبم مى تراود
ز دل بر لبم تا دعايى برآيد
اجابت ز هر ياربم مى تراود
زدين ريا بى نيازم، بنازم
به كفرى كه از مذهبم مى تراود
|
سره نویسی آفت زبان فارسی برگرفته از: سره نویسی و واژه های وارداتی / حسن انوري
|
| |||||
| ||||||
سرو چمان
سرو چمان1 من چرا ميل چمن نمي كند
همدم گل نمي شود ياد سمن نمي كند
دي گله اي ز طره اش كردم و از سر فسوس
گفت كه: »اين سياه كج گوش به من نمي كند»2
تا دل هرزه گرد من رفت به چين3 زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمي كند
پيش كمان ابرويش لابه همي كنم ولي
گوش كشيده4 است از آن گوش به من نمي كند
با همه عطف دامنت5 آيدم از صبا عجب
كز گذر تو خاك را مشك ختن نمي كند
چون ز نسيم مي شود زلف بنفشه پر شكن
وه كه دلم چه ياد از آن عهد شكن نمي كند
دل به اميد روي او همدم جان نمي شود
جان به هواي كوي او خدمت تن نمي كند
ساقي سيم ساق من گر همه درد مي دهد
كيست كه تن چو جام مي جمله دهن نمي كند
كشته ي غمزه ي تو شد حافظ ناشنيده پند
تيغ سزاست هر كرا درد سخن نمي كند.6
پانوشت:
1- چمان: از چميدن، خراميدن، سرو چمان: استعاره از معشوق بلند قامت كه حركات موزون دارد.
2- معني بيت: ديروز از زلف او گله اي كردم و با شوخي و ريشخند گفت كه: «اين سياه كج(استعاره از زلف) به حرف من گوش نمي كند.»
3- چين: پيچ و تاب زلف« ايهام به كشور چين كه از ايران دور بوده است. چين زلف: اضافه ي تشبيهي، زلفي كه مثل كشور چين دور است و جايگاه مشك است.
4- گوش كشيده: صفت كمان به اين حالت است كه براي تيراندازي آماده باشد.
5- عطف دامن: فرود دامن، سجاف دامن كه به آن عطر مي زده اند و در شكاف آن مشك و عنبر مي ريخته اند
6- درد سخن نمي كند: سخن در او اثر نمي كند، درد اين كار را ندارد.
مولوی
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست زعالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد
زنـــدگی کردن من مـُـردن تــدریجــــــی بود آنچـــه جان کند تـنم ، عمر حسابش کردم
مرا اين گونه باوركن ...
كمي تنها ... كمي خسته ...
كمي از يادهارفته ...
خداهم ترك ما كرده
خدا ديگر كجا رفته؟؟
نمي دانم مرا آيا گناهي هست؟!
كه شايد هم به جرم آن غريبي وجدايي هست ...
مرا اينگونه باور كن ...
كمي تنها ...
كمي خسته ...
اي تقدير من!
آتشي افتاده امشب در دل دلگير من
گرم مي ريزد به رويم اشک بي تاثير من
اي دل آزاده! اي زنجيريي سوداي عشق!
شعله بودم آب گشتم تا شدي درگير من
عشق مي جوشد به رگ هاي تنم با سرکشي
آب مي سازد دل ِ سرحلقه ي زنجير من
هرقدر آتش به کف داري بزن بر سينه ام!
اي محبت! اي رسول عشق! اي تقدير من!
شکوه بيجا مي کند طبع سخن ناسنج دل
تا ابد بايد بسوزد قامت تصوير من...
راحله يار" شاعر افغانستاني
مطالب طنز (پیغام گیر تلفن بعضی از شاعران )
پیغامگیر
حافظ
رفتهام بیرون من از كاشانهی خود غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانهی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر كه بگذاری پیام
زان زمان كو باز گردم خانهی خود غم مخور
پیغامگیر
سعدی
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلك گر فرصتی دادی به دستم
پیغامگیر
فردوسی
نمیباشم امروز اندر سرای
كه رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب
پیغامگیر خیام
این چرخ فلك، عمر مرا داد به باد
ممنون توام كه كردهای از من یاد
رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش
آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد
جای آن دارد که چندی ~ هم، ره صحرا بگیرم،
سنگ خارا را گواه ِ ~ این دل شیدا بگیرم
موبه مو دارم سخنها ~ نکته ها از انجمنها
بشنو ای سنگ بیابان ~ بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون ~ با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزی چو من ~ در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد ~ دلها بسوزد
یک چنین آتش به جان ~ مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود ~ تنها، بسوزد
من یکی مجنون دیگر ~ در پی لیلای خویشم
عاشق این شور حال ~ عشق بی پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم ~ سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دلخوش ~ با همین دنیای خویشم
رحیم معینی کرمانشاهی
غم وشادی در اندیشه ی مولانا
مقدمه
انسان با اولین گریه های کودکانه پا به دنیایی که می گذارد که آمیزه ای از غم و شادی است. گویی تقدیر آدمی چنین رقم است که در انبوه غم ها و شادی ها، زندگی را تلخ یا شیرین تجربه کند. شاعران و عارفان ایران زمین فراتر از غم و شادی به دوست می اندیشند و با این حال به عنوان یک انسان در گیر و دار این و آن روز گار می گذرانند. در این مقاله ابتدا به بررسی اجمالی موضوع غم و شادی در اندیشه و تفکرات شاعران قبل از مولانا پرداخته ایم و در ادامه به شکلی ویژه به مولانا پرداخته ایم و سروده های ارزشمند شاعرعارف را از این منظر مورد نقد و بررسی قرار داده ایم. تعالیم متفاوت شمس از یکسو و منش عارفانه مولانا و شور و شوق روحانی وی از سوی دیگر، او را در ردیف شادمانه ترین عارفان ایران زمین قرار داده است. زیر و بم مترنم غزلیات شمس و شور و حال ریخته در این اثر جاوید ، حاصل سماع روح شاعر در بیکرانه هاست و شاید همین دقیقه عمیق است که او را از خیل شاعران اندوه سرای سده های سوم تا دهم متفاوت کرده است. در این نوشته ما چند و چون ذهن و زبان مولوی کاویده ایم تا راز و رمز این شادی و انبساط خاطر را پیش چشم خواننده آوریم. در این میان از جبر و اختیار می گوییم و تفاوت آشکار مولانا را با دیگر شاعران همردیف او بیان خواهیم کرد. مولوی را در اختیار یا جبری عارفانه غوطه ور خواهیم دید و باز این از دو منظر وجد و حال عارفانه او را به تماشا خواهیم نشست. ردیابی اندیشه های شمس و بروز شادمانگی های این پیر عارف در آثار مولانا، ما را به دریافت منشاء و مبداء سرمستی های مولانا رهنمون خواهد شد. مقایسه مولانا و خواجه اهل راز حافظ از این زاویه قابل نامل است و بررسی این تنوع و تفاوت گوشه هایی دیگر از شخصیت این دو شاعر بزرگ عارف را بر ما خواهد نمود. این مقاله بهانه ای است تا از زبان آهنگین مولانا اشعار و غزلیاتی را نمونه آوریم و خواننده را در این ترنم جاوید با خود هم نوا سازیم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
کلید واژگان:
شادی / غم / غزلیات / شمس / مولوی /
پیش در آمد
انعكاس صریح اندیشه های زروانی ، مسیحی ، مانوی ، هندی و...در آثار شاعران و نویسندگان قرون بعد از اسلام به خلق اندیشه های جبرگرا انجامیده است . اشعار اولین شاعران پارسی گو ، از جمله محمد بن وصیف ، فیروز مشرقی ، ابوسیلك گرگانی و شاعران دوره های بعد از این گونه تفكرات بی تأثیر نبوده است .
كریستین سن می نویسد : در تحت تأثیر تفكرات جدید ( یعنی افكار مسیحی ، مانوی ، هندی ) آن خوش بینی كه بنیان دین زردشتی و محرک مردمان به كار و كوشش بود پژمرده و گسیخته شد . میل زهد و ترك دنیا كه در فرقه های مخالف آیین زردشت ، رواجی تمام داشت رفته رفته وارد آیین زردشتیان گردید و بنیان این دیانت را برانداخت .. در این وقت زروانیت كه در عهد ساسانی شیوعی یافته بود موجب شد كه مردمان اعتقاد به جبر پیدا كرده و این اعتقاد به منزله زهری جانگزای بود كه روح مزدیسنی قدیم را از پای درآورد .
توجهات خاص فردوسی بزرگ به فرهنگ ایرانی ، شعر او را در دو راهة تفكرات زروانی و مزدایی قرار داده است . خرد وزری پیرطوس ، او را از ابراز نظرات عاطفی افراطی و احساسی باز داشته و او به فراخور موضوع ، در اوایل یا ما بین داستان خود به بیان موضوعاتی می پردازد كه رنگ و بویی كاملا عبرت آمیز و اندیشه ور دارد . بی اعتباری دنیا ، كوتاهی عمر ، جدال با سرنوشت و زمان ، از مهمترین موضوعات مطرح شده در اشعار اوست .
بیا تا به شادی دهیم و خوریم
چو گاه گذشتن بود بگذریم
چه بندی دل اندر سرای سپنج
چه نازی به گنج و چه نالی زرنج
تأثیرات زبان و اندیشه حكیم خراسان بر شاعران دوره های بعد خصوصا خیام نیشابوری كاملا مسلم و آشكار است :
خیام نیشابوری به دلایلی معروفترین شاعر این حوزه به شمار می رود . عدم عدول خیام از چنین اندیشه هایی و تأكید تمام او بر چنین تفكرات عبرت آمیز ،در عین حال یأس آلوده و سیاه ، او را به عنوان شاعری صاحب سبك معرفی كرده است . چون و چرا در كار خلقت ، انكار برخی از مبانی دینی و اعتقادی ، جبرگرایی ، ناتوانی انسان در برابر مرگ از مؤلفه های معنایی شعر خیام به شمار می رود . خیام انسان را از درك راز و رموز هستی عاجز دانسته و او را به شادخواری و لذت جویی دعوت میكند :
تا كی غم این خورم كه دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پركن قدح باده كه معلومم نیست
كاین دم كه فرو برم برآرم یا نه
گروهی در تعداد رباعیات خیام و حتی در اینكه شخصی به نام خیام اصولا وجود داشته است یا نه تردید روا داشته اند . به عقیده ما حتی اگر چنانکه برخی اذعان كرده اند خیام وجود خارجی نداشته باشد اما چیزی تحت عنوان تفكرات خیامی وجودی كاملا آشكار و مسلم دارد . تفكراتی كه در قرون بعد ، شعرشاعرانی چون حافظ ، سعدی ، جامی ، صائب و دیگران را تحت تأثیر قرار داده است .
ابوبكر عتیق نیشابوری همشهری خیام ، در قصص قرآن و در بیان خلقت آدم و با اعتقادی راسخ این واژگان را رقم می زند : آنگاه خدای تعالی بر آن گل آدم (ع) چهل روز باران اندوهان بارید تا آغشته گشت و آنگاه یك ساعت باران شادی بر آن بارید .
سالها بعد ، رشید الدین میبدی كه آموخته های خود از پیر مناجات خواجه عبداله انصاری را بر بیاض كاغذ می ریخت در كشف الاسرار خود چنین نوشت : در فراق دوست چندان گریستن باید كه وهمت چنان افتد كه با اشك آمیخته است و با قطرات اشك در كنارت خواهد افتاد .
عطار نیشابوری برتری انسان بر قدسیان را وجود درد در آدمی می داند :
قدسیان را عشق هست و درد نیست
درد را جز آدمی در خورد نیست
هر كه او خواهان درد كار نیست
از درخت عشق بر خوردار نیست
گر تو هستی اصل عشق و مرد راه
درد خواه و درد خواه و درد خواه
نظامی گنجوی در همان زمان در مكانی دور از عطار ،به نظم منظومه های سراسر غم و شادی خود می پردازد . وی اگر چه با وصف مناظر شادی و بزم ، شاعری شادمان و طربناك به نظر می آید اما نه غم و نه شادی هیچیك را شایسته دل بستن نمی داند :
رها كن غم كه دنیا غم نیارزد
مكن شادی كه شادی هم نیارزد
مقیمی را كه این دروازه باید
غم و شادیش را اندازه باید
از آن سو ، خاقانی شروانی دیگر شاعر سبک آذربایجانی با زبانی سترگ مرثیه خوان زندگی است . مرثیه كافی الدین و مرگ فرزند ، عبرت آموزی های ایوان مداین و قصیده ای كه در غم نان پرداخته است هرگز او را از شادمانگی رخساره صبح غافل نكرده است :
مرا صبحدم شاهد جان نماید
دم عاشق و بوی پاكان نماید
مگر صبح بر اندكی عمر خندد
كه دارد دم سرد و خندان نماید
افصح المتکلمین سعدی شیرازی شاعری عاشق است و آنگاه كه به تغزل می پردازد جز خوبی و زیبایی معشوق نمی بیند .
دوستان عیب كنندم كه چرا دل به تو بستم
باید اول به تو گفتن كه چنین خوب چرایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی
سعدی آنگاه كه به اجتماع رجوع می كند و به نگارش گلستان می پردازد از نگاهی واقع بینانه تر برخوردارست و شادی و غم و تلخ و شیرین زندگی در زبانی عبرت آمیز و پند آموز به تصویر میكشد. با اینهمه اوضاع نابسامان عصر چنگیز حتی این شاعر مسافر و گریز پای را از تبعات خود مصون نداشته است . تأثیر نابسامانیهای اجتماعی از یكسو و از سوی دیگر تفكرات اشعری سعدی كه حاصل آموخته های وی از نظامیه بغداد است او را به سرودن اشعاری سراسر عجز و دلتنگی وادار كرده است :
بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان
به هر جفا كه توانی كه سنگ زیرینم
ما بین آسمان و زمین جای عیش نیست
یك دانه چون جهد از سنگ آسیا
غم شربتی ز خون دلم نوش كرده و گفت
این شادی كسی كه در این دوره خرم است
با همه این احوال ، سعدی شاعری عارف است و در این مقام كلامی دیگر گونه تر را ارائه می كند :
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده ساقی آن كاین غم از اوست
بعد از این مختصر که به عنوان پیش در آمد تقدیم گردید به مولوی و آثار ارجمند او می پردازیم و گوناگونگی سروده های این شاعر عارف را از منظر موضوع شادی و غم مورد بحث و بررسی قرار می دهیم.
مولوی، فرح بن فرح
مولانا جلال ادین محمد بلخی ،خود را فرح بن فرح می داند . "مولوی كه ماضی و مستقبل را سوخته و فردای نسیه را گردن زده است از ساعت و تلوین رسته است و ابن الوقت و بل میر اوقات و احوال شده است . او كه جانش در عروسی و عید كردن و نو شوندگی و گذار مستمر است كجا اجازت می دهد كه خاشاك ملال در دلش بپاید ."( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص253)
جمله تلوین ها ز ساعت خاسته است
رست از تلوین و از ساعت برست
چون ز ساعت ساعتی بیرون شدی
چون نماند محرم بی چون شدی
غزلیات او بعد از گذر قرون متمادی ، هنوز در ترنم موسیقیایی خود ، انسان را وجد می آورد و به رقص و هلهله وا می دارد . این شور و شوق عارفانه و این وجد و حال روحانی چیست كه از پس سالها ، با گذاراز منازل های تاریك زمان و مكان خود را به امروز رسانده و هنوز آن واژگان مترنم ، در اشتیاق معشوق هلهله سر می دهد :
چه عروسی است در جان كه جهان زنقش رویش
چو دو دست نوعروسان تر و پر نگار گردد
راز و رمز شادمانگی مولانا
برای پاسخ به این سؤال فرازهایی از مقالات شمس را از نظر می گذرانیم و بعد به تحلیل موضوع می پردازیم : شمس تبریزی در انتقاد از اندیشه های یأس آلود و انحصار طلب فلسفی می گوید : شمس جهت نور خداست ، فلسفیك مانده بالای هفت فلك ، میان فضا و خلاء ، فلسفیك گوید عقول عشره است و همه ممكنات را محصور كرده ، عالم فراخ خدا را چگونه در حقه ای كرده . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)
شمس معتقد است كه : عالم بس بزرگ و فراخ است . تو در حقه كردی كه همین است كه عقل من ادراك می كند .. در عالم اسرار اندرون آفتابهاست ، ماه هاست ، ستاره هاست . در اندرون من بشارتی هست. مرا عجب از این مردمان است كه بی آن بشارت شادند . اگرهر یكی را تاج زرین بر سر نهادندی بایستی كه راضی نشوندی كه ما این را چه كنیم . ما را گشاد اندرون می باید .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)
ثمره این گشاد اندرون و بشارت و سرور و بهجت كه در وجود سراسر اشتیاق شمس موج می زند آن شادی بیكران و طرب فسون سازی است كه با تلالو خیره كننده خود فضای شعر مولانا را پر كرده است .
شمس در جایی دیگر می گوید : دلی را كز آسمان دایره افلاك بزرگتر و فراخ تر و لطیف تر و روشن تر است بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود زندان كردن . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 180)
وی در این مقام حتی در حدیثی نبوی پیچیده است و به نقد آن پرداخته است : در هیچ حدیث پیغامبر (ص) نپیچیدم الا این حدیت كه الدنیا سجن المؤمن چون من هیچ سجن نمی بینیم . می گویم سجن كو ؟ (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 181)
و در جایی دیگر می گوید : مرا از این حدیث عجب می آید كه الدنیا سجن المؤمن كه من هیچ سجن ندیدم ، همه خوشی دیدم ،همه عزت دیدم ، همه دوست دیدم .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 182)
وی در دو جایگاه دیگر نیز به تحلیل این حدیث پرداخته و البته توجیهی نیزدر نهایت برای آن ارائه می كند .
این عشق و شور و حال و وجد و شادمانگی ، بی گمان سراپای وجود مولوی را كه به آن پیر سرخ روی عشقی زبانزد می ورزد آكنده است . او خود به این امر معترف است كه :
شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او
شعر من صف ها زده چون بندگان بی اختیار
دقایق كلام شمس اینگونه در كلام ملای روم جلوه یافته است :
تو ز ضعف خود مكن در من نگاه
بر تو شب بر من همین شب چاشتگاه
بر تو زندان بر من این زندان چون باغ
عین مشغولی مرا گشته فراغ
اندیشه های خیامی اگر به شادی های مبتذل و خوش گذرانی ها و لذت جویی های اپیكوریستی می انجامد این گونه نگاه دقیق و موشكافانه عارفانه به نوعی شادمانی منطقی و خردمندانه منتهی می شود :
هر كه را پر غم و ترش دیدی
نیست عاشق و زان ولایت نیست
اگر تو عاشقی غم را رها كن
عروسی بین و ماتم را رها کن
در خانه غم بودن از همت دون باشد
و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد
وی باز، با زبانی پر آهنگ و مترنم ، این شادی روحانی را اینگونه به تصوی می كشد :
مسجد اقصاست دلم ، جنت مأواست دلم
حور شده ، نور شده ، جمله آثارم از او
قسمت گل خنده بود ، گریه ندارد چه كند ؟
سوسن و گل می شكند در دل هشیارم از او
خانه شادی است دلم ، غصه ندارم چه كنم ؟
هر چه به عالم ترشی ، دورم و بیزارم از او
نا خویشاوندی های مولوی و حافظ
نیمی از وجود خواجه اهل راز حافظ، مولانایی است و نیمی دیگر خیامی.... یا به تعبیر بهتر اندیشه های حافظ تلفیقی از اندیشه های عرفانی مولانایی و اندیشه های فلسفی خیامی است . این تضاد را می توان بر دیگر تضادها یا دوگونگی ها و دو گانگی های شعر حافظ افزود. در شعر حافظ غم حداقل دردو حوزه مختلف بكار رفته است . یعنی در حقیقت غمهای حافظ دو گونه است :
غمهای فلسفی حافظ ، خیام گونه اند ، حدت و شدت كلام خیام در شعر حافظ دیده نمی شود كه بی گمان تفكرات عرفانی وی در این توازن و تعدیل اندیشه بی تأثیر نبوده است . غمهای فلسفی حافظ ، غم نیستی و فنای آدمی است . او غمگین است چون اساس و بنیاد هستی و شالوده آرزوها را سخت سست می بیند . او غمگین است چون انسان را از درك اسرار هستی عاجز می یابد . دوای این غم سیاه و یأس آلوده ، چیزی جز شراب ارغوانی نتواند بود :
غم زمانه كه هیچش كران نمی بینم
دواش جز می چون می چون ارغوان نمی بینم
پیوند عمر بسته به موی است هوش دار
غمخوار خویش باش ، غم روزگار چیست ؟
می خور كه هر كه آخر كار جهان بدید
از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت
جام مینایی می سد ره تنگ دلی است
منه از دست كه سیل غمت از جا ببرد
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
غم های عرفانی حافظ رنگ و بوی كاملا متفاوت دارد . غم های حافظ در این مقام ، آنات و لحظات شیرینی است كه با عشق و خاطره و یاد معشوق همراه است . غم در این حال و هوا ، معادل كلمه عشق است و گاهی نیز با كلمه درد در یك ردیف قرار می گیرد . عشق بار عظیم امانتی است كه انسان تحمل آن را بر جان شیفته خود پذیرفته است . عشق بخششی ازلی است كه حافظ در آن زمان كه دیگران قرعه قسمت بر عیش زده اند او غم عشق را برگزیده است :
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل دیوانه ی ما بود كه هم بر غم زد
دکتر عبدالکریم سروش در قصه ارباب معرفت و در بیان حالات شادمانگی مولوی و حافظ و بیان تفاوت های موجود در این میان، مولوی را شاعری در وصال می داند و حافظ را شاعری در فراق. سروش حافظ را در مقام عاشقی می داند و مولوی را در مقام معشوقی می داند به استناد سخن افلاکی در مناقب العارفین که در بخشی از کتاب آورده است:" حضرت خداوندگار تبسم کنان فرمود که ایشان را( منصور حلاج و بایزید و ...) مقام عاشقی بود و عاشقان بلاکش باشند و ما را مقام معشوقی است."( افلاکی . مناقب العارفین. ج1.ص467)
در بخش دیگری از قصه ارباب معرفت چنین می خوانیم:" حافظ در قید زمان بود و مولوی از بند زمان رسته.... مولوی فرح بن فرح است اما حافظ شقایقی که همزاد داغ است.... همین خار حسرت و تیغ ملامت و ندامت جان حافظ را می گزد و بال و پر این عقاب عرصه معنا را می بندد تا از دام زمان نگریزد"...."حافظ غمگین و شرابخواه است و مولوی بی غم و بی باده مست"( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص256):
حافظ : شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
مولوی : باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
مولوی شاعری مختار است و حافظ شاعری سخت تابیده در چنبره جبر... مولوی در تعبیری زیبا، بار امانت را " اختیار" می داند که انسان خود خواسته آن بار عظیم را در ناباوری آسمان و زمین و کوه ها به شانه کشیده است و حافظ دیوانه ای که نا خواسته قرعه فال امانتی ناشناخته را به نام او رقم زده اند... مولوی خود برگزیده است و حافظ برگزیده شده است.... حافظ قفس آلوده ای است که اگر چه از کنگره عرش نفیرش می زنند اما همچنان در پس آینه هستی ، طوطی صفتش داشته اند اما مولوی طوطی ناطق گریزان از بند هجران است و پران تا هندوستان جان
مولوی شاعری مختار
رواج اندیشه های جبر گرایانه اشاعره، از قرن دوم تا نهم بسیاری از شاعران و نویسندگان بنام ایران زمین را در سیطره تفکری جبری قرار داد بدانسان که حتی ارجمندانی چون فردوسی، سعدی و حافظ از این چنبره تنگ و تاریک راه گریز و نجات نیافتند. از میان خیل انبوه شاعران و نویسندگانی که در طی این چند قرن ، به انعکاس تفکرات جبرگرایانه پرداختند اشعار و نوشته های بسیاری موجود است که ادعای ما را دلیلی مبرهن است.از میان همه شاعران نامی این چند قرن، شاید تنها به صراحت بتوان از مولانا نام برد که خود را همواره از این دایره تنگ تفکرات جبرگرایانه به دور داشته است. نزدیک به دوهزار بیت از مثنوی معنوی به اثبات اختیار اختصاص می یابد و مولوی در جای جای شاهکار عارفانه خود به تبیین این ماجرای پر دامنه می پردازد و به هر شکل ممکن به رد نظریه های تسلط جویانه و یاس آلود جبری می پردازد.... مولوی با شناخت جوانب امر و آگاهی بر چند و چون اندیشه های فلسفی و کلامی به اثبات اختیار انسان می پردازد.
از این نگاه مولوی شاعری منحصر به فرد به نظر می رسد. حتی زمانی که او در حوزه تفکراتی عارفانه به جبری اختیاری تن در می دهد نه تنها یک دست افشان از وجد و حال او کاسته نمی شود که مشتاق تر از پیش و در کمال ادب سر رشته اختیار را به دوست وا می گذارد و در سروده های ارجمند خود با انعکاس روح مشتاق و منبسط خویش می پردازد. بنا براین عقیده متعالی ، عارف در مراتبی از سلوک بدان جایگاه می رسد که اختیار وخواسته جزء را در قیاس با مشیت کل نادیده می گیرد و باز مشتاق و خود خواسته به جبری دیگر گونه تر تن در می دهد که جبر عارفانه اش می نامد.اگرچه به عقیده کاملا مستدل او این نه جبر، این معنی جباری است.
وجود چنین تفکراتی عمیق و تامل انگیز در عین حال فعال و انگیزش بخش، مولوی را به شاعری سراپا شور و شوق و سرمستی و دلدادگی بدل می سازد که در جلوگاه معشوق ازل سر از پا نمی شناسد و وجد و شور و حال خود را در کلامی کاملا مترنم و آهنگین به تصویر می کشد... این آزادی بی دریغ جان، حتی گاه او را از انحصار در تنگنای قافیه بدور می دارد آن سان که فراتر از دغدغه های کلام به سماع جاوید جان می اندیشد.
مولوی از این دیدگاه با شاعران هم ردیف خود تفاوتی آشکار دارد و همین تفاوت، شادمانگی وصف ناپذیر متفاوت تری را در کلام او می ریزد که بعد از چند صد سال با خوانش غزلیات سماع انگیز او این وجد و حال با گسست و شکست زمان خود را به انسان غم آلوده و اندوه نصیب همه قرون می رساند.
ای شکران ای شکران کان شکر دارم ازو
پند پذیرنده نیم ،شور و شرر دارم ازو
خانه ی شادی ست دلم،غصه ندارم، چه کنم؟
هرچه به عالم ترشی،دورم و بیزارم ازو
کی هلدم با خود؟کی؟می دهدم برسر می
گل دهدم در مه دی،بلبل گلزارم ازو
من خوش و تو نیم خوشی،جهد بکن تا بچشی
تا قدحی می بکشی،زانکه گرفتارم ازو
(غزل2146)
آشنایی مخاطب با ذهن و زبان مولانا، ما را از ارائه مثال های بیشتر در این مورد بی نیاز می كند . این اندیشه های دقیق و این فضای طرب انگیز و شادی بخش از ویژگیهای كلام مولوی به شمار می رود .
مثال ده كه نروید ز سینه خار غمی
مثال ده كه كند ابرغم گهر باری
مثال ده كه نریزد گلی زشاخ درخت
مثال ده كه كند توبه خار ، از خاری
این بخش را با غزلی معروف از مولای روم به پایان می بریم و به بخش های دیگر می پردازیم. حضرت مولانا در این سروده شریف دیدگاه های خود را در باب چند و چون شادی و غم اینگونه زیبا به تصویر می کشد:
بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
جنتی کرد جهان را زشکر خندیدن
آنکه آموخت مرا همچو شکر خندیدن
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
به صدف مانم،خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر ،همچو سحر خندیدن
گر ترش روی چو ابرم ،زدرون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خندیدن
گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون
ورتو عیسی صفتی؟خواجه!در آموز ازو
بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
ای منجم اگرت شق قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن...
(غ1989)
ترنم شادمانه غزلیات شمس
روح شعله ور و گدازان مولانا در کلمه کلمه اشعار او خصوصا در غزلیات شمس انعکاس دارد. اوزان متنوع, رقص واژگان، طنین آوا ها و نوا ها، تکرار واژگان و اصوات همه و همه دست به دست هم می دهند تا شادمانگی روح مشتاق مولانا را به تصویر بکشند. در آخرین منزل این مقصود قلم را به دست صاحبان قلم می سپاریم تا آن ارجمند از سماع کلمات در غزلیات شمس بگویند:
"از عصر خنیاگران باستانی ایران تا امروز آثار بازماندة هیچ شاعری به اندازة مولوی با نظم موسیقایی هستی و حیات انسانی هماهنگی و ارتباط نداشته است. تنوع اوزان در غزلیات مولانا بسیار درخور تأمل است: "در یك صد غزل حافظ دوازده وزن به كار رفته، سعدی هیجده وزن و مولوی بیست و دو وزن. این تنوع اوزان عروضی در دیوان شمس به حدی است كه كمتر وزنی از اوزان شفاف و شاد عروض فارسی را می توان یافت كه در دیوان شمس مورد استفاده قرار نگرفته باشد. بدین گونه دیوان شمس جامع ترین سند اوزان شعر فارسی به ویژه اوزان شفاف است. چون خواستگاه طبیعی وزن در دیوان شمس، حركت سماع و رقص و تپش قلب و نبض سریانده است و چنگ و چغانة مولوی با حركت های طبیعی زندگی و قلب انسان كوك شده است در دیوان شمس با همة تنوع اوزان جای چندان زیادی برای اوزان كدر و غمگین وجود ندارد علت این امر آشكار است زیرا مولانا عاشق سما و رقص بوده و آهنگهایی كه به هنگام سماع می نواخته اند غالباً شفاف و شاد و پر جنبش و پویا بوده است و این آهنگ ها حركت اصلی را در موسیقی شعر سبب می شده است". (شفیعی کدکنی، محمد رضا. موسیقی شعر. ص 312).
از چهل و هشت وزن عروضی كه مولوی در غزل های خود به كار برده است هیجده وزن یا به ندرت در شعر فارسی به كار رفته است یا اصلاً پیش از مولوی به كار نرفته است. حداقل می توان سیزده وزن را از ابتكارات خود مولوی دانست. (پورنامداریان، تقی.در سایه آفتاب . ص 183).
از مجموع روایات و افسانه ها و به طور روشن تر و قطعی تر از خلال دیوان شمس و مثنوی این تصور به ذهن متبادر می شود كه در روح و جان مولوی سرچشمه جوشانی از عشق و نیكی جاری بوده كه تمام زندگی و آثار او را در برمی گیرد. روح غنایی او بر حقایق زندگی نشاط و امید می پاشد و همه چیز را زیبا می بیند و با آهنگ جادویی كلام خویش آن را به نوا در می آورد.
"مولانا غزل هایش را با زبان غنایی بیان می كند و با خواندن آن انسان خیال می كند یكی از غزل های عاشقانه سعدی را با صدای ساز می شنود.
گل خندان كه نخندد چه كند
علم از مشك نبندد چه كند
نار خندان كه دهان بگشادست
چون كه در پوست نگنجد چه كند
مه تابان به جز از خوبی و ناز
چه نماید چه پسندد چه كند
آفتاب ار ندهد تابش و نور
پس بدین نادره گنبد چه كند
تن مرده كه برو بر گذری
نشود زنده نجنبد چه كند
دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ
نخورشد نترنگد چه كند"
( به نقل از کتاب سیری در دیوان شمس، ص، 272)
مولوی به طرف كمال مطلق روی آورده، به اوج زیبایی مجرد می پرد، به سوی بی سویی، به لامكان و لایتناهی، به طرف حقیقت وجود كه همة كائنات را گرم و روشن كرده است می رود. موسیقی دیوان شمس كه در هیچ دیوان غنایی دیگر یافت نمی شود از همین جا سرچشمه می گیرد.
مقصود از موسیقی، تنها "وزن" و آهنگ غزل های مولانا نیست كه در كمتر دیوانی نظیر آن را می توان یافت.
"مولانا موسیقی می دانسته و رباب می زده و حتی در رباب اختراعی داشته است. دانستن موسیقی كه در حقیقت مایة وزنست به مولانا این سرمایه را داده است كه در اشعار خویش تفنن كرده و بیش از هر شاعری اوزان گوناگون در غزل آورده است".
به عقیدة آقای فروزانفر "3500 غزل مولانا در 55 بحر ساخته شده كه هیچ یك از شعرا این اندازه در اوزان توسعه ندادهاند. تمام اوزانی كه در شعر قدیم وجود داشته و به قول شمس قیس بعضی از آنها جزو اوزان متروكه است در دیوان شمس هست و بهتر از اوزان معموله ساخته است . . . "
چه بسیاری از این غزل ها توأم با آهنگ موسیقی سروده شده است و علت موجدة آنها را هماهنگی با ضرب باید فرض كرد، باید غزل های زیر و اوزان ضربی دیگر كه در دیوان شمس فراوانست.
نور دل ما، روی خوش تو
بال و پر ما، خوی خوش تو
با من صنما، دل یك دله كن
گر سر ننهم، آنگه گله كن
حیلت رها كن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو
وندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو
ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا
از ره و منزل مگو، دیگر مگو دیگر مگو
ای تو راه و منزلم، بیا بیا بیا بیا
عالم زمن پر، من تهی
از كثرت و از انبوهی
گه مبتدی گه منتهی
هذا جنون العاشقین
( همان صص،23-20)
دیوان شمس دریاست، آرامش آن زیبا و هیجان آن فتنه انگیز است، مثل دریا پر از موج، پر از كف، پر از باد است. مثل دریا جلوه گاه رنگ های بدیع گوناگون است، سبز است، آبی است، بنفش است، نیلوفری است. مثل دریا آیینه آسمان و ستارگان و محل تجلی اشعة مهر و ماه و آفرینندة نقش های غروب است. مثل دریا از حركت و حیات لبریز است و در زیر ظاهر صیقلی و آرام، دنیایی پر از تپش و پر از تلاش دارد.
دیوان شمس دیوان شعر نیست غوغای یك دریای متلاطم طوفانی است. دیوان شمس انعكاس یك روح غیر آرام و پر از هیجان و لبریز از شور و جذبه است. (همان صص، 29-28).
شعر در زبان مولوی هجوم معانی و خروش مفاهیم تعبیرناپذیر است.
خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم (همان ص، 30)
مولوی وارسته و مجذوب زیبایی است،.
گویی یك نوع تصلب در عقاید مذهبی و تصوراتی هراس انگیز نسبت به عالم بالازهاد و مرتاضین،همچنین پاره ای از متصوفین خشك مانند صوفیان قرن های نخستین هجری، را رنج می دهد. رویایی پریشان و مشوش از جهان مافوق الطبیعه ذهن تب آلود آنها را در شكنجه گذاشته است. صورت ازلی- صورتی كه در رویاهای جلال الدین زیبایی مطلق و سراسر فیض و رحمت و شبیه همان تصویری است كه در ذهن حضرت مسیح از پدر آسمانی موجود بود- در دماغ تب دار آنان و قیافه خشمگین جباری كینه توز و خداوندی عبوس و پر تقاضا مبدل می گردد.
آن موجود منتقم جبار كه از بیم خشم او اشك خواجه حسن بصری در تذكره اولیای عطار از ناودان مسجد جاری می شود در تصور جلال الدین به گونه ای دیگر نقش می بندد. سراسر لطف و جاذبه می گردد. شور و سودا برمی انگیزد و جان او را از وجد و عشق مترنم می كند.
ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
اول تو آخر تو بیرون تو و در سر تو
هم شاهی و هم سلطان هم حاجب و چاووشی
خوش خوی و بد خویی دلسوزی و دلجویی
بس تازه و بس سبزی، بس شاهد و بس نغزی . . . . . . .
در دیوان شمس از گریه و زاری اثری نیست و اگر هم گاهی اسمی از گریه بیاید به مناسبت فراق یاری و شرح تأثر جان پر مهری است.
شمس تبریزی برفت و كو كسی
تا بدان فخر بشر بگریستی
عالم معنی عروسی یافتی
لیك بی او این صور بگریستی
مولوی هیچ وقت از ترس خدا گریه نمی كند زیرا خداوند در تصور او نور صرف و فیض مطلق است. به این صورت محبوب عشق می ورزد و دیوانه وار عشق می ورزد. روح او از عشق و امید لبریز است از این رو پیوسته از شادی و خنده دم می زند.
چون گل همه من خندم نز راه دهان تنها
زیرا كه منم بی من با شاه جهان تنها
* * *
چو در سلطان بی علت رسیدی
هلا بر علت و معلول می خند
اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر
برو بر خاذل و مخذول می خند
جلال الدین موجبی برای گریه نمی بیند خنده را نشانه ایمان بلكه نتیجة حتمی ایمان می داند.
هر كه حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد
تو اگر انكاری ازو من همه اقرارم ازو
عالم هستی جز پرتو تجلی ذات ازلی چیزی نیست پس همه چیز زیبا و همه چیز نشاط انگیز است. جز امید و خنده كاری برای ما نمی ماند زیرا از جمال ازلی جز زیبایی و خوبی انعكاسی نیست و از این رو در دیوان شمس فراوان است ابیات یا غزل هایی كه از خنده می درخشد.
جنتی كرد جهان را ز شكر خندیدن
آن كه آموخت مرا همچو شرر خندیدن
گر چه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شكل دگر خندیدن . . . . .
همین اصل مولانا را از عارف بزرگ قرن پنجم به بنیان گذار شیوه نشر مطالب عرفانی در لباس غزل كه مورد احترام و تكریم مولانا نیز می باشد متمایل می كند: در زبان سنایی مطالب عرفانی سیر به طرف نور و پاكی و جنبه تعلیم و موعظه پیدا می كند و در زبان مولانا صورت معاشقه.
زمینه اصلی بیان مولوی شوق و جذبه است و تقوا و فضایل زیبایی است. در اندیشه او فیض و زیبایی لازمة ذات باری تعالی است و بنابراین دیگر موجبی برای نگرانی و بیم باقی نمی ماند (دشتی، علی.سیری در دیوان شمس، علی دشتی. صص، 154- 164).
غزلیات مولوی سرشار از شادی و شور و جنبش و حرکت است. "مالرب و نیز پل والری ، شاعران فرانسوی،در مقایسه ی شعر و نثر گفته اند که اولی به راه رفتن می ماند و دومی به رقص.شاید بتوان گفت غزل مولوی- که شعر ناب است- مصداق کامل چنین دست افشانی و رقصی است. سرخوش،پرشور،گرم و تپنده...
آن کسی که از شراب عشق حق مست شد،از طرب آکنده می شود.مرده ای بوده که زنده شده است و گریه ای که خنده می شود:
مرده بدم زنده شدم،گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده ی سیرست مرا،جان دلیرست مرا
زهره ی شیرست مرا،زهره ی تابنده شدم
گفت که سرمست نه ای ،رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
(یوسفی، غلامحسین، چشمه روشن. ص212 و 221)
پایان سخن:
در سطوری که گذشت راز و رمز شادمانگی مولانا را از جهات مختلف مورد بحث و تحلیل قرار دادیم. با این حال بسیاری از حرف ها ناگفته ماند. عظمت شخصیت مولانا و ارجمندی آثار این و تحلیل این همه در مختصری از این دست امکان پذیر نیست. کنکاش در چند و چون این موضوع و بررسی دیگر جوانب مبحث شادی و غم در تفکرات مولانا، مجالی بیش از این می طلبد. به همین مختصر بسنده کرده و ادامه تحقیق در این باب را به مجالی دیگر وا می گذاریم.
منابع و مآخذ
منبع : سارا شعر
متن کامل نهج البلاغه با ترجمه و شرح
![]()
![]()
![]()
نهج البلاغه ( ترجمه و شرح خطبه ها )
نهج البلاغه ( ترجمه و شرح نامه ها )
نهج البلاغه ( ترجمه و شرح حکمت ها )
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـي جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله
و تلك الامثـال نضـربها للنـاس لعلهم يتفكرون
«اگر ايـن قرآن را بر كوهي فرو مي فرستاديم, يقينا آن(كوه) را از بيـم خدا
فروتـن(و) از هـم پاشيده مي ديدي.
و ايـن مثل ها را براي مردم مـي زنيـم باشـد كه آنان بينديشنـد.»
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مهمترین لینگ های قرآنی
( روی مطالب کلیک کنید )
براي چشم ها و روي تو
براي گل ها و آفتاب
براي آتش
و شب
بسيار شعر گفتند
بسيار شعر نوشتيم
براي خوب
براي بد
براي سفيد براي سياه
براي خوب و بد
و سفيد و سياه
بسيار شعر گفتيم
اينک براي چشمت شعري دوباره بايد بنويسم
وقتي که سحر مي کند
وقتي به عشق مي خواند
و چون شکار افسون کرد
او را چو مار مي هلد و دور مي کشد
انگار اتفاق نيفتاده است
مانند چشم افعي وقتي
در چشم آن جونده حيران
سحار و سرد مي نگرد
و آن جونده گيج
جاني طلسم چشم
پايي در التهاب گريز مي ماند
بايد که رفته باشد مي ماند
درماندن عاشق است
در رفتن زمين گير اما
مرده است در جهاز مهيب مار
و عشق چيست دراين بازي جز مرگ ؟
و مرگ چيست
در اين درام معمايي جز عشق ؟
بايد براي گل ها و آفتاب
شعري دوباره بنويسم
وقتي که در سحرگاهان گل
گرماي گيسوان حبيبش را
احساس مي کند به تن خود
و باز مي شود به جانب مشرق
و همچنان شکفته و شيدا
گردن به سمت گردش محبوب مي گرداند
و نيمروز
زل مي زند به کوره قلب او
و خشک مي ماند بر جا
و عشق چيست جز مرگ
و مرگ چيست جز عشق
دراين درام بي غوغا ؟
بايد براي آتش و شب
شعري دوباره بنويسم
وقتي آتش
زاييده مي شود به شب
و از ظلام سردش
معناي روشنايي و گرما مي گيرد
جز عشق
جز بازتاب جان دو محبوب
در يکديگر
پندار چيز ديگر دشوار است
وقتي ولي ظلام مي کوشد
رازي شريف را پنهان دارد
از چشم آهرمن
و رهروي خطر باز را زير قبا بگيرد
و مشتعل فروزان اهريمن
رخسار راز را
از زير شال ترمه ظلمات مي دزدد
معناي عشق و کينه
و اهريمن و اهورا
در هم مگر نمي آميزد ؟
و کينه چيست جز مرگ
ومرگ چيست جز عشق
و عشق چيست ؟
وقتي سفيد و سياه
و نيک و بد
در جاي خود قرار نگيرند
و جفت هم نشوند
تا اتفاق
معناي عشق گيرد
بايد براي سفيد و سياه
و نيک و بد
شعري دوباره بنويسم
بايد
آميزه سفيد و سياه را
با نام رنگ ديگر
جايي
کنار قهوه اي دلنشيني
برگ چناري پاييزي
بنشانم
تا جمع رنگ ها را کاملتر يابند
ديوانگان رنگ
بايد براي چشمت
و چيزهايي ديگر
شعر دوباره بنويسم
بايد براي شعر
شعر دوباره بنويسم
منوچهر آتشی
زندگينامهی خودنوشت منوچهر آتشي

دوم مهرماه 1310 در روستاي به نام "دهرود" دشتستان جنوب متولد شدم, خانواده ما جزء عشاير زنگنه كرمانشاه بودند كه در حدود 4 نسل پيش به جنوب مهاجرت كرده بودند.
نام خانوادگي من به دليل اينكه نام جد من "آتشخان زنگنه" بود"آتشي" شد، پدرم فردي باسوادي بود و به دليل علاقهاي كه سرگرد اسفندياري كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهور بود, پدرم را به بوشهر انتقال داد و پدرم كارمند اداره ثبت و احوال بوشهر شد.
در سال 1318 به مكتب خانه رفتم در همان سالها قرآن و گلستان سعدي را ياد گرفتم ولي به دليل شورشي كه در آن شهر شد سال دوم را تمام نكرده بودم از كنگان به بوشهر رفتم و در مدرسه فردوسي بوشهر ثبت نام كردم و تا كلاس چهارم در اين مدرسه بودم و در تمام اين دوران شاگرد اول بودم و كلاس پنجم را به دليل تغيير محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام كردم.
كلاس ششم را با موفقيت در دبستان گلستان به پايان رساندم, در اين سالها بود كه هوايي شدم و دلم براي روستا تنگ شد و با مخالفتهايي كه وجود داشت دست مادر دو برادر و خواهرم را گرفتم به روستا بازگشتيم و در چاهكوه بود كه با عشق آشنا شدم و اولين شعرهايم نيز مربوط به همين دوران است.
البته مساله علاقمندي من به شعر و شاعري به دوران كودكيام باز ميگردد خيلي كوچك بودم كه به شعر علاقهمند شدم، اما اولين تجربه عشقي در چاهكوه اتفاق افتاد او نيز توجهي پاك و ساده دلانه به من داشت, آن دختر خيلي روي من تاثير گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.
شاعر مجموعه"آواز خاك" در ادامه با بيان اين نكته كه در آن سالها ترانههاي زيادي سرودم و به دليل نرسيدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد ديگر و سرطاني كه بعدها به آن دچار شد رد پايي اين عشق در تمام اشعار من به چشم ميخورد.
پس از آن به بوشهر بازگشتم و دوره متوسطه را در دبيرستان سعادت به پايان رساندم, در آن سالها بود كه اشعارم را روزنامههاي ديواري كه در اين مدرسه درست كرده بوديم منتشر ميكردم و حتي در اين سالها در چند تئاتر نيز نقشهايي ايفاء كردم.
او در ادامه با بيان اين نكته كه پس از اتمام دوره دبيرستان به دانشراي عالي راه پيدا كرده است و به عنوان معلم مشغول به تدريس شده, گفت: در همين سالها اولين شعرهايم را در مجله فردوسي منتشر كردم و اين شعرها محصول سرگشتگي در كوهها و درههاست كه به صورت ملموس در اشعار من بيان شدهاند.
آشنايي با حزب توده تاثيرات بسيار زيادي بر آثار من گذاشت و شعرهاي زيادي براي اين حزب با نامهاي مستعار در روزنامههاي آن روزها منتشر كردم و حتي در 29 مرداد پس از كودتا در ايجاد انگيزه به كارگران براي شورش نقش بسزايي داشتم, ولي با مسائلي كه براي حزب بهوجود آمد,؛ از اين حزب فاصله گرفتم و فعاليت جدي سياسي من به نوعي پايان يافت.
من تاكنون دوبار ازدواج كردهام كه هر دو بار كه بيثمر بوده است, همسر اولم با اين كه دو فرزند از او داشتم (البته پسرم مانلي به دليل بيماري كه داشت فوت كرد) به دليل اينكه من حاضر نشدم با او به آمريكا بروم از من جدا شد و دخترم شقايق نيز در حال حاضر در آلمان وكيل است. در سال 1361 ازدواج ديگري داشتم كه آنهم به انجام نرسيد و يك دختر نيز از اين ازدواج دارم.
فعاليتام را با آموزش و پرورش آغاز كردم البته شغلهاي متعددي را تجربه كردم, مدتي با صدا و سيما همكاري داشتم, مسئول شعر مجله تماشا بودم, مشاور ادبي نشريات و انتشارات مختلف بودهام و در حال حاضر نيز در نشريه كارنامه مشغول هستم.
من با اين سن ام هيچ كتابي نيست كه در حوزه فعاليتام ناخوانده مانده باشد, اگر كساني كه به شعر علاقهمند هستند و حس ميكنند قريحه شعري دارند به سراغ شعر بروند و گرنه به دنبال شعر رفتن كاري عبث و بيهوده است.
یک رباعی از خیام
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
برای دیدن رباعیات خیام اینجا کلیک کنید
شاهنامه فردوسی
آغاز دفتر
|
|
|
|
برای دیدن متن شاهنامه فردوسی اینجا کلیک کنید
یک غزل از سعدی
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
برای دیدن غزل های دیگر کلیک کنید
برای دیدن غزل های دیگر اینجا کلیک کنید
برای دیدن غزل های دیگر اینجا کلیک کنید
شوخی با حافظ
منبع : املت دسته دار
شعری ماندگار از سیاوش کسرایی
آرش كمانگیر
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن كار كردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تكان گهواره رنگین كمان را
در كنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افكنده روی كوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملك
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشكسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه كینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد
هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر اندیشند
نازك اندیشانشان بی شرم
كه مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیكی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می كرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام كرد آغاز
پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر تركش آزمون تلختان را
اینك آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و كار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از كین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیكار
در این كار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداری كمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند كوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیكان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر كرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
كه با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند
كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
كه تن بی عیب و جان پاك است
نه نیرنگی به كار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افكن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیك امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش
كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید
كه ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
مردها در راه
سرود بی كلامی با غمی جانكاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
كدامین نغمه می ریزد
كدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
كودكان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیكر آرش
با كمان و تركشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش
تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر كوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید
وندرون دره های برف آلودی كه می دانید
رهگذرهایی كه شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ
می كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون كلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ
كودكان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز
شنبه 23 اسفند 1337
رحمی بر دل پرخونم آور
خداوندا شبم را روز گردان
چو روزم در جهان پيروز گردان
شبى دارم سياه از صبح نوميد
در اين شب روسپيدم كن چو خورشيد
غمى دارم هلاك شيرمردان
برين غم چون نشاطم چير گردان
ندارم طاقت اين كوره تنگ
خلاصى ده مرا چون لعل از اين سنگ
تويى يارىرس فرياد هر كس
بهفرياد من فريادخوان رس
بهآبديده طفلان محروم
بهسوز سينه پيران مظلوم
بهبالين غريبان بر سر راه
بهتسليم اسيران در بن چاه
بهداور داور فرياد خواهان
بهيارب يارب صاحب گناهان
بهپاكآيينى دين پرورانت
بهصاحب سرى پيغمبرانت
بهمحتاجان در بر خلق بسته
بهمجروحان خون بر خون نشسته
بهدورافتادگان از خان و مانها
بهواپسماندگان از كاروانها
بهوردى كز نوآموزى برآيد
به سوزى كز سر سوزى برآيد
بهنورى كز خلايق در حجابست
بهانعامى كه بيرون از حسابست
بهمقبولان خلوت برگزيده
بهمعصومان آلايش نديده
بههر طاعت كه نزديكت صوابست
به هر دعوت كه پيشت مستجابست
بهآن آه پسين كز عرش پيشست
بهآن نام مهين كز شرح بيشست
كه رحمى بر دل پرخونم آور
وز اين غرقاب غم بيرونم آور.
نظامى گنجهاى
بيتو به سر نميشود
بي همگان به سر شود بيتو به سر نميشود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نميشود
ديده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بيتو به سر نميشود
جان ز تو جوش ميكند دل ز تو نوش ميكند
عقل خروش ميكند بيتو به سر نميشود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بيتو به سر نميشود
جاه و جلال من تويي ملكت و مال من تويي
آب زلال من تويي بيتو به سر نميشود
گاه سوي وفا روي گاه سوي جفا روي
آن مني كجا روي بيتو به سر نميشود
دل بنهند بركني توبه كنند بشكني
اين همه خود تو ميكني بيتو به سر نميشود
بي تو اگر به سر شدي زير جهان زبر شدي
باغ ارم سقر شدي بيتو به سر نميشود
گر تو سري قدم شوم ور تو كفي علم شوم
ور بروي عدم شوم بيتو به سر نميشود
خواب مرا ببستهاي نقش مرا بشستهاي
وز همهام گسستهاي بيتو به سر نميشود
گر تو نباشي يار من گشت خراب كار من
مونس و غمگسار من بيتو به سر نميشود
بي تو نه زندگي خوشم بيتو نه مردگي خوشم
سر ز غم تو چون كشم بيتو به سر نميشود
هر چه بگويم اي سند نيست جدا ز نيك و بد
هم تو بگو به لطف خود بيتو به سر نميشود
مولوی
گفتمش دل ميخري پرسيد چند ؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده كردو دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل زدستش روي خاك افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود
|
اشعار تصادفی بازدید کنندگان
یاد آوری : مدیریت این وبلاگ هیچ مسئولیتی در باره محتوا و
یا صحت و سقم انتساب اشعار به سرایندگان ندارد
سلام. يکي از شعرهامو واستون گذاشتم اگه دوست داشتين بقيه شعرامو بخونين به وبلاگم سر بزنين خوشحال مي شم | |||||